بابا شیخ فرید

Baba Sheikh Farid

 

......شب تولد، تاریک و ابرناک بود و ماه که رویتش نشانگر آغاز رمضان- چله روزه- است؛ دیده نمی شد. آری! سخن از تولد فرید الدین مسعود شکر گنج  است؛ بابا فرید پک پتان)   Farid-ul-Din Masaud Shakar Ganj, the Baba Farid of PakPattan) آن هنگام که ماه دیده نمی شد و مردم دل مشغول آن بودند که آیا باید روزه خویش را باز کنند یا نه. از مردی مقدس مشورت خواستند و او چنین اندرز داد که روحی بزرگ در خانه سلیمان متولد شده است و اگر آن طفل شیر بخورد پس می توانیم روزه خود را بشکنیم و در کمال حیرت همگی، طفل، بابا شیخ فرید جی( baba Sheikh Farid ji )، روزه بود.

  بابا شیخ فرید آنچنان که در سرتاسر پنجاب، هند و پاکستان بدین نام خوانده می شود؛ در زمانه ای چشم به جهان گشود که پنجاب،  بحرانهای بزرگی را تجربه می نمود. تیمور لنگ(Tamur the Lameهولاکو Halaku)) (پسر چنگیز خان) و دیگرانی، پنجاب را در حدود 100 تا 200 سال پیش از تولد او به ویرانی کشانده بودند. زبان رسمی هندوستان، ترکی و فارسی بود. خاندان بردگانی منسوب به قطب الدین ایبک(Qutub-Ud-Din Aibak) در آن زمان توسط سلطان بالبان((Sultan Balban حکمروایی می نمودند. 200 تا 300 سال پیش از غرب هندوستان، شمشیر اسلام، کشورهایی همچون ایران، افغانستان و شرق اروپا را در نوردیده  بود. برده قطب الدین ایبک تلاش داشت تا مردم را با زور مطیع سازد؛ اما چیزی جز نفاق و جدایی میان اجتماعات به بار نیاورد.  آنگاه نوبت به قدیسان صوفی رسید که از سرزمین عرب و دیگر ممالک  با رسالت گسترش پیام خویش که عشق به الله بود؛ از راه رسیدند. قدیسانی همچون خواجه قطب الدین بختیار کاکی( (Khwaja Qutub-Ul-Din Bakhtiar Kaki )، سیدی از قوم جفیری حسینی( Jafiri Hussaini) ، بسیار مشهور بودند…..

شجره نامه بابا شیخ فرید جی در جواهر فریدی(Jawahi-r-Faridi)( سخنان نغز فرید) آمده است که توسط علی اصغر باهادال(Ali Asghar of Bahadal) در معبد پک پاتان، شهری در نزدیکی سرهیند(Sirhind ) نگهداری می شود. بابا شیخ فرید جی نسب از فرخ شاه می برد؛ پادشاه آن زمان کابل که پادشاهان غزنه (Ghazni) و دیگر امارات، مطیع او بودند. جد بزرگ بابا فرید جی، پسر فرخ شاه، امپراطور کابل بود ودر همان دوران، زمانی که هلاکو، پسر بزرگ چنگیز خان به کابل یورش برد؛ کشته شد؛ هلاکو شاهزادگان و فرهیختگان چندی از جمله بسیاری از نیاکان بابا فرید را به هلاکت رساند.  

پدربزرگ بابا فرید، شیخ شعیب (Shaikh Shaib)، کشورش را تسلیم نمود و در 1125 میلادی به پنجاب پناهنده شد. قاضی کوثر (  Qazi of Kasur) که به جایگاه و مرتبه بالای شیخ شیب واقف بود؛ او را پناه داد و با او و بستگانش با احترام و صمیمت رفتار کرد. شیخ شیب پس از مدتی رهسپار مولتان شد؛ جاییکه دریافت بایستی خود را کمتر در معرض تمنیات دنیوی یا وسوسه های جاه طلبانه قرار دهد. در کوتیوال (Kothiwal) مسکن گزید؛ که هم اکنون به چاوالی ماشایخ (  Chawali Mushaikh) شهرت دارد؛ نزدیک دیپالپور(Dipalpur).  بزرگترین پسرش، جمال الدین با بی بی مریم، دختر سید محمد عبداله شاه-  یکی از اولاد علی- ازدواج نمود. بی بی مریم سه پسر داشت؛ خواجه عزیز الدین، فرید الدین مسعود ( بابا فرید)، و خواجه نجیب الدین، و یک دختر با نام جمیله خاتون.

