مصاحبه با میشل هانکه

جهان شناخته شده

مصاحبه با میشائیل هانکه                          ترجمه: آرمان شهرکی

 

 

فیلمهای هانکه دلایل و شواهدی بر شکست جامعه مدرن در سطوح مختلف ارایه میدهند.

کریستوفر شرت(Christopher Sharrett) پیرامون نقد همیشگی هانکه از  تمدن غرب با او  سخن میگوید.[*]

 

 

هانکه، شاید ستیزه جوترین کارگردان معاصر اروپا باشد. تمامی فیلمهای او  قاطعانه در عدم سرسپردگی به بیننده موفق هستند؛ هم با مخاطبین خود بیگانه میمانند( آنچنانکه در جشنواره های کن هو میشوند) و هم بر آنها چیره میگردند ( به عنوان نمونه تازه ترین نمایشنامه اش که در فستیوال 33 هفته ای تاتر در ایالات متحده به روی صحنه رفت)؛ او به مثابه یک چالشگر( provocateur) مهم در عرصه سینما، جایگاهی را به خویش اختصاص داده است، مفهومی که در دوران باب روز نبودن واژگونی سیاسی/فرهنگی، رنگ باخته است یا همچون نوعی بدبینی ضد بشری و ناکارامد فهم میشود. این امر نیز مهم است که او پرسش های فلسفی مطرحی را به زبان سینمایی آشکاری پیش میکشد که واجد طبیعتی غیرمتعهد و بی پروا در همساز شدن با محتوای خویش است.

در 1942 متولد شد؛ هانکه کمی دیر و پس از اینکه کار مشخصش در تاتر اتریش با مطالعات دامنه دار و جدیش در فلسفه و روانشناسی توام شد؛  پا به عرصه فیلمسازی گذاشت. اولین فیلمش Der siebente Kontinent  یا قاره هفتم (Continent, 1989 The Seventh)، اثری مبهوت کننده است که بر اساس یک داستان خبری پیرامون خانواده ای که با پرهیز از ادامه زندگی در جهانی بیگانه شده؛ اقدام به خودکشی جمعی مینماید؛ ساخته شده است. با امنتاع از پذیرش این نظر که خانواده خود به زندگیش پایان داده ( مگر بلاهای زندگی روزمره میتواند بر غریزه زندگی غلبه نماید؟)؛ بستگان اصرار دارند مقامات را به اینکه جنایتی رخ داده متقاعد نمایند. علی رغم تمامی شواهدی که در مخالفت با این ادعا وجود دارد.

فیلم از چرخش های خدعه آمیز متعددی استفاده مینماید؛آنچنان که انتظار داریم خانواده، که با یک سری از فعالیتهای روزمره که از روی عادت انجام میدهد و بنحو بیرحمانه ای با دوربین بسیار متشخص هانکه به ترتیب به تصویر کشیده میشود( از طریق نمای نزدیک و میان برش های نرم که بیننده را وامیدارد تا وجوهی از فعالیتهای پیش و پاافتاده را نظاره کند)؛ به قصد آرمانشهر موعود اتریش روستایی کوچ کند؛ چرا که یک توریست سرخوش که به تمجید از کشور میپردازد در فواصل منظمی در فیلم ظاهر میشود.

فیلم، یکسر پرسش های پیش بینی ناپذیری پیرامون مرگ پی می افکند؛ و بیان میدارد که با تفکر در باب  خودکشی آرامش و راحت ناشی از مرگ میتواند وادی مرضی موعودی بنا نماید. فیلم با سکوتهای بسیارش، شیفتگیش به آشنایی زدایی از چهره های زندگی شهری معاصر و درک بارزش از معماری بعنوان دال دردام افکنی، قاره هفتم خویشاوندی هانکه را با پیشکسوتانی همچون آنتونیونی(( Antonioni آشکار میسازد.

با هر فیلم -  از قاره هفتم گرفته تا ویدئوی بنی Benny's Video1992) ) ،  71 Fragmente einer Chronologie des Zufalls  یا 71 جزء از روزشمار یک شانس  (Fragments of a Chronology of a Chance, 1994)، بازی های بامزه(Funny Games ، 1997  ( ، Das Schloß  یا قلعه(The Castle, 1997)، Code inconnu: Récit incomplet de divers voyage  یا رمز ناشناخته (Code Unknown, 2000) ، La Pianiste  یا معلم پیانو   (The Piano Teacher ،2001)، و Le Temps du loup یا زمانه گرگ (Time of the Wolf، 2003)-  هانکه حضور خویش را بعنوان یکی از کارگردانان کلیدی نوگرا در زمانه ای که جاه طلبیهای مدرنیستی مرده به نظر میرسند؛ تثبیت نمود. 71 جزء از روزشمار یک شانس و بازی های بامزه از جمله پریشان کننده ترین تاملات خاص سینما درباره تلویزیون و دیگر رسانه ها و نقش ویژه شان در محو وجدان و عاطفه، محسوب میشوند. این فیلمها تا این زمان جزء جدل انگیزترین- و شاید هم به همین دلیل در این نوشته چندان به انها پرداخته نمیشود- مشاهدات در زمینه رسانه ها و رابطه شان با خشونت، بیگانگی و فاجعه اجتماعی، به حساب می آیند.

بازی های  بامزه بویژه بحث انگیز ترین بیان درباره سینمای اکشن و آثاری است که تظاهر به تعبیر تبعات اجتماعی این آثار می کنند. با داشتن عناصری از سام پکین پا ( (Sam Peckinpah  و دیگر کارگردانان، این فیلم حکایت خانواده جوانی است که بوسیله دو دلال روان پریش اسیر میشوند و بطرزی ناگهانی  و برشت گونه و با استفاده از یک سری نماهای " بازگشتی" (  rewinding) بیننده را با طرح پرسش درباره انتخاب یک پایان گرفتار میسازد( فیلم مشحون از خون ریزی و بدون هیچ گونه حس همدردی است). بی شباهت به هیچ کدام از فیلمهای منعطفی که به مساله مطالعه فرهنگ رسانه ای و نقش خشونت در آن میپردازند؛ بازیهای بامزه هرگز یک گزارش کش دار و خسته کننده نیست و به هیچ وجه در زیاده رویهایی که به نقد میکشد شرکت نمی جوید.

