ماهی گندیده و دموکراسی شورایی

destinypainting.jpg

همیشه از کلمه واخوردگی نفرت داشتم و نمی دانم که چرا باز هم همیشه احساس واخوردگی می کنم شایدم فقط احساس است و  واخورده نیستم ولی به گمانم باشم. اینو باید از یکی بپرسم. البته فهمیدنش چندان هم سخت نیست مثلن همین امروز از نگاه یکی از معاونین سازمان فهمیدم که هستم چون طوری به من نگاه می کرد که به انسانهای واخورده نگاه می کنن دیشب پدر به رادیوی سنگین و قدیمی اش گوش میداد: رادیو دموکراسی شورایی: سه شنبه شبها: تفسیر آثار مارکس. نوشین خواهرم  خسته و کوفته از کارهای روزانه مث ی تیکه چوب افتاده بود زمین. سبک و بی حال و به گمانم تو ذهنش با  غول کنکور دست و پنجه نرم می کرد الهام با دوستش حرف می زد و ازاینکه جفتشون کنکور قبول شدن خوشحال بود این دوست الهام باید آدم جالبی باشه چون هیچوقت خودشو به ما نشون نمی ده ولی میگه هست همه جا هست مث خدا مث هیچ کس nobody

 من ی روح سرگردان شده بودم  به صدای آقای ابتکار گوش می دادم یا بهتره بگم مرحوم ابتکار که شعر ویکتور خارا رو ترجمه می کرد: ....و شعر من آنچنانکه ویولتا می گفت هدفی یافته است......سیاستمداران ستمگر را با گیتار من کاری نیست من برای سرزمینم می خوانم  که هر چند باریکه ای بیش نیست اما ژرفایش را پایانی نیست.....بعدش دیدم همین طور دارم اشک میریزم بعدش به نفس های خواب آلود عشقم گوش دادم و باز هم اشک ریختم و از اینکه صداشو نمی شنوم به حس شنواییم شک کردم مرگ شاید نوعی خستگی از زندگی باشد ولی خدا می دونه بعد از اینکه رفع خستگی شد چی میشه بعضی وقتا تردید خیلی تو ذوق می زنه و کلافم می کنه ولی خب با خودم فکر می کنم من که محدودم و نمی تونم از همه چی سر دربیارم بهتراینه که ی تعداد سوال جدید واسه خودت مطرح کنی تا اینکه بخوای به انبوهی جواب برسی حالا فرض کن تو ی همچین وضعیتی کسی که دوستش داری  بهت بگه برو گمشو! خب پس باید در زندگی رو تخته کرد ی جورایی. البته قبلش باید گم شد دستور دستوره.

نمی دونم چطور شد که ناگهان از پشت درختای تنومندی که مث دیوار بودن اومد بیرون به هر زحمتی بود چند بار خورد زمین و آرنجش زخمی شد و صورتش سبز جلبک و گیاهان متعفن مرداب بود خودشو به من رسوند کف پاهام نشست نتیجتن من خفه نشدم  آخه داشتم خودمو دار می زدم.  بعدش درحالیکه گریه می کرد گفت حالا برو گم شو دیگه ام به من زنگ نزن.....هنوز هیچکس منو پیدا نکرده  سردمه اینجا مدام ماهی متعفن و گندیده از آسمون می باره خورشید همیشه ی جای دور تو افق مث ی گوی سرخ رنگ و تیره ساکن شده همیشه غروب صدای زوزه گرگها ازدوردست به گوش میرسه و هر روز نزدیکتر میشه دریا طوفانیه یکی داره با کشتی توی این دریای طوفانی به این سمت میاد توی کشتی پر از ابزارالات شکنجست ی هیبت کریه و بزرگ زیر ی بالا پوش سیاه فقط دو تا چشه سرخ رنگش از دور برق می زنه........

اعدام یک بازنده

گروهان بجای خود!

" خود را احمق خواند و در حقیقت مرا، برای تمامی ساعاتی که به پایم هرز برده است"

هدف  فرد  مقابل!

"  بر این باور بود که او را با پرسشی کودکانه وارد بازی پلیدی کرده ام"

شلیک !

    [ صدای صفیر بی امان گلوله ها]

درحالیکه نفس های آخرش را می کشید؛ سربازی شنید که می گفت: " خدایا! این پرسش این جمله چقدر سنگینی داشت آیا با چقدر چقدر تفاوت داشت؟"

در جیب های اعدامی تنها یک عکس یافت شد که با آثار سوراخ های ناشی از گلوله ها، خون آلود و ناشناس می نمود.

با شلیک تیر خلاص، اولین حلقه لاشخورها بر فراز جسد شکل گرفته بود.