Baba Sheikh Farid, Baba Sheikh Farid poetry, Muslim / Sufi, Muslim / Sufi poetry,  poetry,  poetry, Sikh poetry

زمانی که بابا فرید چند سال بیشنر نداشت؛ مادرش به او مناجات آموخت. پسر از او پرسید که  از مناجات چه حاصل می شود. مادرش پاسخ داد؛ شکر. از آن پس مادر مقداری شکر زیر سجاده فرزندش پنهان میساخت و زمانی که دعایش تمام میشد به عنوان پاداش مراقبه، شکر را به فرزندش میداد. روزی مادر فراموش کرد که شکر را زیر سجاده بگذارد اما مناجات که تمام شد؛ بازهم زیر سجاده شکر بود. از آن روز فرزندش را شکر گنج خطاب نمود؛ به معنای مخزن شکر.

وقتی که فرید 16 ساله بود؛  به حج رفت و در منزل عبد الرحیم انصاری اقامت گزید. با اینکه بابا فرید جی به پنجابی سخن میگفت؛ درویشی پریشان موی که سخنانش را می شنید؛ عظمت و شکوه آتیِ پسرک را پیش گویی نمود.  پس از بازگشت فرید به پنجاب، به دهلی و محضر خواجه قطب الدین بختیار کاکی فرستاده شد تا الهیات بیاموزد. قطب الدین که درصدد تکمیل طلبگی فرید بود؛ او را به معبد عبد الشکور سارسا(Abdul Shakur of Sarsa) در نزدیکی دهلی فرستاد تا تحصیلاتش را به اتمام رساند. ......

پس از مدتی بابا فرید به تبعیت از اندرز مادرش رهسپار جنگل شد و سالها زاهدانه بر روی برگ درختها روزگار گذراند. در بازگشت و زمانی که مادرش موهایش را شانه می زد خطاب به مادر گفت که درد دارد و مادرش در پاسخ چنین گفت که درختان نیز آن هنگام که میوه شان را ا برای غذا یه یغما میبری؛ درد میکشند. سپس هجرتی دیگر را آغاز نمود.

در این زمان، آنچنانکه تلاش داشت تا به هیچ جنبنده ای آسیبی نرساند؛ قالبی چوبی به شکمش بست گفته میشود که با تغذیه ای خیالی که همین قطعه چوب به واسطه نذرش به او میداد؛ امرار معاش نمود. زمانی که بازگشت؛ مادرش دریافت که غرورش به تمامی از بین نرفته بنابراین برای سومین بار طی همان سالها او را روانه ریاضتی دیگر نمود. گفته شده که طی این دوران خود را از پاهایش از دیواری آویزان نمود. دوبیتی ذیل را با ارجاع به چنین وضعیتهایی سروده است:

فرید، تن رو به زوال میرود

سر به قفسی بدل گشته

منقار کلاغ ها بر پاهایت است

اگر خداوند هم اکنون بسویم بیاید، خوش اقبال خواهم بود

بابا فرید جی در نومانیا(Pneumonia) در روز پنجم از ماه محرم، مصادف با 1266میلادی وفات یافت. تاریخ مرگ او در تاریخ نگاریهای (الف) فرید انصاری و (ب) عالیه خدایی، قید شده است. فردی بیهمتا، و از مقربین الهی. بابا فرید جی در خارج شهر پک پاتن به خاک سپرده شد در جاییکه گورستان شهدا نامیده میشود.

او را به حق بنیانگذار ادبیات پنجابی نام نهاده اند؛ کسی که قدمت فرهنگ پنجابی را ازهندی، اردو و دیگر زبانهای دوره های معاصر، فراتر برد. بسیار بعدتر از او بود که کبیر، تالسیداس(Tulsidas) و  میرا بای(Mira Bai)، شروع به استفاده از زبان مرسوم مردم هند نمودند. بعدها زمانی که کتاب مقدس سیک با نام آدی گرنت صاحیب (Adi Granth Sahib) گردآوری شد؛ بسیاری از اشعار و ابیات او در کنار اشعار کبیر و راویداس (Ravidas) در این کتاب جای گرفتند. بابا فرید را می توان براستی پیشگام فرهنگ مدرن پنجابی و مفهوم پنجابی بودن، نام نهاد.

 

I thought I was alone who suffered

 

 

Says Farid,
I thought I was alone who suffered.
I went on top of the house,
And found every house on fire.

 

 

 

فکر می کردم تنها کسی هستم که رنج میبرد

 

 

فرید میگوید،

فکر میکردم تنها کسی هستم که رنج میبرد.

تا که بر بام خانه ای شدم،

و دانستم که هر خانه ای در آتش است.

 

 

You must fathom the ocean

 

 

Says Farid, you must fathom the ocean which contains what you want
Why do you soil your hand searching the petty ponds;
Says Farid, the Creater is in the creation and the creation in theCreator
Whom shall we blame when He is everywhere?

 

اقیانوس را ، ژرف بپیما

 

فرید می گوید؛ باید اقیانوس خواسته هایت را  ژرف بکاوی

چرا دستانت را با جستجوی آبگیرهای حقیر می آلایی؛

فرید می گوید، آفریننده در آفرینش نهان است و آفرینش در آفریننده

چه کسی را سرزنش می کنیم وقتی که او همه جا هست.