با مراجعه مجدد به کافکا، اکنون قلعه کمی کهنه به نظر میرسد؛ اما تاملات هانکه درباره کافکا تعهدش را به بازآزمایی برخی از اساسیترین نظریات مدرنیته تصدیق مینماید. فیلم او کمتر دل مشغول روایت گری از کافکاست و بیشتر بر حسی از جداافتادگب و بیمکانی متمرکز است؛ ساختار فیلم، گسستهایی جدی را به تصویر میکشد که ترفندهای برخاسته از رمان را برجسته میسازد.

کشف کد ناشناخته از اضمحلال زبان، در بردارنده ملاحظاتی از برگمن( (Bergman، رسنایس) Resnais) و آنتونیونی (Antonioni)است و به ما بیان میدارد که پرسش های پیش کشیده شده توسط این هنرمندان نادیده انگاشته میشده اند اما چنان است که گویی به آنها پاسخ داده شده است؛ حتی در عصر رسانه ای از پیچیدگی بیشتری برخوردار گشته اند. محور اساسی فیلم عبارت است از یک کیسه کهنه که توسط پسربچه ای جسور و ولگرد بنحو ظالمانه ای بر سر راه یک گدا قرار میگیرد و این عمل فی البداهه اش تمامی کاراکترهای اصلی فیلم را تحت تاثیر قرار میدهد بصورتی که بیان میدارد نه تنها انسانیت با " شش درجه انزوا" همراه است بلکه بیشتر از آن، هاویه ای دائما گسترش یابنده آن را در خود فرو میبلعد. کد ناشناخته تئوری شناخته شده و " کاربردی" هانکه و بهره گیری او از معنی شناسی و تئوری زبان در انکشافی وحشت آور و عمیقا حس شده از پایان ارتباط، و شکست در حل مسایلی همچون نژاد پرستی و عدالت اقتصادی و اجتماعی را به تصویر میکشد.

فیلم پیانیست او، تقریظی است پیچیده از میراث فرهنگ کلاسیک غرب، بویژه نسبتش با ایده سیاست خانواده و جنسیت، در همان حال، زمانه گرگ، آخرین فیلمش، از مصیبت بهره میبرد تا خصلت های متعلق به بنیادهای زندگی بورژوایی معاصر-  وحدت خانوادگی، آب لوله کشی، الکتریسیته- را عریان ساخته و کشف کند که چگونه ارزش های تمدنی که ممکن است به شکلی صلب برای کسانیکه به آنها دل سپرده اند؛ جهانی باشند؛ آن هنگام که در موقعیتهایی نامناسب،  اِعمال میشوند؛ تنها تاب آورده میشوند.

فیلمهای هانکه بر حساسیت او مهر تایید میزنند. او سرسختانه از خوی طعنه زنی، بی عاطفه گی، شیفتگی نسبت به فرهنگ پاپ، موهومات فیلمی و بی ملاحظه گی هنر پُست مدرن، پرهیز میکند. هنوز هم هیچ چیز در کار هانکه از لحاظ تاریخی اشتباه به نظر نمیرسد؛ قطعا به دلیل دریافت او از استمرار بحرانهای گریبانگیر انسانیت در قرن بیستم، بویژه بیگانگی و سلطه، در هزاره جدید، حتی اگر به آسانی جلوه هایی از زندگی معاصر در بیانی کاملا پست مدرن را اختیار نمایند. انکشافات دهشتناک او از فروریختگی اجتماعی و روانشناختی و ستم تکنولوژیکی تنها آهِ کسانی را درمی آورد که قیودو الزامات این تمدن را پذیرفته اند.

هانکه در حال حاضر در مرحله پیش تولید بخشی از فیلم جدیدش به نام  Cachéیا پنهان(hidden) میباشد. مصاحبه ذیل از طریق کنفرانس تلفنی در فاصله نوامبر 2002 تا آوریل 2003 انجام شده است؛ درست قبل از اکران زمانه گرگ. از همکارم گئورگ هاینریش( Jurgen Heinrichs) مشفقانه سپاسگزارم؛ چرا که بدون مهارتهای او در امر ترجمه، این مصاحبه انجام نمیشد.


به نظر میرسد که کار شما نقدی دائمی از تمدن حال حاضر غرب میباشد.

شما میتوانید چنین تعبیری داشته باشید؛ اما یقین دارم که میدانید برای یک خالق اثر سخت است که در قبال کار خودش تفسیری ارایه دهد. من به هیچ وجه چنین نیستم و به تعبیر از خود علاقه ای ندارم. هدف فیلمهای من این است که پرسشهایی را مطرح کند؛ و اگر قرار باشد که شخصا به همگی این پرسش ها جواب دهم؛ فیلمها زایندگی خودشان را از دست میدهند.

به مفهومی که شما  از دورنمای مدرن ارایه میدهید؛ علاقه مندم؛ به ویژه در تصاویرتان از معماری و تکنولوژی. در فیلمی همچون قاره هفتم، فضای شهری هم فریبنده است و هم مرگ زای، چیزی در شیوه آنتونیونی.

فکر  میکنم هر دو کیفیت گفته شده را داراست. نمی خواهم تکنولوژی را به چیزی متهم کنم؛ در عوض موقعیتی را در جوامع خیلی صنعتی توصیف میکنم؛  خّب از این نظر فیلمهای من به مقولات خاص این جامعه خیلی توجه دارند؛ جامعه اروپایی، تا اینکه بگوییم جهان سوم. بنابراین فیلمهای من بیشتر مخاطبی را هدف قرار میدهند که بخشی از شرایط جامعه غربی است. برای قدری صراحت بیشتر تنها میتوانم جهانی را که میشناسم مخاطب قرار دهم. آنچنانکه در مورد آنتونیونی اینچنین است که من بی تردید فیلمهایش را بسیار تحسین میکنم.