گروهان به راه خویش رفت و سکوت سنگینی بر برهوت افتاد.

 چشم انداز جالبی بود.

 

اشتیاق

از چند شب پیش رنگ عاشقانه ای در اتاق پاشیده ام

 این یکی سبز نیست زرد است با اون آهنگ استینگ و

 صدای تو

میشنوم که تمامی اشیای اتاق با زبان بی زبانی به حال من و تنهاییم افسوس می خورند ولی وقتی صدای تو عطر نامعلوم خوشبختی را در فضا می پراکند اشیای حسود هم سرمست می شوند

غبطه می خورند و به حال خود افسوس که توان تکلم ندارند تا شراکتی هرچند مختصر داشته باشند

 همه یاخته هام بی محابا تو رو نفس می کشن

روزها که صرف تقلاهای بیهوده میشود و ماراتن عمر هدر رفته ادامه دارد اما شبها دم را غنیمت میشمارم و قدر لحظه لحظه اش را می دانم همچون متهمی زیر شکنجه که قدر می داند نفس کشیدن را هنگامی که جهت اعتراف سرش را زیر آب می کنند و تنها چند ثانیه فرصت نفس کشیدن می دهند

انگشتان تکیده ات را چشمان غریبِ براقت را و آبشار گیسوان سیاهت را که آبشخور شیداییِ این خنیاگر دلشده است می بوسم

 

آزادی

نمی شود دست روی دست گذاشت بالاخره یکی باید کاری بکند اما همگی خفه خونِ مرگ گرفته اند. ساعتها بی وقفه می گذرند و زمان به ریش همه می خندد. باید کاری کرد چرا همه تنها نظاره گرند. از همه تیپ آدمی می شود اینجا سراغ گرفت که به تماشا نشسته اند: شاعر، فیلسوف، سیاستمدار، کارگزار حکومتی، مهندس برق و قس علی هذا...اما فاجعه در راه است.

شاعر: سوژه خوبی برای جن زدگی و شعر گفتن

فیلسوف: مواجهه دیالکتیک گونه " سوژه" و "اُبژه". باید به دنبال غایات گشت

سیاستمدار: مدلی خوب برای شبیه سازی استراتژیکِ سیاست بین الملل

مهندس برق:.......

پسرکی جوان و ژنده پوش که ی پاش می لنگید از راه          رسید

                         بی درنگ تار را                                درید

                         عنکبوت بی امان به کنج دیواری           رمید

پروانه با حیرت و شگفتی به آغوش آزادی                         پرید.

کمد چوبی کرم رنگ

 

روزی روزگاری در گذشته های دور که خود را به سختی و زحمت در آینه قدی کمد چوبی کرم رنگ میدیدم همان روزهایی که بندانداز پیری ماهی یکبار به مصاف صورت مادرم میرفت پدرم را به یاد میآورم که سراسیمه و عجول صندوقچه حلبی را که همواره بر سقف کمد کرم رنگ جاخوش میکرد برمی داشت و تمامی توجهش را درون آن میریخت و من با تعجب و کنجکاوی کودکی خردسال به درونش نگاه می کردم صندوقچه ای با طرحی از رودخانه و کلبه و کرجی و کشاورزانی با کلاههای مکزیکی که به گونه ای نه چندان جذاب و بدیع بر درب و کنارش نقش بسته بود. چیزی درونش نبود جز قباله مهر زده شده ازدواج چک های بانکی قبوض آب وبرق گاهن پرداخت نشده و دفترچه های اقساط وامی که برای ساخت خانه گرفته شده بود و همین چند روز پیش آخرین قسطش پرداخت شد. نگاه میکردم به پدر و با خود می گفتم که بزرگ شدن نباید چندان دلچسب باشد اگر قرار است تمامیش در چک و سفته و اینجور آت آشغالها خلاصه شود پس از یادگیری چم و خمش صرف نظر نمودم.

حالا در این روزها که از لحاظ حجیم بودن با آن گذشته دور قابل مقایسه نیستم هر بار که صبحها از خانه جیم میزنم  برای اینکه تصویرم به تمامی در آینه قدی بیافتد کمی خود را خم میکنم و انگار کرنش میکنم دربرابر کمد چوبی که سرسختی نشان داد و با هزارجور ترفند هم از پله های خانه استیجاری بالا نرفت که نرفت یااینکه بردنش ورای طاقت ماها بود و یا شاید حکمتی در کار بود تا هر روز صبح خود را به تمامی ورانداز کنم و با خود بگویم که دنیای بزرگترها چندان هم دلگیر و عبوس نیست بخصوص اگر عاشق باشی هرچند آینه قدی که به تقریب  نیمی از جیوه هایش پریده تو را با خالخالهای سفید و چهره جروواجر شده می نمایاند.