آخرین بازمانده

Abbas Kiarostami-Murcia (cropped).jpg

 

کج‌سلیقگی مرگ

مرگ چقدر میتواند کج‌سلیقه باشد که کیارستمی را نشانه بگیرد چقدر رعب‌انگیز! درست در زمانه‌ای که سینمای ورشکسته‌ی ایران در منجلابی ته‌اش ناپیدا دست‌وپا می‌زند یا شده برهوتی که با آبی مسموم به پیشواز مسافر/مخاطب تشنه‌لبش می‌آید مرگِ بی‌پیر آن تک‌چهره‌ی زنده‌ی سینمای ایران را که همه‌ حفظ آبرو بود و حرمت با خود بُرد. کیارستمی شاید از آخرین چهره‌های سینمای هنری جهان بود که شاید به اشتباه راهش و گذارش افتاده بود به این سرزمین. نسلی جاندار غنی مستحکم و اصیل با چهره‌هایی همچون کوروساوا، آنتونیونی، برگمان، تارکوفسکی، آنجلوپلوس و.....نسلی که نسب از موج نوی سینمای فرانسه می‌برد و درخاک مدرنیسمِ پس از جنگ ریشه داشت. اکنون توبره‌ی سینما در ایران از همه‌ی اندک دانه‌درشت‌هایش سخت خالی شده پیکر رو به احتضارش شده بازیچه‌ی مافیایی که از بسیاری چیزها من‌جمله تفکر و اندیشه بویی نبرده و به هیچ چیز جز پول نمی‌اندیشد غرق در فساد و تباهی. زمانه در همه‌ی گیتی نیز زمانه‌ی دیگری شده و از آن بازسازی‌ها و توسعه‌ای که آبشخور سینمای هنری بود هم دیگر خبری نیست. حاشیه‌نشینی اگرچه بیشتر هم شده اما دیگر چندان توجهی را بر‌نمی‌انگیزد تا کسی مثل دسیکا معجزه در میلان را بسازد. دغدغه‌ی معنویت و مذهب خیلی بیشتر شده اما نیو‌ایج می‌آید و جایگزین مذهب می‌شود تا استاکرِ تارکوفسکی بلاموضوع شود و بومی بودن و فرهنگ آن از اساس در اختلاطی پیچیده با شهرنشینی فرماسیون‌های عجیبی خلق کرده که باید باد ما را خواهد بردِ کیارستمی را به بحث و نقد کشید. در سکانسی نفس‌گیر و انتهایی در حرفه:خبرنگار فیلمی از آنتونیونی، جک نیکلسون که مدام از زن و زندگیش میگریزد در خلوت جان می‌دهد پلیس سر‌میرسد و از زن که بر بالین شوهر ایستاده می‌پرسد که او را می‌شناسد؛ زن می‌گوید نه، از دختری تنها که چند روز پایانی زندگی با نیکلسون هم‌سفر شده بود می‌پرسد که او را می‌شناسد؛ او با اطمینان می‌گوید بله. نیکلسون به زعم من در این فیلم نماد آن نسل از کارگردانان اروپایی هستند که آنقدر از زمانه‌ی خویش از حیث پیش‌بینی و تصویرگری تبعات اجتماعی و فرهنگی مدرنیسم و توسعه جلو بودند که تنها اندک‌شماری از مردم و مخاطبین را جذب و با خویش همراه می‌کردند تنها همچون دختر تنها و آواره‌ی حرفه: خبرنگار. فیلم‌سازانی متشخص، اخلاق‌گرا، مولف، و عمیق با آثاری در غایت زیبایی و سرشار از مضمون‌های چشم‌گیر. مرگ کیارستمی به معنای واقعی کلمه یک فقدان است بیش از همه فقدان یک اندیشه اندیشه‌ای که درست حالا وقتش بود تا گسترده شود تاثیر بگذارد و جریان‌ساز شود. در سرزمینی که تنها مواجهه‌ی یک هنرمند با مسئولین حکومتی که قصد دارند از صدر تا ذیل فرهنگ را مهندسی می‌کنند بر بالین مرگ است این غنیمتی است برای حفظ شان و مقام هنرمند و از سوی دیگر فرصتی است ازدست‌رفته برای مسئولین و مقاماتی که تنها شاید توانسته‌ باشند جسم تراشیده و آب‌رفته‌ی هنرمند را با بادی به غبغب ورانداز کنند و لاغیر. بعنوان شهروند کشوری که هنرمند و اندیشه‌ورز در تبعید کم ندارد برایم بسیار عجیب بود که چگونه موزه فیلم شهر وین همین چند ماه پیش در ژانویه برای فرانکو سیتی {Franco Citti} یکی از بازیگران اصلی در چند فیلم پازولینی بزرگداشت گرفت و بسیاری از دالان‌های متروی شهر پر شده بود از عکس این بازیگر، در قیاس با میهن من که اگر توفیق داشته باشیم دنباله‌رو تابوتی خواهیم شد یا به حمل آن تا قطعه‌ی هنرمندان افتخار خواهیم کرد.

پازولینی زمانی در آن مقاله‌ی معروفش در کایه، مونتاژ  در سینما را که به نماهای پی‌درپی معنا می‌بخشد؛ با مرگ مقایسه کرده بود؛ مرگی که به بی‌معنایی و بی‌هدفی در زندگی خاتمه می‌دهد. به زنده بودن بسیاری چیزها از معدود سینماگران مولف در کشور دریغ شده و می‌شود حداقل شاید مرگ کیارستمی به بی‌معنایی نضج یافته در بدنه‌ی سینمای ایران معنا بخشد و تلنگری باشد به   آنها که قصد ترمیم این بنای فرسوده را دارند.

زنده‌یاد کیارستمی در فیلمی که از زندگی شاملو شاعر پرآوازه ساخته شده بود و حقیقتش را بخواهید نام کارگردانش خاطرم نیست؛ شعری درخاطرماندنی از این شاعر را با سوز خواند: هرگز از مرگ نهراسیدم چراکه دستانش از ..............هراس من باری همه از زیستن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد." نمی‌دانم که در آن دقایق پایانی مجالی و آگاهی‌ای برایش بوده که از مرگ بهراسد یا نهراسد اما می‌دانم که حکایت گورکن و مزدش و باقی قضایا هنوز باقیست.....

نقدی بر ضد مسیح

وظیفه اصلی دین برملا کردن آن لحظه تصمیم آغازین است. لحظه ای که همه چیز از هیچ آفریده میشود؛ و این همه را ما باید انجام دهیم.   دریای ایمان، صفحه 29

ضد مسیح {Antichrist} همچون برخی دیگر از آثار فون تریر {Lars Von Trier}، از جمله "شکستن امواج" {Breaking the Waves}و یا "اپیدمیک" ، امر جنسی یا تنانه {sexuality} را زیر ذره بین نقد و موشکافی بصری و محتوایی خویش قرار میدهد. در این نوشتار سعی میکنم تا با بهره گیری از آراء دان کیوبیت {Don Cupitt}، متالّه انگلیسی، بازتاب یافته در کتاب «دریای ایمان»، به تقد و بررسی این فیلم بپردازم.

 

اول: ایمان ناواقعگرا{anti-realist faith}. دان کیوبیت در 1934 در ایالت لانکشایر انگلستان بدنیا آمد. در دانشگاه کمبریج علوم طبیعی، فلسفه و الهیات خواند. در 1959 خلعت روحانی پوشید و در 1966 دانشیار دانشگاه کمبریج شد. بدلیل وضع مفهوم ایمان ناواقعگرا او را متالهی رادیکال محسوب میکنند. ایمان ناواقعگرا از دیدگاه کیوبیت واجد خصلتها و پیامدهای ذیل است:

1)      ارج نهادن به شک ورزی و روح انتقاد در هر چیزی از جمله اعتقادات دینی

2)      اسطوره زدایی از دین

3)      جایگزینی علم بجای دین در توضیح رویدادها و تجویز درمانها

4)      کنار گذاشتن معنویت و روحانیت سابق که سرشار از تمایلات نامطلوب آزارخواهی بوده است

5)      کنار نهادن تمایز میان جهان طبیعی پیرامون و قلمرو متعالی برین که از افلاطون آغاز و خود را در دوگانه انگاری معروف دکارتی میان ماده و ذهن بازتولید نموده است.

6)      عدم تمایز و خط فارق مشخص قائل شدن میان مومن و نامومن

7)      عدم اعتقاد به خدایی عینی، جهانی دیگر و برتر، زندگی پس از مرگ و مانند اینها که مشخصه ایمان واقعگرا و گواه نوعی ساده اندیشی دینی است.

8)      اعتقادات و گزاره های دینی وصف امر واقع نیستند؛ بلکه باورهایی اخلاقی هسستند.  بعبارتی کلام دینی توصیفگر {descriptive} نیست بلکه بیانگر {expressive} است.

9)      دین کاملا بشری است و با فرهنگ و تاریخی که خود میآفریند بستگی ناگسسستنی دارد.

10)  انکار رستگاری که وعده بنیادین همه ادیان است. رستگاری در کار نیست آنچه هست کاهش آلام و دردهاست تا حدی که زندگی تحمل پذیرگردد. (الهیات تراژیک)

11)  خدا محصول یا آفریده تخیل اسطوره پرداز آدمی طی مرحله ای خاص از تفکر اوست.

کیوبیت از رهگذر قیاس میان ایمان واقعگرا و ناواقعگرا، شخصیتی همچون دکارت و پاسکال را به زیبایی با یکدیگر مقایسه میکند. ا. دکارت را با وجود آنکه کاتولیکی متعصب و قائل به خدایی عینی است؛ "عرف گرا" {orthodox}میداند اما نامذهبی چراکه کاتولیک بودن او هیچ گونه تغییری در زندگی عملی و فعالیتهای فکری و عملی او ندارد. اما پاسکال فاقد عینیت است اما دین را جدی گرفته و یک عیسوی پرحرارت است که زندگی خویش را وقف ایمانش کرده است. از بطن این قیاس حرکت نظریِ برآشوبنده و تکاندهنده کیوبیت کاملا مسجل است. شخصی چون دکارت که قائل به خدایی عینی، جهان پس از مرگ و تمایز بنیادین میان ماده و ذهن است در دستگاه فکری کیوبیت اصولا مذهبی محسوب نمیشود. ایمان راستین دینی به نظر کیوبیت باید در زندگی فرد نقش آفرین باشد و مرکز تقل ارزشهای فرد. از این منظر، کیوبیت ناقد آتشین تعصب دینی است که راه به خرافه و نزاع میبرد.

دوم: جدال میان علم و دین. فون تریر در «ضد مسیح» ناقد تلخکام و تند و تیز مذهب قشری یا آن چیزی است که کیوبیت «ایمان واقعگرا» مینامد. هم در نظام فکری کیوبیت و هم فون تریر، ایمان جزمی داشتن به هر چیزی و در اینجا به مذهب تنها راه بسوی ویرانی و مرگ میبرد. به اعتقاد کیوبیت یکی از عواقب واقعگرایی دینی، بربر شدن مسیحیت است که با افراطهای فجیع در قدرت و گناه، در قساوت و احساساتگرایی عمیقا پیوند دارد. پیش درآمد فیلم مشتمل بر پلان-سکانسی است زیبا و تاثیرگذار از  زن و شوهری که به هنگام آمیزش جنسی از فرزند خویش غفلت نموده و سبب مرگش به علت سقوط از پنجره خانه میشوند. زن ناظر این ماجراست اما لذت ناشی از عمل جنسی او را به استیصال کشانده و لذا بی تفاوت به فاجعه ای که رخ خواهد داد. این سرآغاز، به لحاظ تحلیلی فتح باب و بهانه خوبی است تا کارگردان، نقد ویرانگر خویش را بر اعتقادات برآمده از مذهب و ایمان سطحی و جزم اندیش وارد کرده و تعصب و تاریک اندیشی خرافه گون و اسطوره مدار آلوده به مذهب را بر سندان علم مدرن بطور اعم و روانشناسی بطور اخص، خُرد کند. سرآغازِ جداسری جهان و زیست زن و مرد را میتوان در غلطیدن زن به دامان ایمان واقعگرا دانست. تضاد میان علم و دین، و پناه جستنِ آرام آرامِ زن در دامن اسطوره ها ی دینی، زیر خیمه آن ایماژ و پنداره ای که مسیحیت ارتدوکس بی رحم در اعصار تاریک اروپا از زن و بدن او با شکنجه ها و کشتارهای بیرحمانه تصویر کرده است؛ چونان اهریمنی متجسد در زن یک تنه به پیکار مرگ آور خویش با علم مدرن مردانه میرود. آنچه کیوبیت از آن تحت عنوان تمایلات آزارخواهانه نام میبرد؛ در ضد مسیح آنچنان نمود عینی و وحشت آوری دارد که فیلم را همچون متنی شدید الحن در محکومیت تفکر الهیاتی استعلاء میبخشد {در اینجا مرادم از تفکر الهیاتی آن مرحله ای از تفکر است که از نظر آگوست کُنت مرحله ای نامتکامل بوده و پیش از تفکر اثباتگرای خالق علم قرار میگیرد. م}. شوهر/مرد/علم، رواندرمانگر است؛ او تمامی اندوه زن را واکنشی "طبیعی" به فقدان فرزند میداند اما مشکل زنِ مبتلا به «خود-شیطان انگاری» علی الاصول با همین طبیعت است و این باور را آشکارا به زبان میآورد جایی که طبیعت را "کلیسای شیطان" میداند. این طبیعت، همان «مادینگی» و حرکت و تمایل زن به سمت غریزه است. و از همین بابت است که مرد/علم را نوک پیکان حمله خویش قرار میدهد. از دیدگاه روانشناسی مدرن، که زیست-جهان فیلم را تماما در سیطره خویش دارد؛ ذهن زن دچار گزینش انتخابی {selective exposure} است. اشیا و گفتارها برای او همگی تداعی گر و توجیه گر بدن و طبیعت همچون جولانگاه شیطان و  عرصه ای برای نمود شرّند. بارش میوه های کاج، تذکار حضور شیطان است؛ و سقوط جوجه پرنده ای از آشیان و هجوم موریانه ها و سپس شاهینی به سمتش و آنگاه خوردن آن نوعی فرایند و منطق «کشتار» تنیده شده در طبیعت و نه یک چرخه متعارف برای بقاء و زیست. روانکاوی از همان دوران فروید بدین سو آنچنانکه که کیوبیت در اثر خود گوشزد نموده تنها برای کاهش رنج آدمی ابداع شده و نه رهایی و رستگاری { اصولا اگر بجای دین، فرهنگ در مرکز آگاهی قرار گیرد؛ رویکرد آدمی به جان و جهان خویش واجد خصلت تراژیک گونه خواهد شد و آنچنانکه کامو در افسانه سیزیف گفته است از خلال این مواجهه- یعنی انسانِ در جهان- "پوچ" زاده میشود. اما پوچی که خود به سبب اشراف آدمی به ماهیت جهان آنچنانکه او در می یابد؛ رهاننده است} و در جهان فیلم این بر عهده مرد/علم است که زن را نه بعنوان اُبژه ای که مسخّر شیطان است یا گویی که خود شیطان متجسد است؛ بلکه به عنوان یک سوژه مبتلا به وسواس {obsession} درمان کند. مرد برای ورود به ضمیر ناآگاه زن و ادراک آن برای کشف ریشه های وسواس و هراس او، زن را به کلبه ای در بطن جنگل میبرد. با همان شباهتها با آنچه او در کابوسهایش میبیند تا با بهره گیری از مکانیسم ذهنی تداعی {association} بتواند سرمنشاء و ریشه هراس و عذاب را بخشکاند. اما این فرایند برای زن پناه یافتن در عدن {Eden} و حوزه امن و امانی است که معبد شیطان و قلمرو فرمانروایی اوست. و در عدن است که جدال نهایی در آمیختگی خویش  با درد برای زن  و ناامیدی برای مرد آغاز میشود.