 

 

Why do you roam the jungles?

 

 

Says Farid,
Why do you roam the jungles with thorns pricking your feet?
Your Lord dwells in your heart.
And you wander about in search of Him.

 

چرا درجنگلها سرگردانی؟

 

فرید میگوید،

چرا در جنگلها سرگردانی با خارهایی که بر پاهایت نیش میزنند؟

سرورت در قلب توست.

و تو در تمنایش، حیرانی.           [ آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم. مترجم]

 

 

The lanes are muddy and far is the house

 

 

The lanes are muddy and far is the house
of the One I love so much.
If I walk to Him I wet my rug, and
remaining behind, I fail in my love!

 

کوچه ها گل آلود و خانه دور

 

کوچه ها گل آلود و خانه دور

خانه محبوبم

اگر به سویش روم  پاپوش هایم تر می شود و برجا میماند،

و عشقم ناکام !  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رابرت فراست

    Robert Frost 

رابرت فراست(1874-1963) در سانفرانسیسکو، کالیفرنیا متولد شد. پدرش ویلیام فراست(William Frost) ژورنالیست و دموکراتی دوآتشه زمانی که فراست حدودن یازده ساله بود؛ از دنیا رفت. مادر اسکاتلندی تبارش با نام اصلی ایزابل مودی(Isabelle Moody) شغل خویش بعنوان معلم مدرسه را از سر گرفت تا از خانواده اش حمایت کند. خانواده به همراه پدربزرگ پدری فراست، ویلیام پرسکات فراست(William Prescott Frost )در لارنس، ماساچوست زندگی میکرد؛ شخصی که به نوه اش تعلیمات خوبی ارایه داد. طی ده سال آتی به کارهای متعددی دست زد. در میان عده ای دیگر در یک کارخانه بافندگی به کار مشغول شد و زبان لاتین را در مدرسه مادرش در متوان(Methuen)، ماساچوست فراگرفت. در 1894  نشریه نیویورک مستقل (New York Independent) شعر ی را از او بااعنوان " پروانه من" (My Butterfly) منتشر نمود؛ در این زمان پنج شعر داشت که بطور خصوصی چاپ شد. فراست بعنوان معلم کار مینمود و به نگارش و انتشار اشعار خویش در روزنامه ها  ادامه داد . 

از 1897 تا 1899 در هاروارد به تحصیل پرداخت اما بدون گرفتن مدرک آنجا را ترک نمود. به دری، نیوهمپشایر(Derry, New Hampshire) نقل مکان نمود و به پینه دوزی و کشاورزی و البته معلمی در آکادمی پینکرتون (Pinkerton) و مدرسه ای متوسط  و دولتی در پلیموث(Plymouth) پرداخت. وقتی که اشعارش را به ماهنامه آتلانتیک( The Atlantic Monthly) فرستاد؛ یادداشتی با این مضمون برایش فرستادند:" متاسفیم که آتلانتیک جایی برای اشعار پرانرژی شماندارد."

در 1912 مزرعه اش را فروخت و به همراه همسر و چهار فرزندش به انگلستان عزیمت نمود. در آنجا و در 39 سالگی اولین مجموعه شعرش را با عنوان " وصیت نامه یک پسر " (A BOY'S WILL) منتشر نمود. پس از ان نوبت به "شمال بوستون" (NORTH BOSTON)(1914) رسید که برایش معروفیت جهانی بدنبال داشت.  مجموعه پیش گفته برخی از معروفترین اشعارش را دربرمیگرفت: " تعمیر دیوار" ('Mending Wall)، " مرگ مزدور" ('The Death of the Hired Man)، " تدفین خانگی" ('Home Burial)، " پیشخدمتی برای پیشخدمتها" ('A Servant to Servants)، " پس از چیدن سیب" (After Apple-Picking)، و " کومه هیزم" ('The Wood-Pile).  این اشعار که بدون قافیه یا بر مبنای نظمی رها و آزاد برگرفته از گفتگو، نگاشته شده بودند؛ از زندگی خودش، مصایب مکرر ، وظایف هرروزه و تنهاییش نشات می گرفتند.

