راه رفتن مرد مرده(dead man walking)

 

Director:

Tim Robbins

Writers:

Helen Prejean (book), Tim Robbins

Stars:

Susan Sarandon, Sean Penn and Robert Prosky

لبش خنده نور 

               دلش شعله شور   

                             صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

به یاد " رضا" پسرخاله ی  بیپروایم که به مسیری اشتباه رفت اما کشتنش نیز اشتباه بود 

و تقدیم به مادر داغدارش که بر مزار فرزند مینالید: "رضا جان خانه جدیدت مبارک"

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

آخرین گامهای یک محکوم به مرگ به تدریج در وجودتان رسوخ میکند. همچون تزریق سم به پانسلت در آخرین ساعات زندگیش. از آن دست فیلمهایی که با شرایط روز ما نیز بی تناسب نیست به عبارتی متناسب است؛ بدجور هم متناسب است. کمتر فیلمی دیده ایم یا اصلن ندیده ایم که ضرباهنگش نه منطبق به تنشهای ایجاد شده در روایت بلکه منطبق با بالا-پایین شدنهای پی در پی در روحیات و عواطف بیننده باشد. مخاطبی که از همدردی با پانسلت آغاز میکند و آنگاه در انتهای فیلم بر سر دوراهی اخلاقی-حقوقی خطیری قرار میگیرد: موافقت با حکم اعدام یا مخالفت؟

ماتیو پانسلت، فردی مطمرد، تندخو و بدمزاج است؛ گنده لاتی که به سیاهها بدوبیراه میگوید؛ از هیتلر دفاع میکند و پوستش سفره ای است که با انواع و اقسام تتوها تزیین شده. پانسلت و دوستش به اتهام قتل زوجی جوان دستگیر و به اعدام محکوم شده اند. درخواستهای مکرر آنها جهت استیناف و تعدیل حکم بی پاسخ میماند. پانسلت روند استحاله از مجرمی گستاخ و پرمدعا که منکر گناه و جنایت خویش است تا معترفی رقت انگیز که همدردی آدمی را برمیانگیزد را زیر نظر و مراقبت خواهر روحانی هلن پراجه، طی میکند. راهبه ای مهربان که برای پانسلت در آخرین ساعات زندگیش آنگاه که با دستها و پاهایی زنجیر شده بسوی اتاق تزریق سم میرود؛ سمبل عشق است و تنها مامنی که میتواند به راحتی در لحظه تزریق ماده زهرآگین در چشمهایش خیره شود و آن جمله ابدی و ازلی را بگوید: " دوستت دارم". فیلم به لحاظ فرمی تنها در چند سکانس قابل بحث است: نخست، سکانسهای قتل در جنگل که در ابتدا و در ذهن هلن با روایتهای گوناگونی شکل میبندند در ابتدا این دوست متیو است که زوج جوان را به قتل میرساند ولی پس از اعتراف متیو همین صحنه ها در ذهن هلن تغییر یافته و اینبار متیو است که به تقلید از دوست گانگسترش به دختر شلیک میکند. دوم، سکانسی که متیو در حال گریه نخستین بار به جنایتش اعتراف میکند و همزمان سلولش با تلئلوئی از نوری سفید و خیره کننده انباشته میشود و سوم؛ سکانس پایانی تزریق سم با آن نگاه دوربین از بالا به پایین همچون نگاه فرشته مرگ بر پیکر پانسلت که مسیح وار به صندلی بسته و یا مصلوب شده است.


اما به لحاظ ماهوی، موضوع و مضمون فیلم بسیار بحث برانگیز است. مخالفت با اعدام یا موافقت؟ این پرسش کلیدی برای ورود به جهان فیلم است. تیم رابینز سعی نموده است تا فیلمی به لحاظ اخلافی، احساسی و حقوقی متعادل بسازد اما تحت تاثیر بازی همذات پندارانه و معنوی شون پن، بیانیه ای در رد حکم اعدام از آب درآمده است. روایت فیلم به سه بخش تقسیم میشود: ا- غم فقدان عزیزان و سوگ ناشی از آن در خانواده های داغ دیده. 2- مکالمات و نظرورزیهای میان پانسلت و خواهر روحانی و 3- جریان دادرسی نظام قضایی.