گویا در فیلمهای شما، فرهنگ کلاسیک و فرهنگ پاپ تا اندازه ای با هم در کشاکشند. بویژه نمای آغازین بازی های با مزه را در نظر دارم؛ جاییکه موسیقی ماسکاگنی(Mascagni)،  هندل (Handel) و موزارت بطور ناگهانی جای خودشان را به موسیقی آشفته گونِ (thrash-punk) جان زورن John Zorn) میدهند.

پرسش بسیار مطرحی پرسیدید. من فکر میکنم اینجا قدری سوء تفاهم پیش آمده؛ حداقل در رابطه با بازی های بامزه. این فیلم نسبتا هجوی است بر ژانر تریلر، و استفاده من از جان زورن نیز وجهی هجوگونه داشت.  زورن یک هنرمند هوی متال نیست. من چیزی علیه موسیقی پاپ ندارم و قصد نداشته ام که موسیقی عامه پسند را علیه اشکال کلاسیک به کار برم. به تضاد دروغینی که میان آنچه که موسیفی" جدی" نامیده میشود؛ و موسیقی که به نحوی سخت گیرانه به عنوان سرگرمی مقوله بندی میشود؛ وجود دارد؛ بسیار ظنین هستم.

اینها همگی تمایزاتی ابزورد هستند؛ بویژه اگر کسی اصرار داشته باشد که هنرمندی همچون زورن باید بعنوان یک هنرمند کلاسیک یا تجربی یا پاپ نگریسته شود؛ چرا که کارش از تمامی این مقولات نصیبی دارد. من در جان زورن نوعی از  هوی متال گوتیک و اغراق شده(über-heavy metal) می بینم؛ تاکیدی کنایی و افراطی بر شکلی  از آن موسیقی، آنچنانکه فیلم بازتابی مشدد است از تریلر. من فکر میکنم سبک زورن بر این قصد است تا شنونده را بیگانه کند تا به نوعی آگاهی فراگذرنده و بسط یافته  دست یابد؛ که برای نکاتی که من تصمیم داشتم بگویم ؛ سودمند بود.       

به نظر میرسد که " بازیهای بامزه"  در وهله نخست  نوعی بازی حدس بزن است که زوج بورژوا با دستگاه سی دی ِخودشان راه انداخته اند؛  حدس زدن ترکیب بندیهای کلاسیک. آیا در اینجا این تداعی وجود دارد که بورژوازی فرهنگ کلاسیک را مالک شده است؟

منظور اصلی من این نبود.  البته، در شیوه ای که بورژوازی خود را به تاریخ فرهنگی تحمیل نموده است؛ کنایه مشخصی وجود دارد. اما قصد نداشتم تا موسیقی زورن تنها بعنوان موسیقی قاتل ها نگریسته شود؛ یا آنچنان که عنوان شده نوعی موسیقی کلاسیک که اکیدا تِم بورژوایی دارد. این خیلی ساده انگارانه است. اما بازی های بامزه البته در سکانس نخستین خود کنایه ای است بر  طریقی که موسیقی آنها نشانگر انزوای تعمدی شان است از جهان خارج، و در نهایت آنها در دام مفهومی از ایده ها و تجهیزات بورژواییشان می افتند؛ نه فقط در دام قاتلین.

به نظر میرسد که دو روان پریش، روشنفکر باشند؛ بویژه در گفتگوشان به هنگام کشتن زن. یک جور قاتلین زنجیره ای غیرمتعارف، حداقل وقتی به ژانر توجه می کنیم.

فکر میکنم در مورد یکی شان چنین باشد؛ دیکی (Dickie)، آن که چاق و کند است. آنها در حقیقت اسم ندارند- پیتر، پُل، بویس( (Beavis و باتید( Butthead) نامیده میشوند. از منظری آنها به هیچ وجه شخصیت ندارند؛ بلکه مخلوق رسانه هستند. آنکه بلند قد است؛ که " طراح" اصلی نیز هست می تواند بعنوان یک روشنفکر درنظرگرفته شود؛ با همان گمراهی عجین شده با این سنخ از روشن فکر فاشیست کشنده. با چنین تعبیری هیچ مشکلی ندارم. آن یکی که چاق است البته بعکس هیچ نشانی از روشن فکر بودن ندارد.

به گمانم بازی های بامزه در زمره فیلمهای منعطفی است که پیرامون رسانه و خشونت ساخته شده همچون قاتلین بالفطره (Natural Born Killers) یا آدم سگ را گاز میگیرد (Man Bites Dog, 1992).

هدف من طرحی متضاد با قاتلین بالفطره بود. از نظر من، فیلم اُلیور استون، این را فقط بعنوان مثال عرض میکنم؛ تلاش دارد تا با استفاده از زیباشناسی فاشیستی به یک هدف ضد فاشیستی برسد و چنین چیزی شدنی نیست. در عمل چیزی خلاف آن اتفاق می افتد؛ آنچه خلق میشود فیلم کالتی است که سبک مونتاژ در آن نمود خشونت را کامل کرده و قویا به آن پرتویی مثبت می افکند. ممکن است چنین عنوان شود که قاتلین بالفطره تصویر خشونت را فریبنده میسازد درحالیکه برای بیننده فرصتی قایل نمیشود؛ احساس میکنم چنین تحلیلی در رابطه با بازی های بامزه بسیار مشکل باشد. ویدیوی بنی و بازی های بامزه انواع مختلفی از وقاحتند در مفهومی که من قصد داشتم سیلی ای بر صورت باشد و یک برانگیزاننده.

اگر به موسیقی بازگردیم؛ به نظر میرسد که در پیانیست موسیقی کلاسیک در عین حالیکه به بهترین نحوی بر حساسیت و آگاهی اِریکا (Erika) دلالت میکند؛ نیز متضمن آسیب شناسی او میباشد.