زمانی که در انگلستان بود؛ عمیقن تحت تاثیر شعرای انگلیسی بخصوص رابرت بروک(Rupert Brooke) قرار گرفت. پس از اینکه در 1915 به همراه خانواده اش به ایالات متحده بازگشت حوالی فرانکونیا، نیوهمپشایر (Franconia, New Hampshire) مزرعه ای خرید. وقتی که سردبیر آتلانتیک از او اشعاری مطالبه نمود؛ همانهایی را که پیش از این رد شده بودند؛ برایش فرستاد. پس از این (1916-38)در کالج امهرست(Amherst College) و دانشگاههای میشیگان به تدریس پرداخت. در 1916 به موسسه ملی هنر و ادبیات پیوست. در همان سال سومین دیوانش گسل(MOUNTAIN INTERVAL) منتشر شد؛ که مجموعه شعرهایی از قبیل " جاده پیموده نشده" ('The Road Not Taken)، " جوجه کباب" ('The Oven Bird)، " درخت های غان" (Birches) و " زن بر فراز تپه" (The Hill Wife) را شامل میشد. اشعار فراست نشانگر درک و احساسی عمیق از طبیعت و حساسیت پیرامون تمنیات انسانیست. ایماژهای [اشعار]ش درخت زارها، ستارگان، خانه ها،- بطور معمول از زندگی روزمره برگرفته شده اند. با رویکردی زمینی (down-to-earth approach) به سوژه هایش، خوانندگان ، ردیابی شاعر را در حقایق عمیقتر، بی انکه جزئیات، آنها را به زحمت بیاندازد؛ آسان می یابند. فراست اغلب از اوزان و واژگان گفتار عامیانه و یا حتی از نظم آزاد و رهای گفتگو بهره میبرد.

در 1920 مزرعه ای در شتسبری، ورمونت(Shaftsbury, Vermont) خریداری نمود؛ این مزرعه در کنار کالج میدل بری(Middlebury College) قرار داشت که در ان، مدرسه برید لاوف(Bread Loaf School) و کنفرانس انگلستان را بطور مشترک بنیادنهاد. همسرش در 1938 بدرود حیات گفت و فراست چهار فرزندش را از دست داد. دو تن از دخترهایش از اختلالات روانی رنج میبردند و پسرش کارل(Carol)، یک شاعر و کشاورز ناکام، اقدام به خودکشی نمود. خودش نیز به افسردگی و خود-ظنی مزمن مبتلا گشت که اشتیاق مستمر او را به کسب جایزه نوبل ادبیات، سبب گشت. پس از مرگ همسرش، شدیدن به کی موریسن(Kay Morrison)  که او را بعنوان منشی و مشاور استخدام نموده بود؛ علاقه مند شد. همچنین در تصنیف یکی از بهترین اشعار عاشقانه اش" درخت شاهد" (A WitnessTree) به او کمک نمود.

در 1957 به همراه شرح حال نویسش، لارنس تامسون (Lawrance Thompson)، به انگلستان، اسراییل و یونان سفر نمود. در مراسم تنفیذ حکم ریاست جموری جان کندی به سال 1961 با قرائت دو تا از اشعارش شرکت جست. لحظه ای که تابش آفتاب و وزش باد باعث شدند تا نتواند شعر جدیدش " پیشگفتار" (The Preface) را بخواند؛ یکی از اشعار قدیمیش با عنوان " موهبتی تمام" (Gift Outright) را از حفظ خواند. در 1962 بعنوان عضوی از گروه حسن نیت به اتحاد جماهیر شوروی رفت و با نخست وزیر نیکیتا خروشچف(Premier Nikita Khrushchev) صحبتی طولانی داشت؛ کسی که فراست او را چنین توصیف نمود:" نادان نیست"؛" زیرک"و " مقتدر" است و " نمی هراسد". فراست همچنین بیان نمود که خروشچف به او گفته بود که ایالات متحده " بسیار لیبرال تر از آن است که بجنگد"؛ که در واشنگتن هیاهویی به بار آورد. از جمله افتخارات و جوایزی که فراست دریافت داشته است عبارت اند از تقدیرنامه هایی از مجلس سنای ایالات متحده (1950)، آکادمی آمریکایی شعرا(1953)، دانشگاه نیویورک(1953)، و بنیاد هنگتینگتون هارفورد(Huntington Hartford Foundation) (1958). مدال طلای کنگره (1962), مدال ادوارد مک دوال(Edward MacDowell Medal) (1962). در 1930 در آکادمی آمریکایی هنر و ادبیات پذیرفته شد؛ کالج امهرست او را بععنوان یکی از سمت های داخلی دانشکده تحت عنوان Saimpson Lecturer for Life (1949) منصوب نمود؛ و بالاخره در 1958 بعنوان مشاور کتابخانه کنگره در امورشعر برگزیده شد.