webex_ac_still6_lo.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عذاب وجدان از دیدگاه فروید آن حس تخریب و مرگی است بسوی خویشتن منحرف گشته؛ و زن از چنین منظری عذاب وجدان را بعنوان یک لایه سه گانه فرویدی از روان، به نحو بیمارگونه ای به سمت تن هدایت میکند؛ از آلات تناسلی خود و مرد بعنوان بدنمندی بارز و خصمانه شیطان و گرانیگاه شرارت، انتقام گرفته و در نهایت به قصد کشتن، مرد را به نهایت درد و رنج میکشاند. ضد مسیح ترجمان بصری جدال دیرپای تاریخی میان دو گونه ایمان است؛ ایمان به علم و ایمان به علم. و روایتی از تراژدی خلق شده از گذر این کشاکش، آنجاکه آب این دو شاخه از معرفت در یک جوی نمیرود. و آنجا لحظه تصمیمگیری نهایی است. آنیّتی که آدمی باید تکلیف خویش را مشخص و بسوی یکی از این دو متمایل و موضعگیری کند. یکی از این بزنگاههای حساس هستی شناختی، «بدن» و بطور مشخص بدن زنانه و «زنانگی» است. تجسدی که همواره موضوعی چالش برانگیز برای مذهب واقعگرا و با دیدی خوشبینانه مساله ای بغرنج برای مذهب ناواقعگرای کیوبیتی است. با رها شدن از واقع گرایی که همانا رد و انکار دوگانه انگاری میان ماده و معنا از سویی و انکار وجود چیزی فی نفسه  و ذاتن شرّ است؛ اگرچه «زن و سکس به مثابه چیزی شیطانی» {sex as a devil}را وانهاده ایم؛ اما وقتی پای بدنمندی {corporeality} به میان میاید؛ کُمیت ناواقعگرایی نیز لنگ است؛ چرا که آشکار است که کنشهایی خودآزارگونه و دیگرآزارانه زن، ذاتن شر است؛ و تمامی هدف رواندرمانی مرد نیز همین است که کار به این جاهای باریک و ظریف نکشد. در جهان وهم آلودی که تریر به تصویر میکشد جایی برای بخشایش خداوند و رستگاری نیست. تریر در فضای تراژدی نفس میکشد؛ جهان سرد و تاریکی که درآن گاهی از عهده روانشناسی مدرن نیز کاری برنمیآید. اما اگر گاهی هم بربیاید خود دلیل محکمی برای به آغوش گرفتن زندگی است و کاهش غمباری آن تاجایی که در توان آدمی است.

Scene from Lars von Trier's Antichrist (2009)

سوم: شمایلنگاری فیلم. تمامی عناصر موجود در عدن به مثابه یک کلیت رمزگانی شده {codified}؛ نمادها و نشانه هایی هستند که ضمیر ناآگاه زن و نیز طبیعت را با ویژگیها و محتوای شیطانی اش به تصویر میکشند. میزانسنها، قاب بندیها، رنگپردازیها و قرابت میان اشیاء از سویی و اشیاء و انسان از سوی دیگر به عنوان دالّی {sign} حاوی مدلولی{signified} ویژه جهت القاء حس یا معنایی خاص به ذهن مخاطب عمل میکنند. نمادهایی همچون کلاغ و روباه و آهو، نمادهایی از  صورهایی فلکی شیطانی اند. آمیزشهای جنسی دردکامانه با پیشقراولی زن، دالّی است که مدلولش «سنتز شرارت» است. قرایت میان فریاد زن و بارش میوه های کاج بازهم نشانه ای بر حضور مداوم شیطان است. سبزه ها، اشجار، تنه های خشک، مه آلود بودن فضا، لانه روباه، همگی نمادهایی هستند که بر پدیده هایی انتزاعی همچون تاریکی و ناآگاه، دوزخ، شرارت و پلیدی، خطر، مرگ و بیماری و هرج و مرج دلالت میکنند. جالب است که مرد آن هنگام که مستاصل و مجروح کشان کشان خود را از ورطه هلاک دور میکند به حفره به مثابه شمایلی {icon} از رحم پناه میبرد که خود بر باور علمی و غیر دینی او به زنانگی اشاره و دلالت دارد و این زن است که او را با ضربت و خشونت از حفره بیرون میکشد. روباهی که از گوشت خویش تغدیه میکند به هرج و مرج اشاره میکند و کلاغ در همدستی با زن/شیطان، مخفیگاه مرد را به زن لو میدهد. خود- ارضایی زن زیر تنه درختی که دستهایی از میان شاخ و برگش بیرون آمده اند اوج مظلومیت سکس در دستگاه فکری- مذهبی واقعگراست آنچنانکه تریر درک و فهم میکند.

2_3542014886_a400d5b05c_b.jpg

موخره: ضد مسیح، یک شاهکار گروتسک، یک درام جنسی- روانشناختی و  فیلمی است در ژانر ترس و دلهره –  هرچند که خود کارگردان چنین ادعایی ندارد حتی با وجود آنکه کلاسیکهای ژاپنی همچون "آب سیاه" و "حلقه" منبع الهامش بوده اند. منشاء ترس در اینجا نه گرگهای انسان نما، هیولاها، زامبیها یا اشباح، بلکه آن باور هولناکی است که مذهب واقعگرا بخصوص در اعصار تاریک اروپا از زنانگی و بدنمندی او ساخته {هرچند از دیدگاه متفکری همچون فوکو چنین حقارتی پیرامون زنانگی هنوز از شالوده های فلسفه غرب است} و پرداخته است. باوری که علم مدرن در قالب انسانشناسی، جامعه شناسی، فلسفه و روانشناسی به جدال با آن برخاسته است. از سویی فیلم حسرتخوارانه و ناامید نیز هست. حسرت از اینکه چرا یک وسواس فکری و عذاب وجدان ناشی از یک فقدان، میتواند آنچنان مزمن شده و از درمان بگریزد که دست آخر درمان را در فنا و مرگ خویش و دیگری بجوید و ناامیدی از رستگاری و رهایی در زمانه ای که در حد کمال اینچنین مرموز و انباشته از بلا و مصیبت است. فون تریر استاد موشکافی و تشریح چنین جهان دردمندی است با نگاهی غمخوارانه.

منابع: کیوبیت، دان، دریای ایمان، ترجمه حسن کامشاد، نشر طرح نو، تهران: 1380

کیان، سال دهم، شماره 52

دفترهای تاتر (مجموعه مقالات)، دفتر یکم، چاپ یکم، بهمن ماه 1381

ترانه ی تنهایی تهران

سامان سالورسامان سالور

ترانه ی تنهایی تهران

کارگردان: سامان سالور

بازیگران: بهروز جلیلی، حمید حبیبی فر

ایران، 1387

++++++++++++++++++++++++++++++++++

اعاده حیثیت از رمانتیسیسم و ادای احترام به قلب

رمانتیسیسم شهرستانی در عرصه ی سینمای ایران آنقدر بد و مبتذل تصویر شده است که در عصر کنونی و در شرایطی که آوای مدرنیته و جهانی شدن که در هر کشوری غالبن در سپهر کلان شهرها و در ایران امروز بخصوص با وجوه گوناگون زیستن در تهران تداعی و شنیده میشود؛ احیا و پاپِیَش شدن حقیقتن جسارت میخواهد. پارادایم فیلمفارسی در قبل از انقلاب، به جهت آمیختگی غلیظ و دلزننده اش با سکس و آداب و سلوک کاباره ای و داش مشدی وار، چنان تاثیر مخربی بر روشنفکران، اقشار نوگرا و تجددخواه ایرانی برجای گذاشت که به مجرد وقوع انقلاب و تغییرات رادیکال و ساختاری در فضای فرهنگی کشور، آنچه از آن تحت عنوان «سینمای معناگرا» نام برده میشود با پشتوانه ای غنی از فرهنگ پایداری و ایثار و شهادتِ برخاسته از جنگ تحمیلی، یک تنه به مصاف زدودن آوارهای فرهنگی و اجتماعی ناشی از فیلمفارسی رفت. سینمای دفاع مقدس بطور اعم و سینمای حاتمی کیا بطور اخص در قالب چنین تحول و گذاری قابل نقد و بررسی است. اگر فیلمفارسی تماشاگران خویش را آنچنان به رعشه و هیجان درمیآورد که پرتاب بطریهای عرق به پرده ی نقره ای سینما و نعره های ناشی از سیاه مستیها در خارج از سالن آن چندان دور از انتظار نبود؛ حال بینندگان سینمای معنا گرا که سعی در تعالی هرچه بیشتر فرهنگ جبهه و شهادت داشت؛ انسانهای فرهیخته ای بودند که در سبکی راهوار و البته پرتکلف و مذهبی از زندگی، بیشتر در قید معنوی زیستن بودند تا آلوده و غرق شدن در مادیات و تجملات ناشی از زندگی سرمایه سالار و "طاغوتی". روستانشینانی که در فیلمفارسیها برخوردار از تصویری هالومنشانه و دلقکوار بودند و در تب مهاجرت به تهران و عیش و نوش در کاباره های لاله زار میسوختند حال در سینمای معناگرای پس از انقلاب، با تغییر ی ماهوی از "هیچ ندارِ روستایی" به "حاشیه نشین" شهری، تغییری که سرمنشاءش را میتوان تا اصلاحات ارضی ردیابی نمود؛ سنگ بنای انقلاب را گذاشته و آنگاه با جانفشانی در هشت سال جنگ، در ژانر سینمای دفاع مقدس و سینمای معناگرا تقدیس میشدند. اما هم رمانتیسیسم فیلمفارسی با ویژگیهایی همچون جاهل مآبی، فردین بازی، غیرت، یقه چاک دادنهای ناموسی، احساساتگرایی و سانتیمانتالیسم، و هم معنوی گرایی جبهه گونِ پس از انقلاب در فقدان "روستاییت" و کلیه المانهای مربوط به آن مشترک بودند. پیش از انقلاب، روستاییت در شمایل رعیت وار خویش زیر حجم عظیم و آوارگونه ی تغییر و تحولات اجتماعی و سیاسی-انقلاب و اصلاحات ارضی- مدفون بود و پس از انقلاب و با وقوع جنگ نیز صحبت از تفکیک روستایی و شهری چندان موضوعیتی نداشت. همزمان با آغاز دوران سازندگی، و بازسازی خرابیهای ناشی از جنگ، بهره گیری از رانتهای دولتی و اصالت یافتن سرمایه، و نرد عشق باختن اقتصاد ایران با سیاستهای تعدیل ساختاری بانک جهانی و صندوق بین المللی پول،  مظاهر و رفاهیات ناشی از رشد اقتصادی سبب شکلگیری طبقات متمولی شد که هسته ی مرکزی اش را اتحاد نامقدسی میان مدیران رده بالای دولتی و خوانینی-سرمایه داری کمپرادور- تشکیل میدادند که با بهره گیری از میراث ارضی قبل از انقلاب خویش، ضمن بورژوا نمودن سپهر اجتماعی در ایران، نوعی حس "فراموش نمودن و به قهقرا رفتن" آرمانها و اصول اولیه ی انقلاب، را در دل و جان بانیان انقلاب که بعضن در سطوح بالای حاکمیتی صاحب نفوذ بودند؛ تلقین مینمودند. گفتمان بازگشت به روستا و روستایی ساده دل و خونگرم و باصفا اینبار در قالب سریالهای شبانه ی تلویزیونی که در واپسین ساعات شب از شبکه های تلویزیونی پخش میشد؛ بازتولید شده و ضمن اینکه خستگی را از تن کارمندان دولت و زنان خانه دار میزدود؛ پادگفتمانی بود در برابر مدرنیته ی شهری و افسارگسیخته ای که حال با آرمانها و شعارهای انقلاب سرشاخ شده و وارد نزاعی طبقاتی میشد. همان نقشی را که پیش از انقلاب «روستاییتِ» مظلوم در رمانهای محمود دولت آبادی(کلیدر)، نیما یوشیج(مرقدآقام)، ابراهیم گلستان(از روزگار رفته حکایت)، مهشید امیرشاهی(دده قدم خیر)، م. به آذین(دختر رعیت) ایفا مینمود؛ حال در قالب سریالهای شبانه ی صدا و سیما- البته سطحی و کم مایه - بازتولید میشد. با آغاز دوران اصلاحات و توسعه سیاسی که هر دو خاستگاههای شهری داشتند؛ گسل روستایی/شهری حال بدل به نزاع و گسل حاد تهرانی/شهرستانی و بیشتر و حادتر از آن بالای شهری/پایین شهری میشد. کلانشهرهای ایرانی در حال پوست اندازی فرهنگی/جغرافیایی و قطبی شدنی چنان دامنگستر و عمیق بودند که حتی سیمای محلات شهرها و شهروندان ساکن در آنها نیز متفاوت و متخالف میشد. بالای شهریهای اصلاح طلب و لیبرالی که خاتمی را در قامت قهرمان خویش برکشیده بودند حال در برابر پایین شهریهای راستگرا، محافظه کار و مومنی قرار میگرفتند که با کینه به دل گرفتن از بالاشهریها، هشت سال بعد به دامن رادیکالیسم احمدی نژاد پناه میبرند. بازار انگ زنی داغ میشود؛ بالاشهریها، مایه دار ،بچه سوسول، ژی گولو و بیغیرت یودند؛ و پایین شهریهای جاهل مآب نیز وارثین راستین انقلاب، جنگ و آرمانهایش، و رمانتیسیسمی که در کوره ی انقلاب پالوده شده بود؛ داش آکلیست بود و با معرفت، غیرتی و ناموس پرست، اما الکلی و کاباره ای خیر، سالها قبل در کشاکش انقلاب، کاباره ها و رقاص خانه ها ناپدید و مساجد برپاشده بود که معنویت و رشادت ناشی از فرهنگ شیعی را در آن پایین مایینهای شهر، بازتولید و تقویت مینمود. بالاشهر عقل و پایین شهر جان. درحالیکه طبقه ی متوسط نحیف و لاغر ایرانی خود را با تئوریهای التقاطی در دپارتمانهای دانشگاهی نشئه میکرد؛  و میان قفسه های خاک خورده ی کتابخانه ها وول میخورد؛ قطبهای جامعه پولاریزه شده ی کلانشهری، رودرروی هم صف آرایی نموده و تحولات سرنوشتساز کشور را رقم میزدند.  