در قسمت اول کارگردان گرچه با به تصویر کشیدن سوگواری خانواده های مقتولین و اولیاء دم اشک به چشمان بینندگان میآورد ولی در عین حال با ذکر نوع مواجهه خشمگینانه آنها نسبت به خواهر روحانی چنین به مخاطبین القاء میکند که کنشهای آنها نه منطقی بلکه کنشهایی برخاسته از احساس و ناراحتی است. پدر مرد مقتول هلن را کمونیست میخواند و پدر و مادر دختر مقتول آن زمان که به نیت هلن جهت همراهی با پانسلت تا دم مرگ پی میبرند او را با بی حرمتی از خانه شان بیرون میکنند. در باب بحثهای درگرفته میان پانسلت و هلن گرچه با نوعی درام پردازی از سوی کارگردان پیرامون عشقی شکل گرفته در کورسوهای روان پانسلت- مردی بی بهره از عواطف خانوادگی- نسبت به مشاور روحانی اش روبرو هستیم



اما مواجهه در واقع نه مواجهه میان هلن و متیو بلکه مواجهه میان قانون-دین از سویی و جرم از سوی دیگر و در سطحی عمیقتر میان انتزاع " نظام حقوقی- اخلاقی" و انضمام یا "امر واقع" انسان است. انسانی از گوشت و پوست، انسانی که آخرین قدمهایش بسوی مرگ بواسطه ترس سست و بی بنیاد است؛ انسانی که جسدش کفن پیچ خواهد شد؛ انسانی که در گور خواهد نشست؛ انسانی که چهره اش بر آگهی ترحیم دستخوش بادهای شوخ خواهد شد.  در جایی متیو خودخواهانه خود را با مسیح مقایسه میکند و اندرزهای مسیح را پیرامون خوب بودن یا احسان به والدین به سخره میگیرد که با مخالفت شدید هلن مواجه میشود اما نگرش متیو به مسیح نگرش مردی است که از زاویه تحمل درد و رنج با مسیح یگانه شده است و همین طرز نگاه است که خواهر هلن را مجذوب متیو میسازد: نگریستن به مسیح همچون انسانی عادی، انسانی مادی که با فقرا زیست و مصلوب شد؛ چه فرق میکند اگر در اثر پیشرفت تکنولوژی و با گذشت 2000 سال، حال متیو را نه بر صلیب که با تزریقهای مرگبار میکشند. چنین نگاهی به زندگی مسیح را میتوان در فیلم Ricotta ساخته کارگردان ایتالیایی پازولینی نیز سراغ گرفت. جاییکه تلاشهای کارگردانی- با نقش آفرینی اورسون ولز- جهت بازسازی مصلوب نمودن حواریون به فضاحت کشیده میشود؛ گویا پازولینی را قصد بر این بوده است که از هرگونه دیدگاه اسکولاستیکی مبتنی بر اسطوره سازی به مسیح اجتناب نموده و سویه عادی و مردمی مسیح را اولویت بخشد. و در چنین سویه ایست که درد و رنج مسیح از زخمهای پیکرش کانون توجه است نه رستگاری آدمیان در نتیجه تصلیب مسیح.




فیلم در بخش سوم نگاهی دارد به روند دادرسی پرونده پانسلت. روندی که گرچه- فی المثل در مقایسه با نحوه دادرسیها در کشور ما- بسیار عادلانه تر است اما محوریت آن نگاهی است به پانسلت همچون یک هیولا و نه انسان. نگاهی که مدام از سوی رسانه ها در اذهان عمومی بازتولید میشود. کشتن یک انسان سخت است اما کشتن یک هیولا کاری است بس آسان و چه بسا از جنس تکلیف. تقاضاهای مکرر پانسلت جهت تخفیف حکم رد میشود و سرانجام لحظه وداع خانواده با متیو فرا میرسد. لحظات با نگاه تاثر آور دوربین به ساعت دیواری اتاق انتظار به تندی سپری میشود؛ لحظاتی که درک آن تنها برای محکومین به اعدام میسر است. متیو با دستها و پاهای زنجیر شده همچون مسیح که بر جلجتا قدم نهاده؛ بسوی اتاق مرگ هدایت میشود و تصاویر آهسته اوج درماندگی و استیصال او را به تصویر میکشند. لحظات مواجهه با مرگ، جهان پس از مرگ و وداع با زندگی.


اگر قانون که در ذات خویش تنها قراردادی است میان آدمیان- البته در حالتی بدبینانه اما واقع گرایانه میان قدرتمندان- که از اعتباری صرفا انتزاعی برخوردار است آنقدر از قدرت برخوردار شود که بتواند براحتی انسان ملموس و محسوس را سرکوب و منکوب سازد پس میتوان به قانون همچون کارد سلاخی یا آلت قتاله و به اعدام همچون آدمکشی حکومتی نگریست. در فیلم جایی هلن به یکی از نگاهبانان زندان میگوید:" چرا باید بخ کشتن متوسل شویم تا ثابت کنیم که کشتن بد است؟" پرسشی که همواره به هنگام تامل پیرامون حکم اعدام بایستی در ذهن مرور کرد.

هم اکنون بیش از 95 کشور حکم اعدام را لغو کرده اند اما کماکان بیش از 60درصد جمعیت جهان در کشورهایی زندگی میکنند که اعدام در آنها قانونی است.