تا زمان مرگش در بیست و نهم ژانویه 1963، بعنوان یکی از شاعران غیررسمی ایالات متحده شناخته میشد. فراست زمانی گفته است: من خویشتن را بر سنگ خود حک کرده ام: من یک دعوی عاشقانه با جهان داشته ام". او در اشعارش مزارع و کشتزارهای پیرامونش را به تصویر کشیده؛ جزئیات زندگی روستایی را نظاره نموده؛ که معنایی جهانی در خود نهان دارد. دید مستقل، موهوم و نیمه مطایبه آمیزش به جهان منجر به چنین گفته هایی از سوی او شده" : در دعوی هیچ گاه جانب خود را نگرفته ام" یا" هیچ گاه جدی نیستم مگر زمانی که احمقم." اگرچه آثار فراست عمومن ستایش شده اند اما فقدان جدیت در قبال مسایل سیاسی و اجتماعی، نقدهایی اجتماعی تندی را از او در دهه 1930 برانگیخت. شرح حال نویس بعدیش، تصویری متناقض و پیچیده از شاعر ترسیم نموده. در شرح حال جدی سه جلدی لارنس تامسن (1966-1976)، فراست همچون شخصی بیزار از نوع بشر، ضد روشنفکر، بی رحم و خشن نمود یافته حال آنکه در اثر جای پارینی(Jay Parini) به سال 1999 بار دیگر با او همدردی شده:" فردی بود تنها که نیاز به همدردی داشت؛ شاعر انزوا که مخاطبینی فراگیر را خواهان بود؛ فردی متمرد که طالب مصالحه بود. مردی خانواده دوست به تمامی معنا، او بارها نسبت به همسر و فرزندانش احساس بیگانگی نمود و به تخیل پناه برد. درعین حال که درخانه ماندن را ترجیح میداد اما بیشتر از هر شاعری در نسل خویش سخنراتی و بحث ایراد نمود؛ حتی با اینکه تا پایان زندگیش از صحبت در میان جمع وحشت داشت...

 

fire and ice

Some say the world will end in fire,
Some say in ice.
From what I've tasted of desire
I hold with those who favour fire.
But if it had to perish twice,
I think I know enough of hate
To say that for destruction ice
Is also great
And would suffice.

 

 

آتش و یخ

برخی می گویند جهان در آتش فرجام مییابد

برخی میگویند در یخ

من طعم اشتیاق را چشیده ام

پس با طرفداران آتش همآوازم

اما اگر باید که دوبار هلاک شود

به گمانم آنقدربیزاری سراغ دارم

که بگویم برای ذوب یخ

زیادی نیز هست

به قدر کفایت

 

 

A bank is a place where they lend you an umbrella in fair weather and ask for it back when it begins to rain

 

بانک جایی است که به تو در هوایی مطبوع چتری وام میدهند و آنگاه که بارانی میشود زمان بازپرداخت وامت است.

 

You don't have to deserve your mother's love. You have to deserve your father's

نباید استحقاق عشق مادرت را داشته باشی. در مورد پدر چنین است.

 

To be a poet is a condition, not a profession

شاعری یک حالت است نه یک حرفه.

 

 

Love is an irresistible desire to be irresistibly desired

عشق یک خواسته گریزناپذیر است که بنحو گریزناپذیری خواسته میشود.

 

Don't ever take a fence down until you know why it was put up

هرگز از  یک حصار عبورنکن تا زمانی که ندانی برای چه کشیده شده است.

 

 

Stopping by Woods on a Snowy Evening  

Whose woods these are I think I know.
His house is in the village, though;
He will not see me stopping here
To watch his woods fill up with snow.
My little horse must think it queer
To stop without a farmhouse near
Between the woods and frozen lake
The darkest evening of the year.

He gives his harness bells a shake
To ask if there is some mistake.
The only other sound's the sweep
Of easy wind and downy flake.
The woods are lovely, dark and deep,
But I have promises to keep,
And miles to go before I sleep,
And miles to go before I sleep.

 

توقفی  کنار جنگل در یک غروب برفی

 

 این جنگل از آن کیست به گمانم می دانم

خانه اش در دهکده است؛ لیک،

مرا نخواهد دید که اینجا ایستاده ام

تا جنگل پوشیده از برفش را نظاره کنم.

اسب کوچکم این را عجیب می یابد

ایستادن بی آنکه کلبه ای باشد این کنار                                       انبوهی درختان دوست داشتنی هستند؛ تاریک

میان جنگل و برکه یخ زده                                                          و ژرف.

تاریک ترین غروب سال                                                             اما قولهایی هست که باید بدانها عمل کنم

                                                                                                  

به سازو یراق خویش تکانی میدهد                                         

تا دریابد که آیا همه چیز روبراه است                                         و مایلهایی که درنوردم پیش از آنکه به

و تنها صدای دیگری که برجای میماند                                       به خواب روم.

صدای نسیمی ملایم است و ریزش بلورهای برف.          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اکتاویو پاز

No more cliche

 

Beautiful face
That like a daisy opens its petals to the sun
So do you
Open your face to me as I turn the page.

Enchanting smile
Any man would be under your spell,
Oh, beauty of a magazine.

How many poems have been written to you?
How many Dantes have written to you, Beatrice?
To your obsessive illusion
To you manufacture fantasy.

But today I won't make one more Cliché
And write this poem to you.
No, no more clichés.

This poem is dedicated to those women
Whose beauty is in their charm,
In their intelligence,
In their character,
Not on their fabricated looks.