نصابهای شیرین، تودل برو، سمپات، با معرفت و "پایین شهریِ" «ترانه ی تنهایی تهران» تیپهایی هستند که سامان سالور با درک عمیق انسانشناختی و جامعه شناختی خویش از تحولات فوق و فضاهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی کلان شهری ایران، در دستگاه شخصیت پردازی دقیق خویش آنچنان بسامان کرده؛ پخته و ورز داده است که بیننده ی خویش را پس از تماشای فیلم در آمیزه و معجون جنون آسا و جادویی از اشکها و لبخندها رها میسازد. اینک رمانتیسیسم که در کشاکش بدمستیهای کاباره ای و دعواهای ناموسی فیلمفارسی بی آبرو شده؛ در بالیوود به کشتار و کرشمه های بدنی منحصر و در سینمای دفاع مقدس آنچنان استعلاء یافته و به آسمانها رفته و از تیررس و دیدرس مخاطب عادی و انسان معمول زمینی خارج گشته بود؛ چنان واقعی و زمینی و بروز میشود که هم پایین شهری و هم بالاشهری به ستایش و همذاتپنداری با آن خواهند نشست. نصاب پایین شهری/شهرستانی ای که عاشق میشود اما به دام سانتی مانتالیسم نمی افتد؛ عقل را تعطیل نمیکند؛ او خود مهندس مخابرات است- هرچند که مهندسی به نصابی ماهواره تقلیل یافته ؛ مگر در جامعه ی امروز بعضن چنین نیست؟- و دغدغه ی نسوختن ال ان بی و ریسیور را دارد؛ اما بلافاصله بر پشت بام با رقصی عربی قِر میآید؛ جاهل مآب است اما واپس مانده؛ یقه دران، و قدیمی نیست؛ الکلی نیست؛ با دود و دم نسبتی ندارد؛ عملی نیست اما عملگراست. سبزواری را آنچنان شیرین و غنی تکلم میکند که بیننده را ترغیب به یادگیریش میکند؛ اینجا لهجه ی شهرستانی/روستایی همچون تفاله های فرهنگی مهران مدیری به ابتذال کشیده نمیشود تا اسباب خنده ی تماشاگرِ زاویه گرفته با اصالت فرهنگی خویش و پولزده را فراهم آورد؛ لهجه شخصیت پرداز است نه اسباب مسخره گی و تفنن. نصابهای کوتاه و بلند سالور از دو فرهنگ تهرانی و سبزواری، گرچه بر شکاف تهرانی/ شهرستانی اشاره هایی دارند اما گسل اصلی بر بستری از رمانتیسیسم پایین/بالا شهری خصلتنمایی میشود. بذله گوییهای مکرر، واژه های محلی و حاضرجوابی های محشر و شیرین سبزواری/مشهدیِ نصاب کوتوله و بدهیبت اما مهربان، خوش قلب و با معرفت فیلم- مرد فیلنمای لینچ را یادتان هست که چطور اشک بیننده را درمیآورد؟- ضمن پیشبرد داستان و بردوش کشیدن ثقل دراماتیک اثر، واجد خصلتی انقلابی و فرح زاست که روحیه ی رسمی، خشک و "پایتختی" بسیاری از فیلمهای ایرانی را میشکند؛ پایین شهریِ تحصیل کرده ای که با کمال احترام جلوی دختر زیبای بالاشهری مینشیند و معصوم گونه و فرشته وار لهجه ی سبزواری خویش را به تهرانی جراحی میکند-اگر فیلمفارسی بود شک نکنید که نگاههای او به دختر اروتیک بود؛ تجاوزی صورت میگرفت و از پی آن قتلی- وسایل خانه اش پرتِ خیابان شده اما به مشتری بالاشهری خویش حق میدهد که پولش را به دلیل اهمال کاری در نصب ماهواره ندهد. رمانتیسیسم سامان سالور امروزی و منصفانه است. دغدغه دارد و متعهد و در تب و تاب یک مصالحه و آشتیست که برای فضای اجتماعی ایران بسیار سازنده است. میتوان هم پایین شهری بود؛ هم موسیقی زیرزمینی گوش داد؛ هم مهندس مخابرات بود هم معرفت داشت؛ هم فقیر بود و هم در تمنای وصال یک زیباروی بالاشهری خیالپروری نکرد. رئالیسم شاعرانه ی سالور در جهان اثر و در نماهای قدم زدن و گفتگوی شبانه آنجا و آنزمانکه شهر به خواب رفته و در برابر شخصیتها کرنش نموده؛ به اوج میرسد. میل کلام محوری درام بسمت بی نهایت وقتی جغرافیا به صفر میل میکند و در تقابلی دیالکتیکی جبر خویش را نیز در قالب موسیقی زیرزمینی و نماهای پی درپی از برج میلاد به رخ میکشد. ترانه ی تنهایی تهران در این برهوت آثار سینمایی عمیق و محترم، به منِ بیننده ی تشنه ی احترام یادآور میشود که میتوان بنحوی ظریف، خلاق و هنرمندانه هم از فرهنگ جبهه و جنگ تجلیل نمود؛ و هم از موسیقی زیرزمینی، هم نقدی گزنده بر فقر وارد نمود؛ هم کار را به تخطئه ی فرهنگها و طبقات نکشاند؛ هم تماشاگر را خنداند هم میراث و فرهنگ محلی را به سخره نگرفت و به ابتذال نغلطاند؛ از نابازیگران بازی گرفت در نهایت استادی که از استانداردهای نئورئالیسم ایتالیا نیز فراتر رود؛ نیز میتوان بی استفاده از شهرک سینمایی و توپ و تانک و هزینه های آنچنانی، یا خودنماییهای رسانه ای مهوع، رئالیسم سوسیالیستی منسوخ و رنگ باخته؛ تنها با یک "عمار عمار یاسرِ" ساده گفتن؛ اما در بستر و موقعیتی که زبردستانه ساخته و پرداخته شده؛ فرهنگ پایداری را به اوج رساند. سالور در "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین"، اگرچه به نوعی عارف مسلکی کیم کیدوک وار پناه میبرد- تصور کنید نگاهبان یک پمپ بنزین متروک عاشق جسد یخ زده ی زنی بشود که در برفها گیرکرده؛ آدم یاد کروکودیل کیم کی دوک میافتد که زیر آب و در لحظه ی مرگ به وصال معشوق مرده ی خویش درآمد- اما در ترانه ی تنهایی تهران مابین فرهنگ بالا شهر و پایین شهر اما رو به طبقات فرودست و حاشیه ای و بر بستری از واقعیت ایستاده و به من بیننده ی طبقه ی متوسط یادآور میشود که اگر یک رسالت برای خویش قائل باشم همانا باید، تسهیل ارتباط و فرونشاندن آتش تنازع طبقاتی میان بالا و پایین شهر در کلان شهرهای ایران باشد. شاید که یکی از معانی تدبیر و امید در دولت جدید و در عرصه ی اجتماع ایران همین باشد. تدبیری بسادگی و زیبایی نصب ماهواره از سوی یک مهندس مخابرات برای درآوردن لقمه ای نان در جامعه ای که روح و روان خویش را در تقلایی شتابزده بسوی غربی شدن میفرساید؛  و امیدی کوچک حتی به کوچکی یک ستاره ی سبز، نمادی از عشق، درون یک بطری، هشتاد و اندی ستاره، هشتاد و اندی تلاش ناکام اما باز هم امید!

 

 

 

غرق شدن در جهان تراژدی

نگاهی به سینمای hal hartley کارگردان مستقل آمریکایی

 هال هالتری

و این هم جهان هال هارتلی جهان نومیدی، ناکامی، حتمیت، گریزناپذیری، وحشت، شکوه و خشم، درد و دلهره، رنج و تشویش، عذاب، محنت و مرگ و اعتراض، اعتراض به هرکس و هر چیزی که مسئول است: خدا، طبیعت، شانس و یا شرایط. جهان تراژدی در عصر مدرن. روایت انسانهایی باطنا شریف و والا که در جامعه ای بیمار و به لحاظ اخلاقی، فاسد و منحط در تقلا و تلاشی پیگیر برای وارستگی و پایبندی به اصول خویشند تا دم مرگ. تنها جهان واقعی و زیستنی ترین آن به لحاظ آمیختگی اش با فلسفه و تلاش پیگیر انسانهایش برای تحقق نفس خویش نه سرکوب آن. جاییکه تمامی باشندگان در تلاشی سخت جهت یکی شدن با ذات خویشند. جهان مبارزه نه تسلیم و رویارویی خطرناک و شگفت انگیز با کلیتهای برساخته ی خود آدمی یا طبیعت. زیست-جهان هارتلی، خود عصاره و زیستمایه ی ناب بشر و حکایتی است از"وضع" او. وضعیتی به ظاهر رقت انگیز اما در بطن خویش متمایب به لاهوت و امر متعالی. حالت هالتری و دنیایش دیگر از مرز مولف بودن گذشته است. او چیزی خلق نمیکند بلکه تنها اشاره گر و یادآور است همچون متن مقدس که جهانی دیگرگونه را ترسیم و وعده میدهد؛ آنرا خلق نمیکند اما بر آن دلالت میکند و بر کلمه استوار است؛ ابزار هالتری نیز در فرایند دلالتورزیِ (signification)خویش دیالوگ است. فیلمهای هالتری مصاف سهمگین دو کلیت و ضرورت است: کلیت یا مثال آدمی با کلیت و ضرورت هستی (universe)، نوعی شمایلنگاری از "بشرِ در جهان". او عامدا سراغ طبقات اجتماعی مطرود میرود؛ سوژه های تراژدی مدرن، دوزخیان روی زمین، و از آنها فرشتگانی بی بال میسازد که پیوسته در حال تعالی و کمالند بی هیچ تصور و تصویر واضحی از مقصد، اما تقدیر محتومشان تقلاهای محنتزاست بی هیچ ترسی از هیچ. او از این طریق به مای بیننده یادآور میشود که در پس هر زیبایی چیزی غیرانسانی جوشش دارد و زیبایی واقعی را بایستی با گذار از و پشت سر نهادن زشتیها و عذاب تنیده در تاروپود این جهان حاصل نمود. و بر این مبنا و در چنین بستری از اندیشه ورزی، همان مطرودین- اما مطرودینی در تمنا و مشتاق- در نظر ما سخت زیبا جلوه میکنند. مردی دخیل در صنعت پورنو، دخترک دبیرستانی اخراج شده و پدرکشی که آبستن شده؛ یک هرج و مرج طلبِ بمبگذارِ افراطی، خلافکاری حرفه ای، هیولایی آدمکش و گریزان از تمدن، یک کارگر کارخانه عصبی و هنجارگریز، و.....همه این شخصیتها را دوست داریم چراکه برای خویش رسالتی قائلند و از روزمرگی تن میزنند. رسالتِ دست رد به سینه دنیا زدن اما نه با اتخاذ رویکردی عرفانی، بلکه با تحقق نفس خویش تا جای ممکن و سپس از آن برگذشتن و به فراسو رفتن. قهرمانانی نه اسطوره ای که از گوشت و پوست ملموس و محموس.

"بدن" در اندیشه هارتلی هیچگاه طرد و لذا سرخورده و ناکام نمیشود- حتی در هیبت هیولاوار خویش همچون در "چنین چیزی نیست" (No Such Thing) اما متلاشی میگردد؛ گونه ای انفجار درونی، مستحیل شدن در روح به منظور تکمیل و استعلای آن. بدن هم میتواند منشاء درد باشد- اگر زشت و بدترکیب باشید یا زیر تیغ جراحی بروید یا صرع داشته باشید و یا بخواهید سقط جنین کنید- هم لذت- تجربه تنانه تنیده در سکسوآلیته- اما درهرحال سبک است و تحمل ناپذیر و سنگینی از آنِ روح است و تفکر و اندیشه برخاسته از آن. در سکانسی از "آدمهای ساده" (Simple Men)، هالتری اوج رویکرد متافیزیکیش درباره "بدن زن" را از طریق دیالوگهای میان شخصیتها را عرضه کرده و یک تنه به قلب گفتمان فمینیستی برخاسته از دهه 60 و بدفهمیهایی ناشی از افکار مارکوزه پیرامون اروس (Eros) میزند. جاییکه به بهره برداریی (Exploitation) سه سویه- مشتری، تاجر یا کارفرما و عرضه کننده ی بدن- با فرمول "درآمد بیشتر، لذت افزونتر" مهر تایید میزند لیکن بدین ترتیب "بدن" را در آخرین خان رویاروییش با نفس از هم وامیپاشاند؛ او بر دایمون (daimon) تاکید میورزد همان "نیروی باطنی" انسان که در برابر دوگانگیهای اخلاقی و تقسیم مصنوعی نفس و جهان به خیر و شر، درون و برون، ذهن و عین و نفس و جهان تسلیم نمیشود و از سرچشمه های تفکر و فرهنگ سیراب میگردد. مساله برای او احترام برانگیزی، صادق بودن و کنترل داشتن بر موقعیت است؛ نه سرکوب و بهره برداری بدنی در نظامهای سرمایه داری و یا هر ساختار سیاسی آفتزده ی دیگری. کنترلی که تمام آدمهای آثار او بر اعمال و سرنوشتشان دارند. کنترلی دقیق و حساب شده. زنانگی در جهان هارتلی در اوج قدرت و شکوفایی خویش است؛ تاجاییکه میتواند به راحتی در دیدگاه بدبینانه یک افسر پلیسِ ناکامِ بازنده در زندگی زناشویی، نسبت به جهان و هرآنچه در آن است فرافکنده شده و او را بنحو حقارتباری در مواجهه مستقیم با "غلبه یافتن" عشق/eros همچون یک حقیقت ثابت و جاودانه قرار دهد:

افسر پلیس: ببین کیت من میدونم که زندگی یک مرداب بی پایان از پوچی و بیهودگیه

-رویاهای خرد شده آرزوهای له شده

-اما پناه دادن به این یارو (بیل) هیچ فایده ای به حالت نداره

-روح و قلبتو میدی به آدما و اونا لهش میکنن

-عشق عاطفه و ملاحظه فقط اسطوره ان که توی تالار شکنجه اختراع شدن

-اصلا در مورد یه آدمه دیگه چی میدونیم؟ اونا اسیر شهواتن و عشق مث کوبیدن یه پتک یخی تو پیشونی خودته

چند لحظه بعد بیل برمیگردد و در حالتیکه توسط ماموران بازداشت میشود سرش را بر روی شنانه کیت میگذارد و به بشریت اثبات میکند که هنوز در اعملق قلب چیزهایی هست.

آری، هالتری همچون هانکه ازخودبیگانگی، دلهره و تهوع برخاسته از تمدن سرمایه سالار را بر سندان انتقادات خویش خُرد میکند. اما مساله اصلی او "تعالی" است؛ آن نوعی از تعالی که بواسطه فرهنگ منشاء یافته از همین جهان تکنولوژی زده عملی و ممکن میشود. او معتقد به خلق این تعالیِ تراژیک بر بستر نوعی فرهنگ هلنی است؛ جاییکه تنها آگاهی در مرکز توجه است نه دین و دولت.