 میتوانید برای موسیقی از این طریق کارکردی قایل شوید؛ اما نخست نیاز دارید که متوجه این موضوع باشید که ما در حال تماشای یک وضعیت کاملا اتریشی هستیم. وین پایتخت موسیقی کلاسیک است و بنابراین مرکز چیزی کاملا ویژه. موسیقی خیلی زیباست؛ اما همچون محیط که میتواند به ابزاری برای سرکوب بدل شود؛ چرا که این فرهنگ دارای کارکردی اجتماعی است که سرکوب را تضمین میکند؛  موسیقی کلاسیک نیز بطور خاص اُبژه ای می شود برای مصرف.  البته شما باید اطلاع داشته باشید که این مقولات تنها سوژه های فیلمنامه فیلم نیستند بلکه  دلمشغولیهای رمان اِلفرد جلینک (Elfriede Jelinek) نیز میباشند که طی آن زن شانس کوچکی دارد تا خودش را بعنوان یک هنرمند آزاد سازد.  که البته چنین چیزی ممکن نیست چرا که هنرش از جهتی به حبسش بدل میشود.  

تصنیف  Winterreisse یا سفر زمستانی (Winter Journey) به نظر میرسد که در پیانیست نقش مرکزی داشته باشد. برخی چنان عنوان نموده اند که یک جور پیوستگی هست میان اریکا و تصنیف مسافر شوبرت در آن آلبوم. این امر به این پرسش گسترده تر بازمیگردد که موسیقی وجه سالم روان اریکا را عیان میسازد یا اینکه به سادگی اسباب سرکوبش را فراهم می آورد.

البته،  این تصنیف قرن هفدهمی جایگاهی مرکزی در فیلم دارد. و میتوانست  بعنوان شعار اریکا و خود فیلم در نظر گرفته شود. چرخه کلی،  پایه ریز ایده قدم گذاردن در  راهی است که توسط دیگران پیموده نشده؛ و من فکر میکنم که تاثیری کنایی به فیلم میبخشد. خیلی سخت است که به نوعی همبستگی میان فروپاشی عصبیErika Kohut)اریکا کوهوت   ) و آنچه که روان- نمودار آهنگساز بزرگی همچون شوبرت نامیده میشود؛ قائل باشیم.  خّب نوعی مفهوم عمیق رثای شوبرت وجود دارد که بخش اعظم فضای فیلم را دربرمیگیرد. کسی همچون اریکا که با مشکلات دامن گستری متولد میشود احتمال دارد که آنها را در قالب حساسیت بسیار پیچیده هنرمندی همچون شوبرت فرافکنی کند. تعبیری بیش از این نمی توانم ارایه دهم.

یک موسیقی فرح بخش، رنج را فراسوی علت های خاص تعالی میبخشد. سفر زمستانی، مصیبت را حتی در توصیف تفصیلی اش تعالی میبخشد. تمامی آثار هنری ارزشمند، بویژه آنهاییکه بر سویه تاریک تجربه تمرکز میکنند؛ علی رغمِ یاسی که حمل میکنند؛ از ناآرامی محتوا در قالب واقع گرایی فرم شان برمیگذرند. والتر کلمر(Walter Klemmer) گویی قهرمان است اما سپس به یک هیولا بدل میشود.

این را با خود جلینک در میان بگذارید[ میخندد]. گذشته از شوخی،  این کاراکتر به واقع در رمان بسیار منفی تر تصویر شده است تا در فیلم. رمان به شیوه ای بسیار بدبینانه نوشته شده است. در رمان او از یک احمق بالنسبه کودک صفت به یک فاشیست آزار دهنده بدل میشود. فیلم سعی دارد تا او را جالب تر و جذاب تر سازد. در فیلم، " امر عاشقانه" که در رمان آنچنان محوریتی ندارد؛ بیشتر در رابطه مادر- دختر متضمن است.  والتر تنها ماشه فاجعه را میچکاند. در کتاب، والتر یک شخصیت ثانویه است که به نظر من نیاز داشت تا آن حدی که جایگاهی موجه در فاجعه داشته باشد؛ بسط یابد.

ممکن است این احساس وجود نداشته باشد که روابط جنسی تحت التزام های جامعه حال حاضر غیر ممکن است.

ما همگی خسران دیده ایم. اما هر رابطه ای در قالب سناریوی تند و تیز اریکا و والتر مخدوش نمیشود. همگی مانند اریکا روان رنجور نیستند.  این یک حقیقت مبرهن است که ما جامعه ای شاد نیستیم و این همان واقعیتی است که من توصیف میکنم؛ اما به هیچ وجه نمی گویم که سلامت جنسی غیر ممکن است.

تصاویر تلویزیونی به کرات در فیلمهای شما دیده میشود. میتوانید استفاده خودتان از تلویزیون و فهمتان را از رسانه در جهان فعلی تشریح نمایید.

در  ویدئوی بنی و بازی های بامزه آشکارا تلاش داشتم تا پدیده تلویزیون را بکاوم. در قاره هفتم،  کد ناشناخته، و پیانیست چندان به این موضوع توجه ندارم؛ اگر چه جایگاه تلویزیون در جامعه این فیم ها را نیز تحت تاثیر قرار میدهد. تلویزیون را بیشتر و در وهله نخست بعنوان تجلی خشونت از سوی رسانه و بصورتی عام تر تجلی یک بحران عظیمتر میدانم؛ این بحران عبارت است از فقدان همگانی واقعیت و سردرگمی اجتماعی. باخودبیگانگی یک مساله کاملا بغرنج است؛ و تلویزیون قطعا در  ایجاد آن سهیم است. البته ما به هیچ وجه واقعیت را درک نمی کنیم؛ تنها با تجلی واقیت از طریق تلویزیون مواجه هستیم. افق تجربی ما بسیار محدود است. آنچه از جهان میدانیم تنها اندکی از دانسته هامان درباره جهان رسانه ای بیشتر است؛ تصویر. هیچ واقعیتی نداریم؛ آنچه هست؛ اشتقاقی است از واقعیت که بطور حتم از موضعی سیاسی برخاسته با ادراکی وسیعتر نسبت به تواناییمان جهت دربرداشتن حسی ملموس از حقیقتِ تجربه هرروزه که بسیار هم خطرناک است.

ناتمام

 

 

گزین گویه

 

دیر زمانیست که خشونت و جنگ در سرزمین های مقدس، سنت جاریه و سیرت مستمره است. و خدا میداند سرانجام کی نوبت به آرامش خواهد رسید. این را برای این گفتم:

اسلحه را با نوار غزه کادو کرده بودند.