This poem is to you women,
That like a Shahrazade wake up
Everyday with a new story to tell,
A story that sings for change
That hopes for battles:
Battles for the love of the united flesh
Battles for passions aroused by a new day
Battle for the neglected rights
Or just battles to survive one more night.

Yes, to you women in a world of pain
To you, bright star in this ever-spending universe
To you, fighter of a thousand-and-one fights
To you, friend of my heart.

From now on, my head won't look down to a magazine
Rather, it will contemplate the night
And its bright stars,
And so, no more clichés.

Octavio Paz

Octavio Paz

کلیشه بس است

 

چهره زیبا

همچون گل مرواریدی که گلبرگهایش را بسوی خورشید می گشاید

تو نیز چنین کن

آن هنگام که صغحه را ورق می زنم چهره ات را بسوی من بگشا

 

با لبخندی مسحور کننده

هر مردی افسون تو خواهد شد

آه، زیبایی یک روزنامه.

 

چند شعر در وصف تو سروده شده است؟

چند دانته برای تو نگاشته اند؛ بئاتریس؟

برای توهم وسواس گون تو

برای فانتزی غول آسایت.

 

اما امروز کلیشه ای دیگر نخواهم ساخت

و این شعر را برای تو می سرایم

نه، دیگر به کلیشه نیازی نیست.

 

این شعر به زنانی تقدیم می شود

که زیباییشان در طلسمشان نهفته است

در زکاوتشان

در شخصیتشان

 و نه در نگاههای فریبنده شان.

 

این شعر برای شما زنانی ست که

همچون شهرزادِ از خواب برخاسته

هر روز تا داستانی تازه بگوید

داستانی که دیگر شدن را آواز سر می دهد

که  نبردهایی را نوید می دهد:

نبردهایی برای عشق به پیکری واحد

نبردهایی برای شیفتگی های برخاسته از روزی تازه

نبردی برای حقوقی از دست رفته

یا نبردهایی برای بقا، یک شب بیشتر حتا

 

آری، برای شما زنان در جهان درد

برای تو، ستاره ای تابان در این سپهر جاودان هر روزه

برای تو، جنگجوی هزارو یک جنگ

برای تو، دوست صمیمی من

 

اکنون، دیگر به روزنامه فکر نمی کنم

به شب می اندیشم و به ستارگان درخشنده اش

و دیگر به کلیشه نیازی نیست.

 

                                              

 Touch

My hands
open the curtains of your being
clothe you in a further nudity
uncover the bodies of your body
My hands
invent another body for your body


 

تماس

 

دستانم

حجابهای بودنت را کنار می نهد

تو را با برهنگی بیشتری می پوشاند

بدن های بدنت را عریان می سازد

دستان من

بدن دیگری به بدنت پیشکش می کنند

 


                                            

دبیلو. اس. مروین

W. S. MerwinFor The Anniversary Of My Death
 
Every year without knowing it I have passed the day
When the last fires will wave to me
And the silence will set out
Tireless traveller
Like the beam of a lightless star

Then I will no longer
Find myself in life as in a strange garment
Surprised at the earth
And the love of one woman
And the shamelessness of men
As today writing after three days of rain
Hearing the wren sing and the falling cease
And bowing not knowing to what



W.S. Merwin

برای سالگشت مرگم

 

هر سال بدون اینکه بدانم روز را سپری کرده ام

آن هنگام که آخرین شراره ها در من زبانه می کشد

و سکوت مستقر می شود

مسافری خستگی ناپذیر

همچون پرتویی از یک ستاره بی سو

 

آن هنگام و نه بیشتر از آن

خویشتن را می یابم در زندگی چونان هیاتی غریب

که بر زمین مبهوت مانده

و دوست داشتن یک زن

و بی شرمی مردان                                                   

درست امروز می نویسم پس از سه روز بارانی

می شنوم که اِلیکایی آواز سر داده و آبشار ایستاده

و آرشه نواز نمی داند که چه کند

 

                                                           دبلیو. اِس. مروین                         

ادنا وینسنت میلای

Time does not bring relief

Time does not bring relief; you all have lied
Who told me time would ease me of my pain!
I miss him in the weeping of the rain;
I want him at the shrinking of the tide;
The old snows melt from every mountain-side,
And last year's leaves are smoke in every lane;
But last year's bitter loving must remain
Heaped on my heart, and my old thoughts abide.
There are a hundred places where I fear
To go - so with his memory they brim.
And entering with relief some quiet place
Where never fell his foot or shone his face
I say, 'There is no memory of him here!'
And so stand stricken, so remembering him.


Edna St Vincent Millay (1892 -1950)

 

 

راحتی در کار زمان نیست

 

راحتی در کار زمان نیست؛ همه تان دروغ گفته اید

چه کسی به من گفت زمان دردم را تسکین می دهد!