در اشتیاق ماندگار (Survival Desire) هالتری دیدگاه ژرف خویش از ماندگاری، ثبوت و بقا که بیش از همه بر تن عشق زیبنده بوده-نه بعنوان صفت که بعنوان حالتی ذاتی و فی نفسه- را تشریح میکند. عشق سوفی به استاد جوانش جود نه برخاسته از توهم و ناآگاهی که ناشی از حفظ میزانی فاصله از متعلقِ عشق است به منظور درک بیشتر آن و یا حتی انکارش- و مگر نه اینکه منش انسانی بطور مدام در تصادم خویش با تقدیر و هستی انکار میشود؟- عشقی است با ماهیت حسرت و واجد حسرت و نه ایمان. عشقی که با آزادی همراه نیست؛ برایش مایه میگذاری اما پیش از موعد هرگز تهی نخواهی شد. جود در کتابهایش غرق است و تمامی آنها همچون دیواری میان او و زندگی فاصله انداخته است و این سوفی است که با عشق بی تبعیض خویش رستگاری را چونان لحظه ای دراز کشیده بر کنار راه آبه ی کنار خیابان برای جود به ارمغان میاورد. عشقی رویایی که واقعی میشود و بالعکس. اینکه همواره در فیلمهای هارتلی ماجرایی عاشقانه هست؛ به دو دلیل است: یکی محوریت کنشگری و کنشمندی جنسیت زنانه در اندیشه او و دیگری ناممکن بودن عشق در زندگی تجربی/روزمره یعنی جهانی که ما میشنایم؛ و البته عملی شدن و تحققش در جهانی که هارتلی بدان اشاره دارد؛ جهانی که پروازی است بر فراز ابرهای ندانستن. جهانی که هرکس با ذات خویش هماهنگ و سازگار است و لذا در برخورد با کلیت زندگی روزمره و تجربی در "لحظه" ازهم میپاشد؛ جهانی در تداخلی دائمی از مرگ و زندگی. عشق تنها در بزنگاه و آنیّتِ یکی شدن هستی با ذات امکان عملی داشته و این بازتابی است از خصلت تراژیک آن. و زن چونان هستیِ متصوری که نماد باروری است؛ بدنیا میآورد و آنگاه میمیرد؛ مرکز ثقل تراژدی و حمل کننده عشق است.

no such thing

در "چنین چیزی نیست"؛ هیولاوارگی گواینکه همچون همه فیلمهای هارتلی با رگه هایی از هجویات پسامدرنیستی همراه است- چه کسی تا حال در چه فیلمی هیولایی را به تصویر کشیده که دائم الخمر است؛ در باب چیستی تمدن و بشر سخنسرایی میکند یا فی المثل رانندگی میکند- و شاید ابزاری برای منکوب نمودن تنهایی بشر مدرن؛ اما در حقیقت استعاره ایست از تمامی آن ترسها و آرزوهایی که در این جهان امکان عملی نداشته و تنها سر از ناکجاآباد و استخوانهایی پوسیده بر تخته سنگها درمیآورد. زندگی جاودانه ممکن نیست و هیولا نیز در جستجوی خالق خویش است تا او را بمیراند؛ اما جاودانگی وجود دارد؛ تنها با مواجهه دائمی با هویلا/مرگ. او فهیمترین هیولای تاریخ سینماست. جایی هیولا، تجسم دارد همچون در چنین چیزی نیست وگاهی در هیبت رسانه/تی وی نمود می یابد- در اعتماد (Trust)- تلویزیونی که افیون توده ها لقب میگیرد. هیولایی که میکشد اما آنکه میکشد و آنکه کشته میشود در جهان تراژدی به یک نسبت حسی از همدردی بر میانگیزند. هارتلی گرچه در کوچکترین چیزها بی معنایی امید و ناممکن بودن بخشش را میبیند اما کماکان امیدوار است- بیل به آغوش کیت بازمیگردد؛ هیولا نمیمیرد؛ و پدر آنارشیست به آغوش معشوق بازمیگردد- حتی اگر کار از امید و ناامیدی گذشته باشد و با دنیایی طرف باشیم که به قول ایزابل در فیلم آماتور: چطور ممکن است در دنیایی که اینگونه قساوت جدی را تاب میآورد....دوستی بخندد؛ مادری لبخند بزند؛ پدری فدارکاری بکند یا عاشقی معشوقش را ببوسد؟

منابع:

هارتلی، هال، آماتور، ترجمه مجید اسلامی، نشر نی، تهران: 1381.

تراژدی، مجموعه مقالات، گردآورنده حمید محرمیان معلم، سروش، چاپ سوم، تهران: 1390.

 

 

 

ادامه نوشته

جیا ماریا کارانجی

 

      

جیا ماری کارانجی (۱۹۸۶-۱۹۶۰)

 

 

 

 

روزی روزگاری، در یک پادشاهی دور، بسیار دور، دختر جوانی زندگی میکرد؛ موهایش همه از طلا. روستاییان او را دیدند و گفتند "آه چه زیباست"؛ به او خانه ای زیبا بر مریخِ زیبا نشان دادند و گفتند " بیا و اینجا برای همیشه بمان"؛ و دختر جوان گفت "آه مریخ جاییست که زندگی دیگرگونه است؛ رُک و با کنایه گفت؛ خُب شما چگونه اینجا سَر میکنید؟ از کجا تاکسی میگیرید؟ اتوبوس از کجا؟ خُب چطور میفهمید که آنجایید وقتی آنجایید؟"

اما مردم روستا خیلی فقیر بودند. و هر شب موذیانه داخل خانه میشدند؛ دختر خواب بود؛ و آنها طرّه ای از موهایش را میبریدند و در ازای پول میفروختند؛  مردم میگفتند "او هیچگاه نخواهد فهمید"؛ و بزودی هرچه طلا بود از سرش رخت بربست. مردم گفتند "اَه او هرگز زیبا نیست؛ دختر را از خانه راندند؛ در خیابان دور ریختند؛ و او رفت و دیگر هیچگاه بازنگشت. دیگربار، مردمی اسیر گرسنگی شدند و در جستجوی طلا به خانه بازگشتند؛ اما هیچکس آنجا نبود"، گویا او میدانست...."

برگرفته از ژورنال Gia Marie Carangi

کارانجی سوپرمدل آمریکایی در دهه هفتاد و هشتاد زنی سرکش و با اعتماد به نفس که همواره زیبایی را ورای مرزهای محدود صنعت مُد جستجو میکرد. در ۱۹۸۶ به علت ابتلاء به بیماری ایدز از دنیا رفت. بر اساس زندگی غمبار او فیلمی تحت عنوان "جیا" با هنرنمایی آنجلینا جولی نیز ساخته شده است. زندگی او الگویی است برای دختران جوانی که در تمنای لذات و رفاه سطحی و زودگذر دنیای مد جذب این صنعت میشوند. عکاس معروف جیا، فرانچسکو اسکووالدو، اعتیاد و غم انگیزی زندگی جیا را به دلیل فقدان عشقی میداند که هیچگاه نصیب او نشد.

تقدیم به تمامی زنانی که مفهوم تراژدی را به من آموختند

سه نگاه به مسیر انقلابی

عنوان: Revolutionary Road

کارگردان: سام مندس (Sam Mandes)- محصول: آمریکا و انگلستان (2008).

بر اساس رمانی از ریچارد یتس (Richard Yates)

زن و شوهری از طبقه متوسط با دو فرزندشان در حومه یکی از شهرهای آمریکا زندگی میکنند. زندگی در روال روتین و کسل کننده اش ادامه دارد تا اینکه زن پیشنهاد رفتن به پاریس را مطرح میکند. این پیشنهاد مقارن میشود با ترفیع شوهر در شرکت محل کار. شوهر از رفتن امتناع میکند و ترفیع را به مهاجرت به اروپا ترجیح میدهد. زن که فرزند سوم را حامله است؛ بچه را سقط میکند و به علت خونریزی از دنیا میرود.  

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نگاه اول (سنتی و مردانه): در این نوع نگاه بار اصلی تنش در زیست-جهان خانواده بر دوش زن است. زن/مادر با تن زدن از مسئولیتهای خانوادگی و بطور مشخص، مادرانگی، تنشها و اضرابها را رقم زده و جهان آرام یک زندگی زناشویی در بطن رویای آمریکایی- اتومبیل، شغل خوب، چمنهای همیشه شاداب جلوی خانه- را متلاطم میسازد. زن در سودای بازیگر شدن- شغلی که بطور مشخص در تیررس جهان مردانه قرار دارد- است و ازآنجا که در این مسیر، خویش را مستاصل میبیند بنای ناسازگاری میگذارد. در تحلیلی عمیقتر آنچه او به چالش میکشد ایفای نقش خانه داری و مادرانگی است که هر روز بیش از روز قبل آن را کسالت بار و خسته کننده میبیند. جایی شوهر به او تشر میرود که حتی از تولد نخستین فرزندشان ناراضی بوده است.در این نگاه  اپریل  با بازی کنت وینسلت، همسر و مادر ناسپاسی است که قدر فرزندان و شوهر زحمتکش خودش را نمیداند. زنی که از مرحله یکی به دو کردن و به راه انداختن بحثهای خاله زنکی عوامانه به مرحله خطرناک خیانت و آنگاه بی تفاوتی میرسد. خیانتی که برای ما فاقد دلیل و معناست. بی تفاوتی ای که برای ما بیرحمانه است؛ او در برابر اعتراف فرانک، شوهرش - با بازی دی کاپریو  - به خیانت، آنچنان آرام است که گویی تعمدا میخواهد او را به نهایت استیصال برساند. نوعی تمایل بیمارگونه در زنان برای آزار همسرانشان با نیت جلب محبت یا آزمایش وفاداری آنها. اپریل به هیچ کدام از تضرعات شوهر مبنی بر صرف نظر نمودن از مهاجرت به پاریس جز بصورت ظاهری و تصنعی، وقعی نمینهد. در سکانس درگیری لسانی- فرانک مظلوم هیچگاه دست به روی اپریل بلند نمیکند؛ او مرد خانوادست- پایان فیلم، او به جنگل اطراف خانه میگریزد و از شوهر همان درخواست همیشگی را دارد:سکوت. مرد حق حرف زدن ندارد. فرانک متوسل به الکل میشود و از ورای پنجره خانه به همسرش مینگرد که در فضای اینبار نه آراسته به چمن بیرون خانه بلکه فضایی دوزخ گونه، چگونه آرام و قرار او و دو فرزندش را در آتش حسادت و حماقت و روان پریشی خویش میسوزاند. میمیک چهره دی کاپریو جان میدهد برای اینگونه مظلوم نماییها و ذهن بیننده با وینسلتِ خیانت پیشه در بچه کوچولوی تاد فیلد آشناست. چه کستینگ بی نظیر و عجب مرثیه موقعیت- آن روی طنز موقعیت!- بی کم و کاستی. سکانس خوش پایانی فرا میرسد. حال گویا زن به سر عقل آمده؛ صبحانه شوهر پیشاپیش آماده است و زن با روی گشاده به استقبال او میرود و برای نخستین بار به شوهرش امکان میدهد تا از ترفیع شغلیش بگوید. یک زن وظیفه شناس و کدبانو. شوهر را با بوسه ای روانه کار میکند؛ وظیفه نان آوری! که در هر فرهنگی باید متعلق به مردان باشد. اپریل سپس و در غیاب شوهر به سقط جنین در خانه اقدام میکند و در اثر خونریزی میمیرد و شوهر و فرزندان را برای همیشه در حسرت کانون گرم خانواده باقی میگذارد. رویای آمریکایی به کابوس بدل میشود. فرانک مسبب اصلی را خود اپریل و روان پریشیش میداند؛ مای بیننده نیز به همچنین. زن سرکشی که هیچگاه رام نشد!  

 

نگاه دوم ( مدرن، زنانه و مارکسیستی): درک پیچیدگی مکانیسم روحی و روانی زنان چیزی نیست که از عهده مرد میانه حالی همچون فرانک که خود را غرق در کار بیروح خارج از خانه کرده برآید. اپریل زندگی خویش را نوعی زناشویی مردانه تلقی میکند که به شوهرش این اقتدار را داده که با افتخار در خارج از محیط خانه جولان دهد اما او خود باید سازشگر، توخالی و وابسته باشد. تعبیر او از حال و هوای گرفته زناشویی و خانواده اش بطور تمام و کمال در مکتب فکری دوروتی اسمیت و جسی برنارد قرار میگیرد: نهاد زناشویی جایی که زن به تباهی و بردگی کشیده میشود. کنایه های اپریل به فرانک در سکانس پایانی فیلم- جایی که آفتاب با تلئلوئش محیط خانه را چنان روشن کرده که گویی آرامش پس از طوفان فرارسیده است- که از او میپرسد آیا تخم مرغ را آب پز میخورد یا در روغن، و یا درد و دلش با مرد همسایه در کلوب شبانه که حسادت خویش به متعارف بودن زندگی فرانک را آشکار میسازد؛ اشاره صریحی است به نقد نقش سنتی زن بعنوان ارایه دهنده خدمات عاطفی، جنسی و خانگی به مرد در یک سیستم فکری سنتی پدرسالار. فرانک بر این گمان است که ارتقاء شغلیش به جهت افزایش درآمد به نفع کل خانواده است و حتی میتواند برای اپریل نیز نوعی اسباب تفاخر شود. ایده مهاجرت به پاریس، تزی است که میتواند در برابر آنتی تز ماندن در آمریکا، خانواده را وارد سنتزی کند که رو به کمال دارد.

ریچارد یتس

در برهه ای که زنان خانه دار و حاشیه نشین آمریکایی برای کاهش اضطرابهای خویش بیش از پیش به خوردن قرصهای والیوم و آرام بخش پناه آورده بودند؛ مهاجرت میتواند گونه ای رهایی از نخوت زندگی روزمره با محوریت اشتغال اپریل در پاریس/یا هرجای دیگری و خلاصی او از کار نامرئی و بی اجرو مواجب خانه را در پی داشته باشد.. ایده ای که به خوبی میتواند با تزریق تنوع در زندگی، آن نوع از خوشبختی را که درطلبش هستند به ارمغان آورد. ایده ای برای رهایی ازخودبیگانگی فرانک در محل کار، اپریل در خانه و نجات از ناامیدی و پوچی. اما این ایده از سوی فرانک رد میشود. اپریل در تلافی بچه اش را سقط میکند و خود را یکبار برای همیشه از یوغ زندگی زناشویی که برای او چیزی جزء بردگی ندارد رها میکند. نام فیلم اشاره مستقیمی است به آن نوع تحول و تغییری که در دیدگاه مارکس لازمه هر جامعه سالمی است. تغییری در تقابل با نظم محافظه کارانه و رخوت ناک جهان بورژوایی سرمایه دوست. آرمانی در برابر واقعیت. ایده ای برای تبلور تمامی قابلیتهای اپریل و فرانک در زندگی، برای تصدیق زندگی نه برای انکار لحظه به لحظه آن.

'Revolutionary Road' Photo: Leonardo DiCaprio and Kate Winslet

نگاه سوم (زندگی همچون تراژدی): جورج اشتاینر میگوید؛ تراژدی گسست انسان است از جهان ایزدان و تنهایی او در برابر تقدیر. تقدیری کور و مرموز که از بازی احمقانه و هوس آلود ایزدان ناشی میشود. در دنیای تراژدی ورای مرگ و میرها و زایشها، تنشها و نزاعها، دیوانگیها و برخوردها، اراده ای مرموز و توضیح ناپذیر وجود دارد و هیچ روزنه ای برای رهایی و رستگاری انسان نیست. رویارویی آدمی با همه چیز از قبل تعیین شده و محتوم به شکست است؛ همچون ایده ی سفر به پاریس. به مانند درامهای کُرنی و راسین، یا به مانند درامهای ادوارد اَلبی- چه کسی از ویرجینای وولف میترسد؟- در اینجا نیز نطفه دیالکتیک درام نه درون کنش که درون زبان بسته میشود؛ جاییکه قهرمانان فیلم گویی شکم خویش را در بطن درگیریهای زبانی ایدئولوژیک پاره میکنند. در دنیای سرتاسر تراژدی جاده رولوشنری همه چیز ساکت و ساکن است و زمان از حرکت ایستاده. قهرمانانی در حاشیه و حومه، جدا از جامعه. انسانهایی در اوج رنج و مشقت. سرتاسر دنیای فیلمهای سام مندس بر مبنای نوعی تراژدی- نه درام یا حتی ملودرام- پایه ریزی شده که به خوبی در زیبای آمریکایی و جاده رولوشنری محسوس است. جایی که به هیچ وجه نمیتوان به چاره جوییهای مادی- و هیچ چیز دیگر- دلخوش بود که هیچ، بلکه خود پول آنچنانکه زیمل اشاره میکند سببساز بیتابی و تبآلودگی زندگی مدرن میشود. پول بیشتر عامل کنارنهادن ایده سفر به اروپا از سوی فرانک است. اگر به زعم اشتاینر نه رمانتیسیسم و نه اپرا هیچکدام نتوانسته اند جانشین شایسته ای برای تراژدی های برخاسته از سنت هلنی باشند اما میتوان گفت که سینما بعنوان یک هنر مدرن و بخصوص سینمای مندس میتواند از چنین رسالت بزرگی سرافراز بیرون آید. جاییکه تصویرگری از زندگی مدرن و ساختار اجتماعی و اقتصادی آن میتواند بستری باشد بر خلق تراژدی و القاء ناب آن بر ذهن و روح تماشاگر.

