آزادی
نمی شود دست روی دست گذاشت بالاخره یکی باید کاری بکند اما همگی خفه خونِ مرگ گرفته اند. ساعتها بی وقفه می گذرند و زمان به ریش همه می خندد. باید کاری کرد چرا همه تنها نظاره گرند. از همه تیپ آدمی می شود اینجا سراغ گرفت که به تماشا نشسته اند: شاعر، فیلسوف، سیاستمدار، کارگزار حکومتی، مهندس برق و قس علی هذا...اما فاجعه در راه است.
شاعر: سوژه خوبی برای جن زدگی و شعر گفتن
فیلسوف: مواجهه دیالکتیک گونه " سوژه" و "اُبژه". باید به دنبال غایات گشت
سیاستمدار: مدلی خوب برای شبیه سازی استراتژیکِ سیاست بین الملل
مهندس برق:.......
پسرکی جوان و ژنده پوش که ی پاش می لنگید از راه رسید
بی درنگ تار را درید
عنکبوت بی امان به کنج دیواری رمید
پروانه با حیرت و شگفتی به آغوش آزادی پرید.
در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.