دلم برایش تنگ شده است آن هنگام که می گرید باران،

می خواهمش آن هنگام که فرو می نشیند آب در ساحل،

برف های کهنه آب می شوند از هر جانب کوه ؛

و برگ های واپسین سال دود می شوند در هر کوچه ای،

اما عشق تلخ واپسین سال بایستی پابرجا بماند

قلبم سنگینی می کند؛ و افکار پوسیده ام ساکن شده اند.

صدها جایی هستند که می ترسم

تا بروم- چرا که از یاد او لبریزند.

و ورودی سلانه در چنین مکان آرامی

جایی که هر گز پایش را نگذاشته یا چهره اش ندرخشیده

با خود می گویم؛" در اینجا هیچ یادی از او نیست!"

با این حال چه تب آلودم و چقدر به یاد او.

 

 

                               ادنا سنت وینسنت میلای( 1950-1892)

 

 

راینر ماریا ریلکه

 

Time and Again


TIme and again, however well we know the landscape of love,
and the little church-yard with lamenting names,
and the frightfully silent ravine wherein all the others
end: time and again we go out two together,
under the old trees, lie down again and again
between the flowers, face to face with the sky.


Rainer Maria Rilke

Rilke

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمانی و تکراری

 

یک زمان و تکرار، با این وجود به خوبی می شناسیم گستره عشق را،

و حیاط کوچک کلیسایی با نامهایی سوگوار،

و دره ای با سکوتی مهیب که در آن همه  آن دیگران

فرجام: زمان و تکرار وما دو تن که در گشت و گذاریم،

زیر درختان کهنسال، بارها و بارها به خواب می رویم

میان گلها، چهره به چهره آسمان.

 

                                                       راینر ماریا ریلکه

 

 

 

دی اچ لارنس

 

دی اِچ لارنس با نام اصلی دیوید هربرت لارنس  در یازدهم سپتامبر 1885 در ایست وودِ ناتینگهام شایر به دنیا آمد. ایست وود شهری بود با معادن ذغال سنگ، مملو از مردان و زنانی سخت کوش. و دی اِچ  با بی علاقه گیش به کار در معادن و شیفتگی اش نسبت به ادبیات مورد توجه همه قرار گرفت.

پس از به پایان بردن تحصیلات ابتدایی، بورسی برای تحصیل در دبیرستان ناتینگهام دریافت داشت. طعنه آمیز اینکه، دی اِچ دانش آموز خوبی نبود و پس از رها کردن مدرسه در یک کارخانه تولید لوازم پزشکی بعنوان منشی به کار مشغول شد. در همین زمان بود که با جسی چمبرز ملاقات نمود و به دوستانی صمیمی بدل شدند. چمبرز بر کارش نظارت نمود و تشویقش کرد تا نویسندگی را در 1905 آغاز نماید. پس از این برای فراگیری یک دوره آموزشی رهسپار کالج دانشگاهی ناتینگهام شد.

در 1911 به دلیل عود نمودن ذات الریه آموزش را رها کرد.  و با فریدا ویکلی، همسر آلمانی پروفسوری در ناتینگهام گریخت. این زوج به سرتاسر اروپا سفر کردند و سرانجام در 1914و پس از طلاق فریدا با هم ازدواج نمودند.

در خلا ل جنگ اول جهانی لارنس و همسرش در فقری نامحسوس در انگلستان روزگار گذراندند. پس از جنگ لارنس به ایتالیا رفت و دیگر هیچ وقت به زادگاهش بازنگشت. در دوم مارس 1930 در وِنس از شهرهای فرانسه به دلیل عوارض ناشی از سل درگذشت. 

 

Lies About Love

We are a liars, because
the truth of yesterday becomes a lie tomorrow,
whereas letters are fixed,
and we live by the letter of truth.
The love I feel for my friend, this year,
is different from the love I felt last year.
If it were not so, it would be a lie.
Yet we reiterate love! love! love!
as if it were a coin with a fixed value
instead of a flower that dies, and opens a different bud.


D H Lawrence

 

دروغ هایی درباره عشق

 

ما دروغ گو هستیم؛ چرا که

حقیقتِ دیروز به دروغ فردا بدل می شود

حال آنکه نگاشته ها ثابتند

و ما با نگاشته ای از حقیقت زندگی می کنیم.

عشقی که به دوستم دارم این سال

با عشق سال پیش فرق می کند

اگر چنین نباشد؛ دروغی بیش نخواهد بود.

ولی تکرار می کنیم عشق!، عشق!، عشق!

گویی سکه ای بوده با بهای ثابت

نه چونان گلی که می میرد؛ و باز غنچه ای دیگر می دهد.

 

دی اِچ لارنس (1930-1885)

 

 

D.H. Lawrence

 

nothing to save

There is nothing to save, now all is lost,
but a tiny core of stillness in the heart
like the eye of a violet. 

چیزی برای پاسداری نیست

 

دیگر چیزی برای پاسداری باقی نمانده؛ اکنون همه چیزی از دست رفنه

مگر خُرده ریزی آرامش در قلب

همچون چشم یک بنفشه             

 

جودیت پوردون

 

 

 

 

poetpordon.jpgجودیت پوردون

 

How Will You Kiss?