 

چه بسیار دانایانی بوده اند که گفته اند آدمی همه چیز حتی هستی اش را در نسبت با دیگران تعریف می کند. ایضن زبان شناسان شالوده شکن که متن را در نسبتش با حاشیه تاویل میکنند. حال فکر کنید که:

اگر هیچ کس نمی بود هیچ گاه تنها نمی شدیم.

 

میگویند در زمانه پست مدرن می زیم؛ جاییکه اگر در تمنای آرامش باشی؛ از اضطراب دق میکنی و اگر طالب دلهره، شاید روی آرامش را ببینی. پس بگویید:

از هوای پس خوشم میآید.  

 

ناشی از قهر و غصه- سیال ذهن

شب اول  باران و غریبه

تو فرض کن ی جایی نزدیک استوا ی منطقه حاره ای میپرسی چرا ؟ چون همینجور ی ریز بارون میبارید تصور کن ی جاده باریک و سنگفرش شده با ی ماشین درب و داغون با دو همراه یکی از جوونا پشت رل نشسته بود و همینجور میرفتیم سمت خونشون حوالی خونه که رسیدیم نمیدونم چطوری قالشون گذاشتم و رفتم. به خونه که رسیدم داداشش اومد پیشوازم منو اینطور معرفی کرد به کی؟ به خانومی که بعد از تقریبن نیم ساعت از رسیدن من اومد رو مبل کناریم نشست: ایشون پسر عموی مُژدن. تا جاییکه یادمه دخترخاله ای با این اسم دارم ولی دختر عمو نه. عموهامم با هم باجناق نیستن. بگذریم خواهرزادش یهویی مث جن توی اتاق ظاهر شدواومد سمت من منم بهش گفتم با صدای بلند: چطوریییییی! نیم ساعت گذشتو خانومی چادر به سر وارد اتاق شد باورتون نمیشه مث سیبی که از وسط دو نیمشون کرده باشن صورتش برق میزد اولش فکر کردم خودشه ولی ی خورده که به صورتش خیره شدم هی ی چند سالی مسن تر میزد تو همین لحظه بود که من دخترعموی مژده معرفی شدم. صورتش مث چهره ی عروس دریایی شفاف بودو ابروهای سیاهش به هم پیوسته از دیدنش هم وحشت کردم و هم آروم شدم ولی از خودش خبری نشد که نشد این بود که دوباره زدم به سینه جاده  داداشش منو تا ی جایی همراهی کرد بعدش ی هویی غیبش زد از ماشین خبری نبود بارون ادامه داشت از اون دوتا جوونم دیگه هیچ نشونی نبود. من بازم تنها شدم

شب دوم- عشق و فاصله

درحالیکه چونشو به کف دست راستش تکیه داده بود و با کف دست چپش هی بهم عاشقانه سیلی میزد مدام تکرار میکرد: بالاخره تکلیف منو روشن کن میخوای با من چیکار کنی؟ منم بهش مدام میگفتم هنوز نفهمیدی؟!

شب سوم- ناتورالیسم و دلهره

توی آثار به جا مونده از یک شهر یا یه قصر باستانی که درو دیوارش همش از ی جور خاک یا شن ساحلی یا چیزی شبیه به اون بودو رنگ زرد یک دستی داشت گرفتار شده بودیم. هر دری به ی در دیگه و هر دروازه ای به ی دروازه دیگه ختم میشد. پاک دیوونه شده بودیم. کلافه و عاصی تا اینکه دل و زدیم به دریا یعنی به آسمون و پرواز کردیم پروااااااز. از هزارتوی قصر گذشتیمو رسیدیم به ی زمین هموار با تپه ماهورای ملایم همینجا بود که گونه نره همون حیوونیو که تمام جانورشناسای دنیا بسیج شده بودن تا ی جایی تو این دنیا ردو نشونی ازش پیدا کننو دیدیم. بالامونو جمع کردیمو نشستیم زمین.

عجیب ترین حیوونه روی زمینو جلو چشمام میدیدم بالاتنش زره پوش کاملن. و چشاش از زیر زره برق میزد. تعقیبش کردم تا رسیدم به یه دالان زیرزمینی که پر بود از شفیره ها و لاروهایی که از سقف آویزیون بودن. کولونیه حیوون. همینجا بود که از شدت ترس داشتم قبض روح میشدم شفیره ها از سرو کولم بالا میرفتن. یهو به سرعت رفتو منو تنها گذاشت. ی نفر با یونیفرمه نظامی به دستام دستبند زد. من محکوم شده بودم به حبس ابد توی کولونی. احساس مبکردم میزان مجازات با میزان و شدت جرم هماهنگ نیست.

هنوز هم زن زیبای چادر به سر، سیلی های عاشقانه و کولونیه مملو از لارو و موجودات آویزون از سقف، خوب در خاطرم هست.

 

موسیقی

 

يکي از ويدئو کليپ هاي زيباي گروه کمل با نام مسافر مقيم. فضاسازي و نورپردازي سکانس ابتدايي به شدت متاثر از آثار کافکا است. و چهره مغموم زن حس تنهايي و افسرده فضا را تشديد ميکند. ساختمان پشت سر يادآور اماکن و ساختمانهاي فيلم محاکمه( با بازي آنتوني پرکينز) ميباشد. شايد بتوان معادل نوشتاري اين کليپ را اينچنين برگزيد: " دازاين به مثابه تنهايي"

http://www.youtube.com/watch?v=MKBwku-PsPY&mode=related&search=

 


هر وقتی که از کنار حلبی آبادهای اطراف زاهدان رد میشم به یاد پازولینی می افتم به ياد ويتوريو به ياد اِتور به ياد استراچي. شايد ماها احمق ترين بورژواها در آسيا نباشيم ولي سرمايه داري و بورژوازي کمپرادور همان بلايي رو سرمون آورده که سر جنوب ايتاليا آورد. شايد حق با پاره تو و موسکا باشه مگه نه؟ اي کاش آقاي مَهدي فتوحي لطف ميکردن و متن اين ترانه رو واسمون ترجمه ميکردن!

http://www.youtube.com/watch?v=___GcQR24LY&mode=related&search=

 


ببینید! من که فکر نمی کنم بشریت بطور اعم و بشریت سینمایی بطور اخص به این زودیها به ارج و قرب پازولینی پی ببرن. تا نظر شما چی باشه؟ ( چند وقته که در عرصه تیتراژ سینمایی در ایران به یک نمونه خلاقانه برخورد نکردید؟ چند ده ساله؟)

http://www.youtube.com/watch?v=237CM6RZTdE


یه روز بالاخره فرا میرسه اما نباید کاریو بکنیم که ماهیگیر فیلم نور زمستانی کرد.

http://www.youtube.com/watch?v=Ait4thLThW0&mode=related&search=

 

جودیت پوردون

 

 

 

 

poetpordon.jpgجودیت پوردون

 

How Will You Kiss?