تراژدی- اثر پابلو پیکاسو (۱۹۰۳)

جان، مبتلا به جنون- جنون نه روان رنجوری- دکترای ریاضیات، همان عنصریست که تراژدی اثر را به بیننده معرفی میکند. تذکارها و سخنان و بطور کل شخصیت جان بی شباهت به نمونه های مشابهش در شخصیت "دلقک" در آثار تراژدی نویس بزرگ، شکسپیر نیست. جانِ دیوانه، به اعتراف فرانک تنها فردی است که آنها را درک کرده است و شجاعت آنها را در اعترافشان به نومیدی و توخالی بودن زندگشیان میستاید. جان، زوج جوان را با حقیقت عریان و تلخ زندگی رودررو میسازد. جان اسیر فانتزی نیست و نمیتواند دروغ بگوید؛ همچون دلقک نمایشنامه شاه لیر شکسپیر که به طعنه به پادشاه میگوید تا شیوه دروغ گفتن را به او بیاموزد. جان، فرانک را بواسطه انصرافش از مهاجرت سرزنش میکند و برای اپریل بواسطه حاملگیش متاسف است؛ و هرگز نمیخواهد جای آن نوزاد باشد.

File:James Barry 002.jpg

کینگ لیر در رثای کوردلیا- جیمز بری (۸-۱۷۸۶)

جایی برای امیدواریهای بیهوده نیست؛ مسایل لاینحل است و بی معنایی زندگی عارضه ایست ازلی و ابدی. هنگامی که فرانک حین مصرف الکل از پنجره خانه به اپریل مینگرد که در فضای وهم آلود خارج از خانه سیگار میکشد گویا ته دلش پی برده است که این پنجره، دروازه دوزخ است که به روی زندگی و خانواده اش گشوده شده و نفرین شدگی واقعی است. در نگاه تراژدی گونه به جهان اثر، نباید اپریل یا فرانک را مقصر بدانیم. هیچ مقصری در کار نیست؛ بحث بر سر مردسالاری فرانک یا آزادی خواهی اپریل نیست. خیانت اپریل و فرانک چندان مهم نیست؛ رفتن یا نرفتن به پاریس واجد آنچنان ارزشی نیست؛ آنچه در مرکز ثقل توجه است؛ روح تراژدی حاکم بر جهان اثر و شرایطی است که زندگی مدرن به بار میآورد. بختک افتاده بر زندگی و گردابی که آنها را اسیر خویش ساخته برخاسته از تقدیر محتومشان است. تلخ است اما نفس انسان در جهان تراژدی در تصادم مرگبار خویش با تقدیر محکوم به شکست است: خانواده متلاشی خواهد شد؛ بچه سقط میشود؛ اپریل میمیرد؛ هیچ روزنه ای برای رستگاری و نجات نیست. امید کورسویی است در افقی بس دور. فاصله میان فانتزیهای آنها با واقعیت بسیار زیاد است. زندگی اپریل و فرانک همچون زندگی لستر و کارولین در زیبای آمریکایی مصداق همان چرخ بزرگی هستند که به گفته دلقکِ شاه لیر، رو به سراشیبی میرود و باید رهایش کرد وگرنه با تعقیب آن گردن فرد خواهد شکست. تلخی تند پاشیده شده در آثار مندس آنچنان از گیرایی و جذابیت برخوردار است که کمدیهای سیاه او را به تعبیر اشتاینر به نوعی« تراژدی تقریبی» تبدیل میکند. و همین تلخی فراگیر است که دیدن فیلمهای او را به تجربه ای شیرین بدل میسازد. شیرینی ناشی از مواجهه صادقانه انسان و تقلاهای او برای گریختن از سیاه چاله های هولناک زندگی.  فرانک باید بپذیرد که اپریل نه تنها او را دوست ندارد بلکه ازو متنفر است و این کاملا جدی است؛ اتفاق افتاده؛ واقعیت دارد یک فاکت گزنده و ویرانگر. خیانت طرفین به هم اتفاق افتاده و اتفاق خودش نمی افتد؛ دست مرموز و وهم آلود تقدیر در کار است. گاه ما انسانها محکوم به همدیگریم به هرکیفیتی و هر سنخی که هستیم. هیچ راه علاجی در میان نیست. شاملو شاعر پرآوازه زمانی گفته است که هیچ بیماری را نمیتوان با امیدهای واهی به زندگی امیدوار ساخت. در جهان تراژدی، جای دین، فرهنگ در مرکز آگاهی انسان قرار میگیرد و میدانیم که فرهنگ به زعم فروید زاییده تمدن و ماحصل تمدن،  ناخرسندی انسان است. چه خوب گفت اپریل که " حقیقت را بگو! هیچ کس حقیقت را فراموش نخواهد کرد." هیچگاه حقیقت زندگی را فراموش نخواهیم کرد؛ حقیقت لایتغیر و پر از درد و اندوه زندگی را و گاه بی معنایی آن را همچون نوسانهای بیهوده تکه ای پلاستیک رها شده در آغوش باد. و کلام آخر را بازهم از زبان دلقک راستگو و شجاع شاه لیر نقل کنیم: " برغم باران با سرنوشت خویش بساز چراکه باران ادامه دارد!".

منابع:

رضایی راد، محمد، پیرامون امتناع تراژدی، دفترهای تاتر، دفتر یکم، تهران: نیلا، 1381.

پازارگادی، علاءالدین، مجموعه آثار نمایشی ویلیام شکسپیر، جلد دوم، تهران: سروش، 1381، ص 1303-1221.

ریتزر، جورج، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، چاپ دهم، تهران: نشر علمی، 1384.

سنگ صبور

مرد/جنگ/سال صفر

نگاهی به فیلم سنگ صبور (The patience Stone)

کاگردان: آتیک رحیمی (Atic Rahimi)

بازیگران: گلشیفته فراهانی، حمید جاودان

محصول: آلمان، فرانسه، افغانستان (2012)

زبان: فارسی

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

در هیاهوی ناباوریها و مصائب ناشی از جنگ دیرپای در افغانستان- این سرزمین بلازده و محنت زای- ادراک، پذیرش و مواجهه با مصیبت و فجایای مضاعفی که در اثر سنن فرهنگی منسوخ، کهنه، و انزجارآور- اما ریشه دار و عمیق- بر زنان این سرزمین میرود؛ خود حکایت دیگری است. حکایتی صعب و دیریاب. سنگ صبور، که جوهره ماهوی خویش را از اسطوره ی ایرانی " سنگ صبور" – سنگی که شنونده دردها و اسرار مگو و نهان انسانهاست و آنگاه با متلاشی شدن، مخاطب خویش را از درد و حرمان میرهاند- و بر مبنای کتاب " زمین و خاکستر" (Earth and Ashes) نوشته ی خود کارگردان، آتیک رحیمی (Atic Rahimi) گرفته است؛ فی نفسه و در ذات خویش نگاهی شعروار و اسطوره ای دارد به آلام، رنجها و دردهای زنان افغان. دردها و عذابهایی که شکل سرخورده؛ سرکوب شده و تغییر شکل یافته ایست از آنچه که میتوان آنرا " جوهره ی ناب زنانگی" نامید. آن قدرت اثیریِ اعجاب آوری که در زن/همسر/مادر- زاینده و پویا- نهان است؛ گرچه به ظاهر در اثر مواجهه با مردانگی خشن، ستورن و منفعل، به کام مرگ و نیستی میرود اما در تحلیلی عمیق و ژرف و در هیاتی پیامبر گونه از نو برخواهد خواست و دیگربار جهان مستاصل و تاریک را با پرتوهای زایای خویش طراوت خواهد بخشید.

جایی در افغانستان/یا هر کشوری، در بحبوبه ی حملات طالبان/یا هر گروه و طرز فکر نازا و بنیادگرایی، زنی که شوهرش در گیرودار جنگ و دعواهای ناموسی/میهنی، و بعلت اصابت گلوله به گردنش، به حالت کما رفته و نوعی زندگی گیاهی دارد؛ خود در جنگ و جدال دائمی است با آنچه که در کلیت خویش، " زندگی" یا " زنده بودگی" نام گرفته است. گل شیفته فراهانی با آن بازی حیرت برانگیز- و آن لهجه شیرین که فارسی دری را از فارسی تهرانی قشنگتر ادا میکند- آن چهره اسطوره ای شرقی- ایرانی/افغانی- حرکت و سیکل آرام اما پرمشقت خویش را از همسر/مطیع/پرستار/ نیایشگر به سوی زن/سرکش/جزادهنده/ افشاگر آغاز میکند. فیلم با سبک روایی اول شخص و ترسیم رویدادها از نمای نقطه نظر (point of view) زن، بیننده را آنچنان جذب دنیای خویش میسازد که هر غرش بمب یا صفیر گلوله ای در جهان فیلم چونان که در دنیای واقع، ته دل مای بیننده را خالی و زهره مان را میترکاند.

تکگویی های درونی زن که به لحاظ هم فنی و هم زیبا شناختی یادآور مونولوگهای شخصیتهای هیروشیما عشق من( Hiroshima, mon amour ( 1959 آلن رنه است؛ بیننده را در سفری کشف و شهود گونه با زن همراه میکند. گویی که بر سر خان قصه گویی شهرزاد قصه گو نشسته ایم تا اینبار برایمان هزارویک قصه ی تلخ بگوید برای بیدار ماندن نه خواب و خیالی خوش، هفت سینی رنگارنگ از حدیث نفسهای دل-چرکین کننده؛ نه خوشمزه و شیرین که شرنگ.  فیلم به لحاظ ماهوی بر دوگانه (nexus) های حاد و چالش زایی سوار است. درون/بیرون، عمومی/خصوصی (محرمانه) و از همه مهمتر جنگ/عشق. این دوگانه ها با عناصر فرامتنی مهمی تعبیر و تفسیر میشوند: (1) حرکات دوربین: دوربین/کاراکتر بعنوان چشم سوم زن و تخیل یا حافظه او، پل، معبر و دالانی است میان گذشته و حال، واقعیت و خیال، منطق و احساس. دوربینی روان، سبکبال، سیال و نازک خیال و به تمامی در خدمت قهرمان فیلم. همراه با وقوع حملات متناوب به خانه ی زن- خانه در خط مقدم نبرد واقع شده؛ نبرد میان نیروهای خیر و شر، زنانه و مردانه، منطق و تعصب، خشونت و احساس، نور و تاریکی، کلام و سکوت....

  نوسان و ریتمهای هیستریک تند در حرکات دوربین به تمامی جلوه گر سرسپردگی فرم در برابر محتواست. حرکات روح وار دوربین، بر فراز دیوارهای مخروبه خانه، گذاری است میان دو جهان دوزخ گونه، دوزخ درون زن که آن را به تدریج و در طول فیلم آشکار میکند و دوزخ برون که تنها جنگ است و ترددهای از سر ناچاری زن برای گرفتن پول/پیسَه از عمه/آمیت/ناجی/راهنما. با هر ضربه ی راکت و یا با هر نوسان و تهییج روحی در زن، دوربین نیز به همان میزان ملتهب میشود. رحیمی خود در نوشتاری حرکات دوربینش را با حرکات دوربین روسلینی در آلمان سال صفر(0 Germany Year Zero )مقایسه کرده است. اما اینجا "مرد/جنگ/سال صفر" است. و زن/عشق/سال بینهایت. (2) از طریق نورپردازی ها و رنگ بندی قاب: جهان بسته ی درون خانه به هنگام حمله سرشار از گردوغبار، و رنگهای سرد است؛ اما در لحظات کوتاه آرامش، گرم و رنگارنگ همچون مینیاتورهای حک شده بر یک قالی ایرانی. گلهای سربرآورده از گلدان، با طراوت و خجسته. به تروتازگی انارهای گنجانده شده در خورجین، پیشکشی عشق. و (3) از طریق فلاشبکهایی که نه کارکردی تکنیکی که کارکردی زیباشناختی داشته و تجلی رویاها و جریان سیال ذهن زن است در زمان حال.

عروج و استعلای زن در فیلم در سه مرحله اتفاق میافتد که دارای قرائن مکانی نیز هست؛ حرکت از سفلی/زیرزمین که خود و مخلوقات خویش را از شر جنگ/خشونت/میلیشیا در امان میدارد- میلیشیایی که در استقبال و همآغوشی با جنگ خوش حالند- تا نیمه ی ابتدایی فیلم زن در حالتی انفعالی به این دنیایی زیرزمینی پناه میبرد. با آغاز نیمه ی دوم همه چیز در سطح میگذرد و جایگاه زن از مرحله پرستار، به افشاگر تصعید می یابد و در همین صعود است که گرانیگاه دراماتیک فیلم شکل یافته و نطفه ی تقابل میان زنانگی و مردانگی بسته میشود. زن، اسرار مگوی خویش را با شوهر با وامگیری از اسطوره سنگ صبور حکایت شده توسط آمیت/عمه اش، در میان میگذارد. هرآنچه را که در طول 10 سال زندگی مشترک، اجازه واگویه اش یا انجامش را نداشته؛ گیرم یک بوسه ناقابل از جانب شوهر. عصاره ی تمامی درد ودلهای زن در این شعار محوری فیلم خلاصه میشود: " آنانکه در عشق ناتوانند؛ میجنگند" (those who doesn’t know how make love, make war).

   هیروشیما عشق من-آلن رنه

 این نغزگویه از زبان عمه خانم صادر شده است؛ نکته ای ظریف در فیلمنامه اثر: نه تنها نکوهش نکردن و طرد نکردن روسپیان، که حرمت نهادن به آنها. این عمه خانم، مدیر روسپیخانه است که نقش ناجی را برای زن ایفا میکند؛ راهنماییش میکند در اوج درماندگی، پناهش میدهد؛ و او را از حکایت سنگ صبور آگاه میسازد. و هموست، عمه خانم که روایت مذهبی نقل شده بر بلندگوی مسجد را تعبیر میکند؛ تعبیری زنانه و انسانی، بس انسانی. جایگاه عمه خانم در این اثر انسان را به یاد نوع شخصیت پردازی "زینب" در نمایش ندبه بهرام بیضایی میاندازد. زینب، زنی که به ثمن بخس و چندرقازی از سوی شوهرش به فاحشه خانه ای/خرابات فروخته میشود. اما در کشاکش معرکه گیریها و نزاعهای میان مشروطه چی ها و قلچماقان و قلتشنهای حکومتی، جایی که مشروطه طلبانِ مدعی مقاومت و نبرد، متحصن شده در فاحشه خانه، با هجوم قشون دولتی هریک از درپشتی یا سقف روسپی خانه بسویی میگریزند؛  این زینب است که در دفاع از حریت و انسانیت سینه ی خویش را سپر میکند. نغزگویه ی پیش گفته مرا یاد مرد قهرمان فیلم میلوش فورمن میاندازد: مردم علیه لری فلینت(The People vs. Larry Flynt,1996).

           مردم علیه لری فلینت-میلوش فورمن

فلینت ناشر یک مجله اروتیک است که با دولتمردان محافظه کار آمریکایی بر سر مخالفت آنها با انتشار مجله اش سرشاخ میشود؛ فلینت در مخالفت با خشونت نهفته درسیاستهای جنگ طلبانه ی محافظه کاران، مروج طراوت نهفته در زنانگی است. همان طراوتی که زن، ارج نهادن آنرا از مرد خویش طالب بوده اما همواره از او دریغ شده است؛ چراکه مرد سر در حال و هوای جنگ داشته. تمنای حرمت نهادن بر جسم و روح زنانه اگرچه از سوی پسر/سرباز/فاسق برآورده میشود؛ اما زودگذر و سطحی است. نهایت لطف پسر به زن، در تعمیر حصار چوبی خانه، چند اسکناس و چند دانه انار خلاصه میشود. زن که عمری در جستجوی پناهی امن بوده و سایه سنگین مرد/شوهر را تنها به همین واسطه تحمل نموده است؛ در لحظات اوج ایثار و جانفشانی با در اختیار قراردادن جسم خویش، تا آنجاکه مجال و توان دارد؛ پناه هستی شناختی سرباز میشود- همواره همین بوده: زنانگی پناه امن و امان مردانگیِ سزاوار بوده است- افشاگریهای زن ادامه مییباد تا سکانس آخر.

