Fast Cancer

 

                                                                        

In a lab somewhere downtown
Trained eyes peer through a microscope
Curled fingers type a report
Ominous words slide under my door.

Shock grabs the moment
Disbelief interrogates my past
Uncertainty clouds my future.

Tiny terrorists steal my own blueprint
Use my nourishment and transport
And lock on to corrupt my body.

While neighbors fret taxes, lawn, weather
And strive for a better cappuccino
I do needles, cold metal surfaces, and gigantic futuristic machines
Then I wait in the doomsday room.

Favorable results come quickly; a day or two
Unfavorable results take longer; a week or two
Ultimate results; six months, one, two, five years.

Rapid pulse . . . amor? tennis?
No. My heart is nourishing the tumor
Elevated fever . . . the flu? amor?
No. My body is trying to burn out a new activity.

Acquaintances quickly forego clichés, advice, and anecdotes
Precious moments and hours are spent with treasured friends and family
Thoughtful notes slide under my door
If there were only a silver bullet.

Bill Velte

July, 2004

Written a week or so before his death.

 

سرطانی زودهنگام

در لابراتوآری جایی در مرکز شهر

چشمانی ورزیده بر میکروسکوپ خیره شده

انگشتانی تا خورده گزارشی تایپ می کنند

کلماتی شوم از زیر درب خانه به درون می لغزند

 

شوک لحظه را فرا می گیرد

بی ایمانی گذشته ام را به پرسش می کشد

دودلی آینده ام را می پوشاند

 

تروریست کوچولوها چرک نویسم را می دزدند

غذایم را می خورند ماشینم را می گازند

بدنم را غل و زنجیر می کنند تا بپوسد

 

درحالیکه همسایه ها برای  مالیاتها  چمن و هوا  نقشه می کشند

و برای کاپوچینویی بهتر تقلا می کنند

من از سطوح فلزی سرد ، و ماشینهای فوتوریستیک غول آسا بی نیاز می شوم

آن گاه در اتاق رستاخیز به انتظار می نشینم.

 

نشانه های بهبودی به سرعت سر می رسند؛ یک روزه یا دو روزه

نشانه های بیماری به درازا می کشند؛ یک هفته یا دو هفته

نشانه های نهایی؛ شش ماه، یک، دو، پنج سال

 

تپشی تند... عشق بازی؟ تنیس؟

نه. قلبم در حال پروار کردن تومور است

تبی سوزان... آنفلوآنزا؟ عشق بازی؟

 

نه. بدنم دست و پا می زند تا فعالیت جدید را به آتش کشد

 

آشنایان به سرعت، حکایتها نصیحت ها و کلیشه ها را پیش می کشند

لحظه ها و ساعتهای ارزشمند به پای دوستان صمیمی و خانواده ریخته می شوند

یادداشتهای تامل برانگیزی از زیر در به درون می لغزند

آه اگر یک گلوله نقره ای داشتم

 

 

                        بیل ولت

                   ژولای 2004

 


 

       حدودن یک هفته قبل از مرگ