Lilt me your lips,
our lost breath intermingling.

Synchronize our silence
as lazy hours ease by.

Waft cocoa, hazelnut, cinnamon,
scents around me.

Tremble with me
in paralyzing pauses.

I may no longer breathe
without breathing you.


- Judith Pordon

چگونه می بوسی؟

 

سرود لبهایت برای من،

آمیزش نفس گمگشته مان.

 

هم زمانی سکوتمان

آن هنگام که ساعتها، کند و آرام درگذرند.

                         

رایحه دل انگیز کاکائو، فندق، دارچین،                                                       

در اطرافم به مشام می رسد.

 

با من می رعشی                                                                  

در سکون هایی سِرکننده.                         

 

بیش از این یارای نفس کشیدنم نیست

اگر نفس نکشی تو.

 

-- جودیت پوردون

 

NO ONE MUST KNOW


You lean to my side
tickling my desires.

I quiver in infinities.                                                          

Others lean towards us.
Do they sense

your exhale is my inhale,
your out, my in?

We sit motionless
but betray ourselves,


glancing around
to see if anyone is looking.



- Judith Pordon

هیچ کس نباید بداند

 

 

به سوی من میل می کنی

تمناهایم را فرو می نشانی

 

زیر لباسهایم

تیردانی دارم

از لایتنائیها

 

دیگران میل می کنند                                                                 

به سوی ما

با احساس

 

بازدم تو دم من است؛

خروج تو، ورود من؟

راکد بر جای می مانیم

اما خیانت می کنیم

به یکدیگر

 

به اطراف نگاهی می افکنیم

تا ببینیم آیا کسی ما را

می پاید.

                                   --جودیت پوردون

  

بیل ولت

                            

 

Fast Cancer

 

                                                                        

In a lab somewhere downtown
Trained eyes peer through a microscope
Curled fingers type a report
Ominous words slide under my door.

Shock grabs the moment
Disbelief interrogates my past
Uncertainty clouds my future.

Tiny terrorists steal my own blueprint
Use my nourishment and transport
And lock on to corrupt my body.

While neighbors fret taxes, lawn, weather
And strive for a better cappuccino
I do needles, cold metal surfaces, and gigantic futuristic machines
Then I wait in the doomsday room.

Favorable results come quickly; a day or two
Unfavorable results take longer; a week or two
Ultimate results; six months, one, two, five years.

Rapid pulse . . . amor? tennis?
No. My heart is nourishing the tumor
Elevated fever . . . the flu? amor?
No. My body is trying to burn out a new activity.

Acquaintances quickly forego clichés, advice, and anecdotes
Precious moments and hours are spent with treasured friends and family
Thoughtful notes slide under my door
If there were only a silver bullet.

Bill Velte

July, 2004

Written a week or so before his death.

 

سرطانی زودهنگام

در لابراتوآری جایی در مرکز شهر

چشمانی ورزیده بر میکروسکوپ خیره شده

انگشتانی تا خورده گزارشی تایپ می کنند

کلماتی شوم از زیر درب خانه به درون می لغزند

 

شوک لحظه را فرا می گیرد

بی ایمانی گذشته ام را به پرسش می کشد

دودلی آینده ام را می پوشاند

 

تروریست کوچولوها چرک نویسم را می دزدند

غذایم را می خورند ماشینم را می گازند

بدنم را غل و زنجیر می کنند تا بپوسد

 

درحالیکه همسایه ها برای  مالیاتها  چمن و هوا  نقشه می کشند

و برای کاپوچینویی بهتر تقلا می کنند

من از سطوح فلزی سرد ، و ماشینهای فوتوریستیک غول آسا بی نیاز می شوم

آن گاه در اتاق رستاخیز به انتظار می نشینم.

 

نشانه های بهبودی به سرعت سر می رسند؛ یک روزه یا دو روزه

نشانه های بیماری به درازا می کشند؛ یک هفته یا دو هفته

نشانه های نهایی؛ شش ماه، یک، دو، پنج سال

 

تپشی تند... عشق بازی؟ تنیس؟

نه. قلبم در حال پروار کردن تومور است

تبی سوزان... آنفلوآنزا؟ عشق بازی؟

 

نه. بدنم دست و پا می زند تا فعالیت جدید را به آتش کشد

 

آشنایان به سرعت، حکایتها نصیحت ها و کلیشه ها را پیش می کشند

لحظه ها و ساعتهای ارزشمند به پای دوستان صمیمی و خانواده ریخته می شوند

یادداشتهای تامل برانگیزی از زیر در به درون می لغزند

آه اگر یک گلوله نقره ای داشتم

 

 

                        بیل ولت

                   ژولای 2004

 


 

       حدودن یک هفته قبل از مرگ

از شر کوسه ماهی در امانیم

از شر کوسه ماهی در امانیم

 

در پاسخ به نگاشته" تن بیمار سینما را علاج کنیم" به قلم مریلا زارعی- اعتماد ملی- پنجشنبه 31خرداد 86 ص 16.