سکانس پایانی: عروج از سطح/زمین به آسمان/جهان والا: زن بکارت خویش را نه توسط شوهر که در سیاهی مطلق اتاقکی با چشمانی بسته توسط یکی از مشتریان روسپیخانه ی عمه اش از دست داده است. "تاریکی مطلق" بی برهنگی با چشمانی بسته؛ ابهامات تنیده شده پیرامون بکارت و ارزشهای توهم آلود آن نه در فرهنگ منحط افغانستان که در هر فرهنگ واپسمانده ی دیگر. در سکانس پایانی در قاب بندی بی بدیل فیلمبردار که چهره زبر و خشن مرد را در پیش زمینه و چهره ی لطیف زن را در پس زمینه ی تصویر قرار داده؛ روح، نه روح انسانی، که آمیزه ای از جان شیطانی مردانه، دیگر بار با شنیدن خیانت زن به او در جسمش حلول میکند. "خیانت" واژه ای ثقیل برای مردان. که آنان را از دنیای نفرینی مُردگانِ مَرد  برای انتقامگیری به جهان پاک و زایای زندگانِ زن بازمیگرداند. و زن راست میگفت؛ " اگر زنده شوی باز هم همان حیوان" خواهی بود. و مرد همان حیوان سابق است. جدال نهایی به شکلی نمادین و اسطوره وار، جدالی است که خط بطلانی بر قصه ی آفرینش میکشد. هبوط آدم/مرد به زمین نه از فریب حوا/زن که از سر جهالت و تعصب او بود؛ اما بی شک عروجش-فرض محال محال نیست- به آسمان به دستیاری زن ممکن میشود و تنها با ریاضتی که اسفنج گونه تمام دردها و آلام را  دربرکشد. و درخود بشکند و متلاشی شود تا تنها راه عروج را برای زن هموار سازد. زن تقدیس میشود؛ رها از هرگونه تعلق و تمنا، دیگر بار طراوت از دست رفته در دنیای مردانه به او به جهان زنیَّتش بازمیگردد. خانه در نوری سپید در تلائلو کم نظیر خورشید غرق میشود؛ سرباز/مردِ سزاوار تنها نظاره گر ماجراست. زن عروج میکند. وزنانگی استعلاء میابد؛ آنچنانکه سزاوار آن است.

و براستی که دگردیسیهای هستی شناسانه ی اعجاب انگیز –بخوانیم مسخ-در فرهنگهای اجتماعی چندش آور کم نیستند. به یاد بیاوریم اسب دوپای  مخملباف را که  با قرار دادن پسر دونده در کاهدانی چارپایان با آن ماسک صورت اسب بر چهره اشاره و تذکار دردآوری داشت بر این نکته که آدمی آمادگی و پذیرش اوج و حضیض، هردو را دارد. هبوط به مغاک حیوانیت، حیوانیت در معنای درنده خویی انسانوار،  چراکه حیوانها نیز گاهی از درنده خویی آدمیان ذله اند. و بسی تاسف که در جوامعی انسانی- با تسامح، انسانی- هنوز در گوشه های تاریک و محنت زا و نموری از این جهان، هنوز این تبدّل یافتگیها از انسانیت به ددگونگی با دستان خود انسان و با پدیده های خود-ساخته از سر کینه توزی و جهالت، همچون جنگ، صورت میپذیرد. روزی خواهیم گفت: بشنو بالی! خروسها را دوست بدار نه خروس جنگی! بشنو افغانستان! سگها را دوست بدار نه سگ جنگی! پرنده ها را دوست بدار! نه بودَرجنگی! انسانها را دوست بدار نه مرد جنگی! به امید روزی که نه تنها در افغانستان که در هر سرزمین جنگ زده ای این آوای موسیقی و ترنم باشد که از خیابانها و پنجره ی خانه ها به گوش برسد نه شیپور جنگ، روزی که زنانگی چیزی نباشد که آن را در پستوی خانه نهان کنند؛ بلکه سمبل طراوت و زندگی و زایایی باشد پاسداشتی از صورت ازلی زن یا اصل مادینه ی جهان. روزی که صلح ابتدای عاشقی باشد. در اشتیاق آن روز.

 

تقدیم به م. عابد که عشق را تنها در فراق جستجو میکند.

خوشی(Euphoria)

کارگردان:  Ivan Vyrypayev

محصول: روسیه- ۲۰۰۶

به جرات میتوان گفتن که خوشی ، ساخته کارگردان روس از آن دست فیلمهایی است که بطرزی زیبا و البته مهیبی به کلیت سینما ادای دین میکند. کلنجار و وسواس نوشتن در رابطه با خوشی خیلی پیشتر از اینها عارضم شده بود تا اینکه رخداد غیر منتظره ای در زندگی شخصیم حادث شد و مرکز ثقل نقد را از فرم به محتوا جابجا نمود. شاید که از آن جهان- اتفاق- تا این جهان-جهان فیلم- فاصله ای باشد به عظمت فرق میان واقعیت و رویا اما اگر نیک بنگریم رخداد زندگی من همان قدر در مرز میان واقعیت و رویا در نوسان است که جهان فیلم.

خوشی بر خلاف نامش، مرثیه ای است بصری و موزون که در سوگ " عشق تنها" سروده شده؛ سوگ سروده ای در وصف عشقی که ویرانگر " به نظر میآید" اما میان نمود آن و "بودش" که سراپا خوشی و شعف است آن جهانی است که ردپایش تنها به دیدگانان اندک شماران خواهد آمد. ترجیح میدهم تا از نام خاص شخصیتهای فیلم صرف نظر نموده و اسم عام یا نوعی آنها را بکار برم تا تاکیدی باشد بر فراگیری آن تم یا مضمون اصلی که مدنظر آفریننده فیلم است. فراگستری نه از جهت جغرافیا و یا طبقه اجتماعی بلکه به لحاظ همگانی بودن آن موهبت الهی که اگر تنها یک دلیل بتوان بر ذات الهی بودن بشر اقامه کرد تنها همان است: عشق، اما عشق تنها و ویرانگر. عشق تنهاست به وسعت همان گندمزارهای غریب زیست بوم فیلم و یا آن دو خانه روستایی تکیده و جداافتاده ای که در پس زمینه آن رودخانه پهناور و آفتاب همیشه ناظر با چهره ای افروخته و خونین که از تیرگی بر میآیدو در خون مینشیندو میرود، تنهاتر و مغموم تر بنظر میآیند. صدای جیرجیرکها و زنجره ها چونان گریه ی مدام مادر-طبیعت است بر سرنوشت زن و مرد عاشق فیلم و آن جاده های گچی پرپیچ و تاب، به مانند مرگی است که مدام در دل زندگی به انتظار نشسته است با آن سفیدی خیره کننده ای که آدم را به یاد کوری سفید ساراماگو میاندازد. اگر دیالکتیک به لحاظ ماهوی برسازنده و رهایی بخش است؛ حرکتهای پرنده وار دوربین در نماهای هوایی که در جهات مختلف و متداخل همدیگر را قطع میکنند و آن پایین ترها اگر تیزبین باشید عاشق و معشوق را میبیند نه بر عظمت طبیعت و حقارت انسان، آنسان که فی المثل ممکن است به سرنشینان یک هواپیمای جهانگردی یا یک کایت سوار دست بدهد؛ بلکه حکایتی است مصور از چگونگی برکشیده شدن انسان از موضعی کوچک به جایگاهی آنچنان والا که حتی از طبیعت نیز که خود فی نفسه الهی است متعالی تر میشود و ابزار این استعلای دردناک همانا عشق است. گیر و گرفتاری مرد عاشق با معشوقه شوهردار خویش آنچنان ترسناک به نظر میرسد که دوربین نیز از ورای پنجره های خانه شوهر و با ترسی آمیخته با بی تفاوتی صحنه ها را ترک میگوید؛ عاشق به چپ میرود و دوربین به راست و یا بالعکس.

اگر به تعبیر پازولینی، آن فیلمساز شاعر یا شاعر فیلمساز، تدوین در فیلم با معنابخشی به سکانسهای متوالی نقش مرگی را ایفا میکند که زندگی بی معنا را سرشار از معنا و مفهوم میسازد؛ در خوشی، تدوینی که ماحصل تقلاها و بی قراریهای دوربین-دانای کل  است؛ خود فی نفسه مرگ مدام است که حضور موکد خویش را به رخ بیننده میکشد. اما چه مرگی، مرگی که خود خوشی است و رهایی. رهایی زن از شوهر، رهایی مرد از خویش و جذب معشوق شدن، رهایی طبیعت از انفعالی کور که روسپیِ در راه مانده و گاوان به چرا رفته را به یک میزان از خالی پر میکند. "زن" بی اعتناست؛ زن عاشق است؛ زن گیج و منگ است؛ زن به فرزند خویش هشدار میدهد که سگ انگشتش را گاز میگیرد اما نهایتا هم سگ گاز میگیرد این یعنی چه؟ زن به بچه اش بی اعتناست؟ نه، چراکه هموست که با شتابی فراگیر بسوی بیمارستانِ کیلومترها دورتر رهسپار میشود و سرآغاز جداسری زن و مرد بر فراز صخره های مشرف بر رودخانه در همینجاست. نمای آهسته ای که در همآغوشی دلنشینش با موسیقی، تاثیر جدایی محتوم را بر قلب و روح مخاطب صدچندان میکند. و در همین اثناست که در سکانس قایق موتوری هرسه- زن، مرد و شوهر- در تقاربی غریب از دوختگی ویرانگر چشمها به یکدیگر، خویش را به یکدیگر لو میدهند؛ مرد عاشق عزم جزم خویش را به شوهر، شوهر استیصال خویش را به زن و زن آشفتگی درونی خویش را به هردو.  ترجیع بند بصری فیلم آن نمای دیوار چوبی و درخت خشکیده است که متوالیا زن و مرد را تنها و با هم در قاب آن نظاره گریم؛ توضیحی شفاف برای آنانکه هنوز نالان و ترسان از حضور شوهرند. ترجیع بندی همچون مفهوم یا نکته ی کلیدی تمامی دستگاه فلسفی یک فیلسوف. و یادآور سینمای اکسپرسیونیستی آلمان. خراش شاخه های خشکیده بر دیوار چونان ناله های خشکیده و زهرآگین شوهر بر شبه زندگی از دست رفته ی خویش. مرد: قراره ما چیکار کنیم؟ زن: نمیدونم. مرد: حالا چی میشه؟ زن: نمیدونم. اما اگر قرار باشد که تنها یک تن از میان این سه بداند همانا زن است. و او تمام رازآلودگی و اسرار خویش را در درازکش نشئه آلود پس از همآغوشی با مرد واگویه میکند اما تنها انانکه در جهان فیلم حاضرند قادر به شنیدنش هستند.

 

زن نگران شوهر نیست؛ نگران هیچ چیز نیست؛ او بطورکلی نگران است. و این امر"کلی" چیست که همه را در دنیای فیلم و خارج از فیلم نگران کرده؟ چیزی در حد کمال، چیزی فراواقع شبیه سکانس آن شب آبی و جن و پریوار، مرد تنها در قایق یا آن سپیده نحس دفن سگ با همکاری یکدیگر. یا سکانس ماندن در زیر رگبار باران چونان دو موجود بهشتی در زهدان طبیعت. امر کلی در همه این لحظات نهفته است. امر کلی عشق است؛ آن مفهوم مثالی مشحون از کمال، ثبوت، وحدت، آن مفهومی که در نظامهای روشنفکرانه ی کم مایه به سخره گرفته شده اما کارگردان روس چه زیبا با چشمان اشکبار بر آستان عشق سر تعظیم فرو می آورد؛ منظورم آن نمای غریبی است که دوربین با پس کشیدن از فضای بیرون در دل سیاهی خانه گم میشود و زن نشسته بر کنده چوب را در وسط چارچوب در میان قاب تصویر درون روشنایی تنها میگذارد. سکانس عریانی طبیعت گرایانه در کنار آبشخور شنی رودخانه همچون غسل تعمیدی است برای گذار از ناسوت به لاهوت و پاکیزه شدن جهت حجله مرگ. مرگ در قایق در آن رودخانه سیاه چون قیر. زیباترین پایانهای تراژیک در تاریخ سینما حتی زیباتر از سکانس روانه شدن مرد مرده بسوی آبشار آینه ها در فیلم مرد مرده جارموش. ته خنده ای از عمق جان بر آنانکه تراژدی را در عصر مدرن و پس از ایبسن پایان یافته تلقی میکنند و زهرخندی حتی بر خود مرگ. مرگی که در وجه ساده خویش از لوله تفنگ شوهر بیرون آمده اما به واقع در تاروپود  عشق تنها تنیده شده است.

سبکی یا سنگینی؟ آیا میشود از طریق توسل به عشق زندگی و مرگ را آنچنان سبکبار کرد که بتوان آنها را همچون کودکی که در یک روز بهاری بادبادک خویش را در آسمان خط میدهد؛ به بازی گرفت؟ آیا میتوان تمامی فصول زمان را یکجا در یک لحظه همآغوشی گرد هم آورد؟ آیا براستی خوشی و غم توامان در عشق حضور دائمی ندارند؟ آن روز که دستان خود را بگشاییم خواهند دید که دستانمان پر از واقعه بود؛ و عشق در میان آنها همچون الماسی خوش تراش میدرخشید. خوشی در توصیف اتفاق عشق آنچنان دقیق است که انسان را با خود به دنیای وهم میبرد.

