ماشین
دیگر باید باید از فریدون جیرانی و " مرگ تدریجی یک رویای" ش ترسید و واهمه داشت این فراشد روانی را پاولوف روسی کشف کرده. اما کشفیات دیگری نیز هست که به کارمان می آید. فوکو آن فیلسوف ژرف اندیش در گفتگویی ابراز داشته که لذت بردن در این دنیا بسیار سخت و دشوار است و من فکر میکنم که لذت تام و تمام را تنها در لحظه مرگ تجربه خواهم نمود؛ متیو پانسلتِ مرد مرده تیم رابینز نیز آن هنگام که در حبس سراسربینِ خویش در انتظار مرگ بود آه کشید که احساس میکند تنها با مرگ به لذت واقعی خواهد رسید. ماشینِ فیتیشیست هشت میلیمتر جوئل شوماخر که در کار شکنجه و کشتار روسپیهای فیلمهای کثیف سادیستی بود در جدال با مرگ فرمودند که زیباترین لحظه کشتن یک انسان – همان ابژه های فیلمهای کثیف- نه زمانی که آنها را شکنجه میدهی نه زمانی که به آنها تجاوز میکنی بلکه زمانی است که خنجر را در سینه شان فرو میکنی و آنها ناباورانه به آن مینگرند و در می یابند که همه چیز واقعی است. ماشین طبق گفته خودش آن کار را دوست داشت آن را می خواست همین و بس آری هیچ رازی در کار نیست؛ تنها یک تمایل ساده اما به چه قیمتی. اینها را گفتم که این را بگویم: در خیال خویش جیرانی را می بینم که با مرگ تدریجی یک رویا خنجر را هر هفته یکبار عمیق در سینه نویسندگان دگراندیش این دیار فرو میبرد به لذتی تام و تمام نه از جنس آن لذت ناب و پاک فوکو یا متیو که ماحصل تدبیر و تامل در تنهایی بوده بلکه لذتی بیمارگون و دیگر آزارانه میرسد و از شدت لذت میمیرد هیچ ناباوری نیز در کار نیست. جیرانی تجسم چرخ دنده ای در ماشین است و ماشین میگوید که نویسنده دگراندیش روسپی فکری است که فکرش را به " آن دیگری" فروخته است چرا که تمامی اجزای ماشین و اصولن کارکردش در کلیت خویش در نسبت و در تضاد با همان "دیگری" تعریف میشود. روسپی فکری را باید شکنجه داد و دفنش کرد.
جیرانی هر هفته یکبار میمیرد هر چند که پیش از آن نیز هیچگاه زنده نبوده است.
آقای جیرانی!
گِت آف دِ مَسک!
حالا به ماشین خوش آمدی!



در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.