در ابتدا واجب می دانم به نکاتی اشاره کنم تا سوء تفاهمات احتمالی پس از خوانش این مطلب همین ابتدا برطرف شود:

اول اینکه من به هیچ وجه واله و شیفته بالیوود نیستم؛ دوم اینکه به عنوان یک علاقه مند سینما طی این بیست و اندی سال حتی یک عدد از سی دی های مورد اشاره خانم زارعی را خریداری نکرده ام؛ سوم امیدوارم ماهی کوچولو درنهایت خودش را به امواج مهربان دریای آبی برساند و در نهایت از زهرآلود شدن هرازگاهی متن پوزش می طلبم.سرکار خانم زارعی شما راست میگویید حق با شماست که جامعه هنری خیلی دیر دست به کار گشته اما هنوز هم از خواب خوش چندین ساله بیدار نشده ودر تشخیص به قول شما" فاجعه" دچار انحراف و سرگشتگی گشته. فاجعه در سینمای ایران از زمانی آغاز شد که " قیصر" پاشنه کفش میخواباند تا جماعاتی انبوه، ساده دل و خوش باور که زمانی به سینما عشق میورزیدند و در صف های طویلش انتظار میکشیدند؛ از فردایش پاشنه کفش بخوابانند و برای دخترکان همسایه که حتی با واژه سینما هم بیگانه بودند؛ گردن کشی کنند و آن مفهوم مردانگی لمپنیستی تزریق شده از سوی پرده نقره ای را با الواتی در هم آمیزنند و بدهند به خرد نوچه هاشان- اشتباه نشود این فیلم نقطه عطفی است در تاریخ سینمای ایران. فاجعه از زمانی آغاز شد که زمانی نه چندان دور نود در صد تولیدات سینمایی این مملکت را ملودرام ها و کمدی های اروتیک و مبتذل تشکیل میداد؛ فاجعه از زمانی آغاز شد که تک ستاره هایی چون مهرجویی و بیضایی از همان بدو امر بسیار کم کار شدند- و البته تا به امروز کم کار و سرخورده باقی مانده اند- و مرحوم شهید ثالث ترجیج داد تا مصایب سرزمین بلا زده افغانستان را به جان بخرد؛ چرا که در ایران دست و دلش به کار نمی رفت؛ همچون پازولینی فقید که پس از اینکه نگرش های جنسی هموطنانش را در " قرارهای عاشقانه" به سخره گرفت و آنها را ابله ترین بورژواهای سرتاسر اروپا خواند به فلسطین رفت تا " کاوشهایی در فلسطین" را در سرزمین مقدس کلید بزند.

فاجعه از زمانی آغاز شد که تمام توان و خلاقیت دوبلورهای ایرانی که صد البته از اعضای خانواده محترم سینما محسوب میشوند؛ مصروف این میشد که حتی یک دانه از " تلفن های سفید ایتالیایی"  از قلم نیفتد چرا که مرد ایرانی هنوز ساعت اداری تمام نشده بود خود را در سالن تاریک می یافت؛ یک پا در اداره یک پا در سینما، بی خیال خانواده. فاجعه از زمانی آغاز شد که " مسافران" بیضایی و " پرده آخر" کریم مسیحی بی اعتنا به محاق میرفتند تا جا برای " طوطیا" و " افعی" باز شود. فاجعه از.....کوسه ماهی سینمای ایران در حال بلعیدن ماهی کوچولوها بود تا هر روز فربه تر شود و اگر از حرکت باز می ایستاد؛ خفه میشد.

. سرکار خانم زارعی اگر مراد شما از سینمایی که روزگاری زینت بخش سفره فرهنگی این مردم بوده؛ چنین سینمایی و چنین تنقلات تلخ و دندان شکنی است؛ باید به حال شما بعنوان یک هنرمند این دیار و صد چندان به حال این دیار و سینمای مظلومش با چنین هنرمندانی افسوس خورد.

اگر اندک برجستگی و نمایانی این روزها برای سینمای ایران باقی مانده ماحصل تلاشها و زحمات معدود سینماگرانی است که کار کردن در چنین فضایی را کسر شان خود میدانند

و اینجا دیاری است که خوب یادم هست پانزده سال پیش که سینما داشتیم؛ با رعشه و دلهره از سالن خارج میشدیم  گویا تمامی شهر در قبضه قاچاقچیان و دلالان مواد مخدرو معتادان است- به هر حال به قول استاد دلهره، تاثیر بی رحمانه بر تماشاگر یک قانون لایزال سینمایی است- این بود تصویری که از شهر و دیار من آن سالها بر پرده نقره ای نقش می بست؛ - تاراج، جدال در تاسوکی، دادشاه و دهها زباله فرهنگی دیگر- بعدها که چشم و گوشمان بیشتر باز شد و به برکت همان چیزی که شما بازار زیرزمینی فیلم- البته در این مورد خاص فیلم های تولید فرنگ- می نامید؛ فهمیدیم که اگر سینماگری قرار است به معضلی اجتماعی بپردازد باید از سر تعهد و دینی که به ملتش دارد و بواسطه جایگاهی که تحصیل کرده و نام هنرمند- کارگردان بر خود نهاده؛ سالها با جماعت جامعه شناس و روانشناس و فیلسوف دمخور شود و از محضرشان فیض ببرد؛ تا نتیجه اش بشود کیشلوفسکی و سه گانه اش یا " ده فرمان" اش، یا اگر قرار بر این است که جنگ تقبیح شود و در عین حال از رزمندگانی که در حال جنگند؛ تجلیل، بایستی که با چند متخصص جنگ و افسر و ژنرال هم کلام شد و ترش روییشان را نیز به جان خرید و رُس گروه بازیگری را کشید تا نتیجه اش بشود " نجات سربلز رایان" که وقتی سربازی گلوله می خورد؛ خون آنقدر طبیعی از بدن خارج شود که تماشاگر هاج و واج بماند- برادر من که پزشک است