 

 

 

 www.youtube.com/watch?v=v_cATYchsJ8

جدایی نادر از سیمین

جدایی نادر از سیمین

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

شاید بتوان گفت که انسانشناسی تنها رشته ای از علوم باشد که «انسان عادی» یا «معمولی» یا آنچنانکه مصطلح است؛ «مردم» و «کنش های روزمره» و اگر بخواهیم حق مطلب را بیشتر ادا کنیم؛ «کنش های پیش و پا افتاده» آنها،  بیش از هر علم دیگری در آن بازتاب یافته و اصولا موتور محرکه آن است. روزگاری که انسانشناسی، مردم شناسی بود؛ «دیگری بودن» (otherness) یا غیریتی را در اقوام ابتدایی و انسان های نخستین جستجو می نمود و با «شگفت» نامیدن کنش های «ساده» آنها، خواننده پژوهش را  که به فرض انسانی بود متعلق به جهان مدرن و رو به توسعه و خویشتن را در تقابل با آن دیگری «وحشی/بدوی» می ساخت و تعریف می نمود به حیرت و شگفتی وا میداشت؛ اما زمانه عوض شد و با شکل گیری آنچه که می توان از آن با نام «تمدن» یا « فرهنگ» یاد نمود؛ مردم شناسی نیز که حال بدل به انسانشناسی شده است هرچه بیشتر خود را آماده و تجهیز می نمود تا «کنش پیچیده شهروند مدرن» را تحلیل و بازتاب دهد. اما طراوت و جذابیت انسانشناسی در این است که پس از گذشت قر ن ها با پس زدن قوالب خشک و بی روح حاکم بر گفتمان های آکادمیک- که با پیچیدگی، کنش های پیچیده را تحلیل می نمود و به این«سخت ودیریاب بودن» افتخار نیز می کند- کماکان شگفتی ساز است. در قرون گذشته با بازنمایی کنش های عجیب و پیچیده انسان ساده و بسیط اولیه، و اکنون با بازنمایی کنش های ساده و بسیط انسان پیچیده مدرن. و این حلقه جادویی اتصال میان مردم شناسی نخستین و انسان شناسی متاخر است. فرهادی البته نه مردم نگار است و نه انسان شناس- به این اعتبار که درس آموخته این رشته نیست- اما هم مردم نگار است و هم انسان شناس به اعتبار «جدایی نادر از سیمین» اش. مردم شناس/نگار است چرا که جذابیت و کشش متن/فیلمش بر مبنای تصویرگری/نگاشتن «امر عادی پیش پا افتاده» است؛ و انسان شناس است از این رو که این امر/کنش پیش پا افتاده از سوی انسان/شهروند مدرن صادر و صاطع می شود. خواننده/مخاطبی که جذب اثر فرهادی می شود بر اساس همان مکانیزم هایی جذب می شود که فی المثل شخصی مجذوب و میخکوب رادیکالیسم پازولینی وار ، نیهیلیسم جارموشی و یا  فاصله گذاری های خشن میشائیل هانکه. این مکانیسم یا رخداد درونی چیست که تا به بدین حد توانایی داشته و افسون کننده است؟ کلید اصلی این است: مخاطب/خواننده/بیننده جزئی از خویشتن خویش یا جوهره و هستی خویش را در اثر می بنید و متعاقب آن دستخوش لذت می شود. گاه این لذت پیآمد این است که «آه! گویی او منم» یا به قول منتقدین همذات پنداری، همان خاصیتی که در ادبیات انسانشناختی نتیجه ایست مستقیم از خصلت «بازتابنده بودن»(reflexivity) اثر، و گاه ماحصل آینکه “ آه! خدارو شکر که من او نیستم یا آنجا نیستم” که گرچه باز هم از خصلت بازتابنده بودن ناشی می شود اما با واسطه گری و پادرمیانی آنچه که در روان شناسی اجتماعی بدان «حس یا احساس کنترل داشتن» بر خود و محیط یا خود-کنترلی(self-control) گویند و این مفهوم اخیر رمز «لذت بردن» ماست از دیدن یک صحنه تصادف و یا قتل یا جنایت چه در واقعیت و چه در اثری که آن واقعیت را به گونه ای سیال و پویا خلق کرده- فی المثل صحنه ای که مرد عرب مظنون در «پنهان» (hidden)میشائیل هانکه ناگاه در جلوی دوربین و قهرمان فیلم گلوی خویش را می درد یا صحنه هایی که هیولای تمیز(clean monster) سریال Dexter یعنی همان دکستر مورگان در کمال ظرافت و خونسردی قربانیان خویش را سلاخی میکند و یا فاشیست های بورژوامنش و فاسد سالوی پازولینی از نوجوانان دربند قربانی می گیرند- چقدر خوب که ما آن عرب مظنون و یا آن قربانی بخت برگشته نیستیم؛ و بارها به تماشای این صحنه ها می نشینیم تا بارها احساس کنترل خویش را بر خویش و محیطمان به خود یادآور شویم. بر مبنای چنین تحلیلی ما از دیدن اثر فرهادی نیز «لذت» می بریم یا به تعبیری اثر او برای ما جذاب، گیرا/لذت بخش است.

حال تحلیل فیلم را از همان نماها و سکانس های نخستین آغاز نموده و قدم به قدم به انتهابی فیلم خواهیم رسید. کاراکترهای فیلم همگی نمونه های تیپیک و خصلت نمای جهان مدرن/غیر بدوی کنونی هستند؛ یک کارمند بانک- یک نهاد مدرن- معلم- مدرسه یا دانشگاه بازهم یک نهاد مدرن- و حتی کارگری که میتوان او را جزء طبقه متوسط سنتی- در برابر نادر وسیمین که در طبقه متوسط مدرن قرار میگیرند-  جای داد. مفاهیم و پدیده ها حتی مدرننند؛ فی المثل مراقبت افراد سالخورده توسط «پرستاران خانگی»،«مهاجرت»، «ماهواره«، «معلم خصوصی»، آسیب ها و امراض نیز به همچنین: طلاق، بیکاری، قسط و بدهی، شکایت و دادگاه و حتی مرضی مثل آلزایمر. این امر توانسته بسیاری از ایرانیان را که جزء طبقه متوسط محسوب میشوند پای فیلم بکشاند. و اما ناگهان و در میانه هجوم این همه مدرنیت و متعلقات گونه گون آن «امر عادی پیش پا افتاده» جا به جا در جهان اثر بروز و ظهور کرده و نقش آفرین می شود. چیزی در مایه های «روزمرگی» اما بسی فراتر از آن. همان نمای اول فیلم: دستگاه کپی، شاید معمول ترین تکنولوژی در جهان مدرن کنونی بخصوص جهان سوم غرق در کاغذبازی، یا شناسنامه بعنوان «معمولترین سند مدرن»، براستی و انصافا هر کدام از شما خوانندگان متن –البته آنها که هنوز در وطن زندگی می کنند!- چند بار طی سال های عمرتان و به چه تعدادی از سجل/شناسنامه و کارت شناسایی/ملیتان، «کپی» گرفته اید؟ در همان سکانس نخستین جرّوبحث در دادگاه، یک امر پیش پا افتاده دیگر برای طلاق زوج های ایرانی: اینکه هرکدام دیگری را متهم به نفهمیدن می کنند. همیشه دلایل ظاهرا «مهم» و پرطمطراقی مثل فقر و اعتیاد یا خیانت دلیل طلاق نیستند؛ بی شک نیمی از زوج های حاضر در یک سالن سینما هنگام تماشای این سکانس پیش خود اقرار خواهند کرد که به دفعات همدیگر را به نفهمی متهم کرده اند حال آشکارا یا در خفا. قاضی پرونده راست می گفت که مشکل نادر و سیمین «کوچک»/پیش پا افتاده است؛ اما از این امر غافل بود که پیش پا افتاده بودن دلیلی بر بی اهمیت بودن نیست. گرچه موسیقی سنتی/فولکلور شجریان به لحاظ ماهوی در گونه موسیقی نخبه پسند و کلاسیک است اما جنس مواجهه ایرانیان با این هنرمند و آثار او به لحاظ محبوب بودن، مواجهه ای فراگیر و « معمول» است. گوش دادن به شجریان مثل خواندن اشعار حافظ می ماند؛ با فرهنگ ما عجین شده؛ به قول شاملو ، ایرانیِ معمولی که آنجور با خلوص نیت لای دیوان حافط را باز می کند و به نغمه آن گوش می دهد برای این کار تحصیل فرهنگ ایرانی و اسلامی نکرده بلکه این امر با گوشت و استخوان و عصب اش عجین شده در مورد شجریان نیز چنین است. سیمین در صحنه ای از فیلم از این هنرمند اسم میبرد- باید توجه داشت که معمول بودن در اینجا از خصلتی دوگانه برخوردار است یا دوچهره دارد؛ رویی که به امر عادی «شجریان در جامعه» اشاره دارد؛ و رویی دیگر که به امر خاص «نام بردن از یک هنرمند در یک فیلم» لذا در اینجا محدودیت به نفع اثر تمام شده است- اصولا دور زدن محدودیت ها یا کنار گذاشتن آنها برای بیننده جذاب است- شاید پنهان کردن کلید در جاهای مختلف در بسیاری از کشورها و فرهنگ ها مرسوم/معمول باشد اما قطعا در میان ما ایرانی ها بسیار شایع/پیش پاافتاده است؛ قایم کردن یا مخفی نمودن آن زیر کناره در، زیر یک قلوه سنگ، در سوراخی درون دیوار و البته بالای کنتور برقی که ریخت و قیافه اش هم  از فرط عادی بودن؛ انسان را یاد دهه 60 می اندازد. به لحاظ چهره شناسی، چهره راضیه، نادر و ترمه کاملا برای یک مستخدم، کارمند دولت و دختر دانش آموز، نُرم و تیپیک محسوب شده که نشان از گریم و کستینگ خوب است. شنیدن صدای راننده تاکسی که می گوید:« ونک بیا ونک!» امر عادی «سوار تاکسی شدن» را در ذهن بیننده تداعی می کند. نام بردن از ونک همان کارکردی را در فیلم دارد که نام بردن از شجریان. راضیه مدام چادرش را مرتب می کند؛ پنکه ای که در اتاق پدر نادر روشن است؛ کنش و وسیله ای عادی از سوی زنان چادری و در خانه های ایرانیان است. چند نفر از ماها پدرانمان را با رادیوی تراتزیستوری در دست و یا دم گوش به یاد می آوریم؟ پدر نادر نیز چنین است. یک شخصیت پردازی مناسب و پیش پا افتاده. طرح سهمیه بندی بنزین عمر چندان زیادی ندارد اما صحبت از آن در فیلم به معمول ترین مدرکی اشاره دارد که در جیب همه ایرانیان ماشین دار و بی ماشین!یافت میشود؛ مدرکی معمولی اما بسیار مهم در حد مرگ و زندگی:کارت سوخت. مراجعه به نهادهای دولتی برای ایرانیان بدل به کنشی روزمره شد و در این میان بانک جای خود را دارد؛ اصولا در بسیاری از فیلم های سینمایی ایران فضای کسب  و کار شرکت های خصوصی اند نه نهادهای دولتی اما مکان اولین ملاقات نادر و حجت در بانک است. اتوبوس شرکت واحد، پدیده ای رایج و عادی در شهر تهران، اما «خوابیدن در اتوبوس»، چرت زدن در آن و اگر بجای راضیه باشید احیانا غش کردن بسیار عادی و معمول تر. به یاد داشته باشیم که در بسیاری از آثار سینمایی، شخصیت ها با اتومبیل های خصوصی برق انداخته این ور و آن ور می روند. بکار بردن الفاظ رکیک که نیازی به ذکر آنها نیست؛ از سوی نادر خطاب به راضیه قصه متداول ما ایرانیان تندخو ، بدمزاج و سریع التاثیر است؛ همچنین قسم یاد کردن به ائمه معصوم(ع)،  بجا و نابجا. هیچ کس در این شکی ندارد که بسیاری از دانش آموزان ما بخصوص در شهرستان ها دارای پایه ضعیف در درس زبان انگلیسی هستند؛ نادر به دخترش تاکید می کند که زبان را بیشتر کار کند؛ برادر سیمین مشغول تنطیم کانال های ماهواره است؛ کاری که حداقل ماهی یکبار توسط ایرانیان انجام می شود. بی اعتنایی و خونسردی کارمندان بیمارستان به هنگام مراجعه نادر و سیمین در نقطه مقابل پرداخت کلیشه ای و “غیرعادی” برخورد کارمندان با مردم در سریال ها تلویزیونی و یا غالب آثار سینمایی است- پرداخت زمخت و به غایت کلیشه ای مامورین نیروی انتظامی را در سریالها یادآور می شوم- چیزی در حدود 2دقیقه بیشتر طول نمی کشد که حجت با نادر دست به یقه می شود بازهم اشاره ای به عصبیتی که در جامعه موج می زند. این عصبیت تنها به دلیل مراجعه مدام مابین بیمارستان و پزشک قانونی ایجاد نشده بلکه حکایتی است بس دراز که رنگ رخساره حجت گواهی از اسرار آن می دهد.  کلافه گی و عاصی بودنی که “حاج اقا” را وادار میکند که پنجره را باز کرده و چای را همچون نوشدارویی بنوشد. “ناموسی بودن” یا “ بیناموس” بودن که از فرط تکرار لوث شده هنوز هم در دعواهای خانوادگی یکی از مسائل ایرانیان است. همچنین مساله “خدا و پیغمبر” که از آن مفاهیمی است که افراد همدیگر را از حیث متصف یا متصل یا معتقد و ملتزم بودن یا نبودن به آن در طبقات مختلف جای داده و یا انگاره های ذهنی خویش را نسبت به هم تایید و یا تکذیب می کنند. پدیده “التماس به حاج آقا” هم صد البته قصه درازی است که حاجت به گفتن ندارد. اگرچه از بُرد و تاثیرگذاری رادیو در جامعه ایرانی کم شده اما برنامه هایی همچون راه شب و گلبانگ هنوز هم شنونده دارند. داشتن “وثیقه” و “ضامن” در محاکم حقوقی و یا برای گرفتن تسهیلات بانکی از نظر عادی بودن از همان شدت و حدتی برخوردار است که کارت بنزین و کارت ملی.آری آدمی حتی اگر مدام سر در آسمان داشته باشد-انسان مطرح در فلسفه- مدام پایش بر زمین است؛ انسانی از گوشت و پوست استخوان، یک انسان پیش پاافتاده و معمولی که مرکز ثقل انسانشناسی است. نهایتا اینکه شاید نتوان ادعا نمود که تمامی بار محبوبیت این فیلم بر دوش تصویگری صادقانه از “امر عادی پیش پاافتاده” است؛ اما بی شک این امر مهمترین عامل است. بی شک فیلم به لحاظ محتوایی و شکلی و یا بازی های درخشان ستارگان واجد خصوصیات بارزی است که کاملا وافی به مقصود فیلمساز است اما در وهله آخر این ساده گی و صداقت جان و جهان اثر است که سبب میشود مخاطب خسته و عاصی که بر صندلی سینما یا کاناپه یا پشتی خانه خویش لم داده؛ در تمامی لحظات خود را در کنار نادر و سیمین و ترمه و حجت و راضیه و در جهان-زیست اثر، و خالق اثر را در کنار خویش بر صندلی سینما یا کاناپه یا پشتی خانه  حس کند که مشغول مشاجره، غصه خوردن، درس خواندن، حبس کشیدن، کارکردن و یا چیپس و پفک خوردن است؛ همگی اموراتی “ عادی و پیش پا افتاده”.

 

والکیری















 

والکیری(Valkyrie)

کارگردان: Bryan Singer

بازیگران: Tom Cruise, Bill Nighty ، Kenneth brana

محصول: آمریکا(2008)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

در ستایش شرافتمندی وشجاعت

والکیری(Valkyrie)( در آلمانی: Walküre) برگرفته از واقعیتی است جذاب و دلخراش، ماجرای آخرین ترور نافرجام هیتلر توسط یکی از مفامات عالی رتبه ارتش هیتلری، کلنل اشتفنبرگ Claus Schenk Graf von Stauffenberg. یکی از معدود ترورهای تاریخ بشری که نافرجام ماندنش باعث اندوه بسیار شد. به گواه شواهد موجود در صورت موفقیت آمیز بودن این ترور از کشتار بیش از چهار میلیون انسان بیگناه در یک سال پایانی جنگ جلوگیری میشد. بگذارید برای وارد شدن به جهان فیلم از جملات ابتدایی فیلم نقل کنیم؛ جملاتی که سرهنگ اشتفنبرگ( با بازی تاثیرگذار تام کروز)  به هنگام نبرد در جبهه شمال آفریقا(تونس) در دفترخاطرات خویش مینگارد:

"  قولهای پیشوا در مورد صلح و شکوفایی همه نابود شد و چیزی جز ویرانی برجای نگذاشت. کمیته های وحشت و اس اس مایه ننگ ارتش پرافتخار آلمان هستند ودر بدنه ارتش و لشکرها بیزاری و تنقر عمیقی نسبت به آنها وجود دارد. و نیز جنایات نازیها در کشتار غیر نظامیان، ترور و گرسنگی دادن به زندانیان، کشتار دسته جمعی یهودیان. وظیفه من بعنوان یک افسر چیزی جز نجات کشورم نیست؛ و نیز نجات زندگی انسانها. نمیتوانم ژنرالی را پیدا کنم که جرات مواجهه با هیتلر را داشته باشد. خودم را در برابر افرادی بی میل یا ناتوان از پذیرش حقیقت میبینم. هیتلر نه تنها دشمن تمام بشریت بلکه دشمن آلمان نیز میباشد. پس باید تغییری رخ دهد."