Lilt me your lips,
our lost breath intermingling.

Synchronize our silence
as lazy hours ease by.

Waft cocoa, hazelnut, cinnamon,
scents around me.

Tremble with me
in paralyzing pauses.

I may no longer breathe
without breathing you.


- Judith Pordon

چگونه می بوسی؟

 

سرود لبهایت برای من،

آمیزش نفس گمگشته مان.

 

هم زمانی سکوتمان

آن هنگام که ساعتها، کند و آرام درگذرند.

                         

رایحه دل انگیز کاکائو، فندق، دارچین،                                                       

در اطرافم به مشام می رسد.

 

با من می رعشی                                                                  

در سکون هایی سِرکننده.                         

 

بیش از این یارای نفس کشیدنم نیست

اگر نفس نکشی تو.

 

-- جودیت پوردون

 

NO ONE MUST KNOW


You lean to my side
tickling my desires.

I quiver in infinities.                                                          

Others lean towards us.
Do they sense

your exhale is my inhale,
your out, my in?

We sit motionless
but betray ourselves,


glancing around
to see if anyone is looking.



- Judith Pordon

هیچ کس نباید بداند

 

 

به سوی من میل می کنی

تمناهایم را فرو می نشانی

 

زیر لباسهایم

تیردانی دارم

از لایتنائیها

 

دیگران میل می کنند                                                                 

به سوی ما

با احساس

 

بازدم تو دم من است؛

خروج تو، ورود من؟

راکد بر جای می مانیم

اما خیانت می کنیم

به یکدیگر

 

به اطراف نگاهی می افکنیم

تا ببینیم آیا کسی ما را

می پاید.

                                   --جودیت پوردون

  

بیل ولت

                            

 

Fast Cancer

 

                                                                        

In a lab somewhere downtown
Trained eyes peer through a microscope
Curled fingers type a report
Ominous words slide under my door.

Shock grabs the moment
Disbelief interrogates my past
Uncertainty clouds my future.

Tiny terrorists steal my own blueprint
Use my nourishment and transport
And lock on to corrupt my body.

While neighbors fret taxes, lawn, weather
And strive for a better cappuccino
I do needles, cold metal surfaces, and gigantic futuristic machines
Then I wait in the doomsday room.

Favorable results come quickly; a day or two
Unfavorable results take longer; a week or two
Ultimate results; six months, one, two, five years.

Rapid pulse . . . amor? tennis?
No. My heart is nourishing the tumor
Elevated fever . . . the flu? amor?
No. My body is trying to burn out a new activity.

Acquaintances quickly forego clichés, advice, and anecdotes
Precious moments and hours are spent with treasured friends and family
Thoughtful notes slide under my door
If there were only a silver bullet.

Bill Velte

July, 2004

Written a week or so before his death.

 

سرطانی زودهنگام

در لابراتوآری جایی در مرکز شهر

چشمانی ورزیده بر میکروسکوپ خیره شده

انگشتانی تا خورده گزارشی تایپ می کنند

کلماتی شوم از زیر درب خانه به درون می لغزند

 

شوک لحظه را فرا می گیرد

بی ایمانی گذشته ام را به پرسش می کشد

دودلی آینده ام را می پوشاند

 

تروریست کوچولوها چرک نویسم را می دزدند

غذایم را می خورند ماشینم را می گازند

بدنم را غل و زنجیر می کنند تا بپوسد

 

درحالیکه همسایه ها برای  مالیاتها  چمن و هوا  نقشه می کشند

و برای کاپوچینویی بهتر تقلا می کنند

من از سطوح فلزی سرد ، و ماشینهای فوتوریستیک غول آسا بی نیاز می شوم

آن گاه در اتاق رستاخیز به انتظار می نشینم.

 

نشانه های بهبودی به سرعت سر می رسند؛ یک روزه یا دو روزه

نشانه های بیماری به درازا می کشند؛ یک هفته یا دو هفته

نشانه های نهایی؛ شش ماه، یک، دو، پنج سال

 

تپشی تند... عشق بازی؟ تنیس؟

نه. قلبم در حال پروار کردن تومور است

تبی سوزان... آنفلوآنزا؟ عشق بازی؟

 

نه. بدنم دست و پا می زند تا فعالیت جدید را به آتش کشد

 

آشنایان به سرعت، حکایتها نصیحت ها و کلیشه ها را پیش می کشند

لحظه ها و ساعتهای ارزشمند به پای دوستان صمیمی و خانواده ریخته می شوند

یادداشتهای تامل برانگیزی از زیر در به درون می لغزند

آه اگر یک گلوله نقره ای داشتم

 

 

                        بیل ولت

                   ژولای 2004

 


 

       حدودن یک هفته قبل از مرگ