با دیدن یکی از چنین صحنه هایی همراه با پزشک فیلم به معالجه سرباز پرداخته بود- یا اینکه بشود " اینک آخرالزمان" که حکایت ساختش خود جدالی باشد با نیروهای طبیعت نه اینکه بشود سینمای دفاع مقدس ما که خون بصورتی مضحک فواره بزند و سرباز با حرکتی اسلوموشن نمادین و شاعرانه نقش بر زمین شود. سینمایی که هیچ چیز درباره جنگ ما و تحولات اجتماعی مربوطش نگفته و نمی گوید- اما نئورئالیسم ایتالیا هنوز هم یکی از مهمترین منابع ارجاع هنری به جنگ جهانی دوم محسوب میشود و فراورده ها و فرزندان چینه چیتا هنوز زنده اند- اما ما دست آخر به " اخراجی ها" رسیده ایم.  و یا اگر قرا ر است هنرپیشه زنی به جایگاهی شایسته و والا و محترم دست یابد و بشود مصداق آنچه تروفو فقید گفته بود که " یک هنرِشه مردکمتر از یک مرد معمولی است و یک هنرپیشه زن بیشتر از یک زن معمولی"؛ آخرین و کم اهمیت ترین امتیاز و داشته اش همانا زیبایی چهره است؛ آن طور که در مورد کاترین هپبرن چنان شد و چنین بود؛ اما سرکار خانم زارعی جنابعالی به خوبی واقفید که در مورد هنرپیشگان زن سینمای ما، ماجرا چیز دیگری است و معیارها به گونه ای دیگر.  

آسیب شناسی تن محتضر و رنجور سینمای ایران در اولین و آخرین مرحله اش به " هنرمند" بر می خورد. به آن نوعی از هنرمند که اصولن با تاریخ هنر در جنبه ها و وجوهی که به شاخه هنری اش مربوط میشود یا به کلی بیگانه است و یا آشنایی کمی دارد.

خانم زارعی آیا شما حاضرید همچون نیکلاس کیج در" پرنده وار " بی خیال تمامی دندانهاتان شوید یا چون رابرت دنیرو در " گاو خشمگین" سی کیلو اضافه وزن پیدا کنید یا چون نیکول کیدمن در " چشمان تمام بسته"  کارتان به جدایی بکشد یا چون اینگرید برگمن راهی دیاری دور شوید و بر فراز استرومبولی گاز گوگرد استنشاق کنید؛ برای هنر و فقط برای هنر.

در همان روزهایی که " کما" در سینماهای تهران  حرف اول و آخر را میزد با تمامی جنبه های مهوع آورش و در همین روزهایی که " نقاب" حرف اول و آخر را میزند با تمامی بی احترامیهایش به جامعه زنان فرهیخته ایرانی، من به عنوان یک علاقه مند به هنر هفتم و یک مسئول فرهنگی استان، سر به سجده شکر می گذارم و خدا را سپاسگذارم که سالهاست از داشتن حتی یک سالن سینما در سرتاسر استان بی بهره ایم که البته خود بهره بزرگی است اگر قرار باشد تا جوان زاهدانی- و سایر شهرستانهای بی سالن- در رده سنی متوسطه- مخاطبین اصلی سینمای ایران در همین رده سنی جای می گیرند- با تصویری از یک دانشجو آنچنان که در کما به تصویر کشیده میشود برخورد و هویت ملی اش را فیلمهایی چون نقاب به باد بدهند؛ همان بهتر که بی بهره از سالن سینما پای رقص و آوازها و سانتی مانتالیزم امثال " خان" ها و " کاپور" های بالیوود بنشیند. حداقلش این است که با دیدن اولین نمای فیلم می گوید که "آهان فیلمِ هندی....و این یعنی اینکه فیلم شناسنامه دارد هندی است با تمامی مولفه های خوب و بد فرهنگ هند. حالا بزرگتر که شد و عقلش کاملتر و پایش که به دانشگاه باز شد با امثال بیضایی، مهرجویی، میرا نایر، شکر کاپور، کیشلوفسکی، زانوسی، پازولینی،  وایدا، بونوئل، هانکه، گدار، گریفیث و...... نیز آشنا خواهد شد.  البته اگر با بی اقبالی و در اتوبوس های بین راهی چشمش به جمال کما و طوطیا و دست های آلوده و شارلاتان و ..... روشن نشود. اگر کوسه ماهی داروندار فرهنگیش را نبلعد.

سرکار خانم زارعی! جایگاه یک هنرمند بطور اعم و یک بازیگر بطور اخص در وزن و جایگاه نازل کنونی سینمای ایران کجاست؟ تکلیف تعهدش و دینی که به هنرش دارد کجاست؟ چرا بسیاری از ژانرها در سینمای ایران مهجورند؟ چرا یک فیلمنامه غنی و پربار نوشته نمی شود؟  چرا فرم و محتوای فیلمها در قالب همان کلیشه های سی چهل سال پیش درجا زده؟ اینها و صدها چرای دیگر مساله اصلی سینمای ایران است. معضل تکثیر غیر قانونی سی دی فیلمها شاید سطحی ترین و دم دست ترین مشکل باشد. کار از بیخ و بن عیب دارد. مساله اصلی رویگردانی مردم از سینماست. و در تبیین و تحلیل این رویگردانی هنرمند جماعت باید به بازارزیابی از خود و کیفیت کاری که ارایه میدهد؛ مبادرت ورزد تا  به خود شناسی و خودآگاهی دیگرگونه ای دست یابد.

سرکار خانم زارعی این را از من حقیر بپذیرید که در حال حاضر بدنه سینمای ایران به عنوان یک پدیده ضد فرهنگی عمل میکند. که در همراهی با جامعه و کالبدشکافی انواع و اقسام مشکلاتش وامانده و دهها سال عقبتر از گروههای اجتماعی موجود در جامعه و افکار و اندیشه هایش حرکت می کند.

خانم زارعی به این بیندیشید که چرا در جشنواره کن امسال، ایران غایب بود و خانم ساتراپی یکه دار میدان؟ و اینکه انصاف دهید چگونه فردی که " بعد از ظهر نحس " لومت را دیده باید به" آژانس شیشه ای"رضایت دهد. یا کسی که با فیلمهای استون آشناست؛ به سینمای دفاع مقدس رضایت دهد؟ و اینکه چرا در منبع و مرجع مهم و 940 صفحه ای" تاریخ سینما " به قلم دیوید بوردول و کریستین تامپسون، سینمای ایران تنها یک صفحه و آن هم در کنار سینمای عراق- تا حالا چیزی به نام سینمای عراق شنیده اید؟- به خود اختصاص داده است.                                          موفق باشید