این جملات که ترفندی است جهت پرداخت شخصیت اشتفنبرگ و معرفی او به بیننده خود گویای آن است که با مردی شرافتمند، واقع گرا و وطن پرست روبروییم. فردی که به همراه تیمی از افسران آزادیخواه که در طول فیلم معرفی میشوند با قیام  علیه اصل " چیرگی تام" (total domination) نازیها که از افراد در هر پست و مقامی که هستند تنها اطاعت و فرمانبرداری محض بدون هیچگونه پرسشگری طلب میکند- به یاد پزشک فیلم "هزارتوی پن" میافتم که با به پرسش کشیدن اصل فرمابرداری تام، جان خویش را از کف داد- در جستجوی محو نازیسم و برقراری آلمان آزاد، پایان جنگ و صلح با متفقین پیش از مغلوب شدن آلمان است. رئوس اصل چیرگی تام- که به همراه اصول دیگری همچون از میان بردن طبقات و همبستگی های گروهی و ایجاد جامعه ای توده وار و ذره ای، تحریف و تخفیف  افسانه ها و اسطوره های میهنی و تبدیل آنها به ابزاری جهت تحکیم ایدئولوژی مورد نظر خویش، حاکمیت ترس و ارعاب، ترویج عامیگری، تلقین، جاسوس پروری و....از ویژگیهای تیپیک حکومتهای توتالیتر است- در جملات ابتدایی فیلم بخوبی ارایه شده است:

"این پیمان مقدس را با خدای خویش میبندم: که نافرمانیها را به هیتلر اطلاع دهم؛ پیشوای رایش و مردم، فرمانده کل نیروهای مسلح. و چون سربازی شجاع در همه حال آماده باشم که زندگی خویش را نثار این پیمان کنم."

تا اواسط سال 1943 بسیاری از امرای ارتش هیتلری به این نتیجه رسیده بودند که باید جهت صلح با متفقین و جلوگیری از یورش شوروی به آلمان، هیتلر از میان برداشته شود. در آگوست 1943 بود که ژنرال ترسکو (treskow) برای نخستین بار با سرهنگ جوان اشتفنبرگ  ملاقات نمود؛ او به شدت در افریقا دچار جراحت شده بود. اشتفنبرگ از لحاظ سیاسی محافظه کار و ملی گرایی دوآتشه بود. دیدگاههای مذهبی اشتفنبرگ مانع از این بود تا به ترور هیتلر بعنوان یک راه حل بنگرد اما پس از نبرد استالینگراد در دسامبر 1942 به مساله ترور بطور جدی تری اندیشید. با انتقال ژنرال ترسکو به جبهه شرقی تمامی مسئولیت پیشبرد نقشه ترور به اشتفنبرگ واگذار شد. والکیری نام عملیاتی بود که جهت تحکیم رژیم و خروج از آن از بحران در صورت بمباران شهرها و یا شورشهای مدنی در کشورهای اشغال شده طراحی شده بود؛ اما ژنرال اولبریخ (Olbricht) آن را برای آماده باش و تجهیز ارتش ذخیره(reserve army) به منظور یک کودتا بازنویسی نمود. اگرچه امروزه اشتفنبرگ را مسئول اصلی کودتا قلمداد مینمایند اما اسناد بدست آمده توسط نیروهای شوروی که در 2007 منتشر شد؛ نشان داده است که شخص ترسکو به کمک همسرش، اریکا ( Erika) و منشی اش مارگارت فن اون (Margarete von Oven) در بازنویسی و تشریح مفصل والکیری نقش داشتند. نسخه بازنویسی شده چنین آغاز میشد" پیشوای ما آدولف هیتلر مرده است. گروهی از رهبران خیانتکار حزب تلاش دارند تا با حمله به سربازان ما از این وضعیت بهره برده و قدرت را قبضه نمایند". فیلم پس از سکانس درگیری در تونس و مجروح شدن اشتفنبرگ و نیز سکانس تلاش نافرجامی از سوی ترسکو به منظور ترور هیتلر با جاسازی مواد منفجره در بطری مشروب، به سکانسی که اشتفنبرگ را در بیمارستان نظامی ارتش نشان میدهد قطع میکند؛ اشتفنبرگ که یک دست و چشم خویش را از دست داده است؛ در صحنه های بعدی او توسط اولبریخ به تیم کودتاچیان معرفی میشود. در اول ژولای 1944، اشتفنبرگ به سمت رییس ستاد ارتش ذخیره منصوب و به فرمانده این ارتش ژنرال فرام (Fromme) معرفی میشود؛ این سمت او را قادر میسازد تا در کنفرانس نظامی هیتلر در برتشگادن (Berchtesgaden) حضور به هم رساند و نقشه خویش جهت حمل و انفجار بمب در این کنفرانس را عملی سازد. اشتفنبرگ خود شخصا، نسخه بازنویسی شده را در اقامتگاه خصوصی هیتلر در برهوف (Berhoff) به امضای او میرساند؛ نسخه ای که ارتش ذخیره را مجاز میسازد تا در صورت کشته شدن هیتلر جهت جلوگیری از به قدرت رسیدن وافن اس اس و گشتاپو به دستگیری آنها و بسیاری از افسران نازی بپردازد. نسخه ای جهت فریب ارتش ذخیره که گویا در جهت تحکیم رژیم عمل میکنند نه تخریب آن. اشتفنبرگ بمب را منفجر میکند و همزمان انتصابهایی در بسیاری از کشورهای اشغال شده صورت میپذیرد؛ ارتش ذخیره وارد عمل گشته اما در آخرین لحظات، سخنرانی هیتلر از رادیو پخش میشود؛ در کمال ناباوری او از انفجار جان بدر برده- در این رابطه فرضیات و حدسیات متععدی مطرح شده- ورق کاملا بر میگردد؛ ارتش ذخیره میفهمد که بازی خورده؛ اشتفنبرگ و تمامی همراهانش با یورش به مقرشان دستگیر میشوند. متعاقب شکست کودتا بیش از 5000 نفر دستگیر و قریب 200 نفر از جمله اشتفنبرگ اعدام میشوند.

در تصویر فوق اشتفنبرگ در سمت چپ تصویر به حالت خبردار ایستاده است.
فیلم کاملا به واقعیت وفادار است. فیلمنامه دقیق و موسیقی بجا حضور میخکوب کننده خویش را به رخ میکشد. بازیها کاملا حساب شده و از چنان نظم، ابهت و ریزه کاریهایی برخوردار است که به خوبی حال و هوای نظامی حاکم بر محیط را به بیننده القاء مینماید. از زنان در فیلم خبری نیست؛ جزء همسر اشتفنبرگ که حضور کمی در فیلم دارد و منشی ترسکو که دستورات اشتفنبرگ را مکتوب میکند. فیلمبرداری فیلم به خوبی در جهت القاء ویژگیهای ذاتی یک رژیم توتالیتر عمل میکند بخصوص اشاره دارم به نماهای هوایی از حرکت اتومبیل اشتفنبرگ به سمت محل تشکیل کنفرانس( محل ترور)در قلب منطقه ای جنگلی. این نماها مرا به یاد نماهای هوایی سکانس ابتدایی فیلم تلالو کوبریک میاندازد؛ جایی که مسیر پیچ اندرپیچ و کوهستانی منتهی به هتل Overlook با چنان هیمنه ای به تصویر کشیده میشوند که ترس را در وجود انسان نهادینه میکنند و براستی آیا ترس و واهمه از یک نویسنده مبتلا به جنون با ترس از یک سیاستمدار دیوانه قابل قیاس است؟ دیوارها، حصارها و فنسهای اطراف محل کنفرانس اگرچه ظاهرا یک المان ساده و طبیعی برای یک محیط نظامی است اما درخشش فنسها در لنز دوربین اشاره دارد به یکی از ویژگیهای رهبران توتالیتر که همانا " بی وفایی شدید" برخاسته از بدگمانی بیمارگونه است. هیتلر پیرامون خویش را از حصارها انباشته است. او سخت در انزوا است. و انزوا فرمول اصلی جهت تحکیم جامعه ای توده وار است. این انزوا حتی میان سران نظام نیز تسری می یابد. افراد بطور مداوم در پستهای مختلف جابجا میشوند تا از ایجاد هرگونه دارودسته ای جلوگیری شود. اقتداری که برخاسته از حصار و فنس باشد به چیزی جزء نوعی همرنگی عمومی (public conformity) منجر نخواهد شد؛ همرنگی ای که تنها در سطح رفتار- و نه عقیده- و ناشی از فشارهای تحمیلی است. در صحنه ای ژنرال فروم که از آماده باش ارتش ذخیره عصبانی است از اشتفنبرگ میخواهد که به هنگام خروج از اتاق احترام خاص هیتلری را بجا آورد؛ و اشتفنبرگ نیز با همان دست ناقصش به گونه ای اغراق گونه چنین میکند. و براستی آیا همرنگی و تابعیت بعضا اغراق گونه شهروندان از یک رژیم توتالیتر از جنس همین احترام اشتفنبرگ نیست؟ احترامی ناشی از نفرت که پیامی عکس آن چیزی که خواسته دیکتاتور است را متتقل میکند. فیلم به خوبی از مکانیسمهای تعلیق و دلهره بهره میبرد که کارکردشان در یک محیط نظامی به مراتب بیشتر است. بعنوان مثال میتوان به دو سکانس معرف و مشخص اشاره نمود: سکانسی که اشتفنبرگ و ستوان همراهش در یکی از اتاقهای محل کنفراس با اظطراب فراوان به جاسازی مواد منفجره در کیف میپردازند که به ناگاه تلفن زنگ میزند. تلاش تلفنچی برای ورود به اتاق و درخواست او مبنی بر خروج سریعتر اشتفنبرگ درحالیکه او با دستپاچگی مشغول انجام عملیات است واقعا نفسگیر است. در سکانسی دیگر زمانیکه فرمانده یکی از لشکرهای ارتش ذخیره برای دستگیری گوبلز به وزارت تبلیغات مراجعه میکند؛ همزمان که صدای برخورد پوتینهای سربازان به راه پله ها در سالنهای وزارتخانه طنین انداز شده؛ اضطراب و دلهره ما دقیقا به همان اندازه ترس و وحشت و دلهره گوبلز است که سیانور را در زیر لبانش قرار میدهد اما درست در همین زمان برقراری تماس او با هیتلر و دستور هیتلر به فرمانده ارتش ذخیره- مگر نه اینکه همه چیز در پیشوا خلاصه میشود- گوبلز را از مهلکه رهانیده و ورق را برمیگرداند.

جوزف گوبلز (Joseph Goebbels) وزیر تبلیغات آلمان نازی

همین دلهره ها از المانهای اصلی پیش برنده داستان و همراهی بیننده با فیلم است. همچنین میتوان به دلهره ناشی از شناسایی و لو رفتن اشتفنبرگ در طول عملیات و یا در خروج یا عدم خروج او از محوطه شدیدا محافظت شده کنفرانس، پس از انفجار اشاره نمود. اگر تنها یک صفت در اشتفنبرگ و یا مردانی همچون او باشد که تجلی تاریخ ساز بودنشان است؛ قاطعیت و قدرت تصمیم گیریشان در لحظات دشوار است. اشتفنبرگ به برلین بازمیگردد - با این فکر اشتباه که هیتلر در انفجار مرده است- اما اولبریخ در شروع والکیری مردد است. اشتفنبرگ به او میگوید:" نه بخاطر آلمان نه بخاطر اروپا، که بخاطر حفظ جان خودت والکیری را شروع و فروم را در صورت مقاومت دستگیر کن!" و براستی خطر کردن و ورود در تاریکی و ناشناخته ها توسط مردانی همچون اشتفنبرگ کلید مبارزه با رژیمهایی است که خود فی ذاته بر توهم، تاریکی و تاریکخانه ها استوارند. دو سکانس آماده باش ارتش ذخیره نیز بجای خود تاثیرگذار و برجسته است و بخوبی نظم و اقتدار حاکم بر ماشین نظامی آلمان را به رخ میکشد. اما هیملر کیست که والکیری برای بار نخست بواسطه عدم حضور او در اتاق کنفرانس لغو میشود؟ هایرنیش هیملر فرمانده گشتاپو،  اس اس، اردوگاههای مرگ، بنیانگذار سازمان میراث گذشتگان و مرکز روحانیون جنگجو، استاد علوم غیبیه رایش سوم و معمار دین نوین- جایگزینی اسطوره نوردیک بجای انجیل مسیح- آلمان نازی است؛ دینی که در واقع ملغمه ای بود انحرافی از باورهای شرک آمیز کهن، وارونه ای از پیکارهای اسطوره ای میان نیروهای خیر و شر، سفری به دنیایی تحت فرماندهی صوفیان، دیوانگان و قاتلان. شخصی که اجداد و تیاکان برترآریایی نژاد را در میان راهبان رشته کوه هیمالیا میجست. مبنای دین نوین نازی به روایت محفل غیبی هیتلر رودولف هِس، آلفرد روزنبرگ، جوزف گوبلز و هاینریش هیملر- افسانه ای کهن بود در رابطه با سرزمینی گمشده در اقیانوس اطلس شمالی به نام آتلانتیس. قاره ای که زیستگاه گونه ای برتر از آدمیان بوده و در اثر سیلی مهیب به زیر آب فرومیرود اما کشیشان آنها سوار بر قایق به سمت هند و هیمالیا می گریزند.

هاینریش هیملر (Heinrich  Himmler) فرمانده اس اس و گشتاپو بنیانگذار دین نوین نازی(مذهب خون)

هیملر از چند سفر اکتشافی به تبت جهت یافتن اجداد آریاییها حمایت مالی نمود. هیملر معتقد به چند همسری میان افراد اس اس بود تا بدین طریق نژاد برتر را سریعتر تکثیر نماید. او در 1935 برنامه لبنز بورن (lebensborn) را اجرا نمود. این برنامه ازآن رو طراحی شده بود که امکان تولد، رشد و تکثیر کودکان نژاد آریایی را تسهیل کند. بر اساس این برنامه افراد اس اس میتوانستند با هر زنی که خواستند آمیزش کنند و یک فرزند نامشروع درصورتیکه مادرش از لحاظ ژنتیکی سالم بود به هیچ وجه مایه آبروریزی نبود. تخمین زده میشود که مابین سالهای 1935 تا 1945، 11000نوزاد لبنزبورن متولد شد. اکثر این کودکان هرگز پدر و مادر خویش را نشناختند. نشریه اس اس در همان سالها نوشت که تنها آن زمان که تعداد گهواره ها بر تعداد تابوتها پیشی بگیرد میتوانیم به آینده امیدوار باشیم. در راستای اجرای این برنامه در حدود 200000کودک لهستانی ربوده شده و در خانه های لبنز تحت تعلیم جنبه های اسطوره ای و افسانه ای نازی قرار گرفتند. کودکانی که از لحاظ ذهنی و جسمی نقص داشتند نامشان ثبت میشد و در صورت استمرار بیماری پزشکان نازی تزریقاتی مرگبار انجام میدادند. پسران 10 ساله به عضویت سازمان مردان جوان آلمان در می امدند؛ و در 18 سالگی وارد حزب نازی میشدند.  

همین محفل غیبی است که در فیلم در اقامتگاه شخصی هیتلر در اطراف او نشسته اند و نزدیکی و صمیمیت هیتلر با آنها کاملا مشخص است.  لحن فیلم پس از شکست کودتا بسیار غمگسارانه میشود؛ منشی اشتفنبرگ آخرین نفری است که به دستور او از مقر فرماندهی خارج میشود؛ تماس اشتفنبرگ با خانواده اش ممکن نمیشود. سکانس پایانی، صحنه اعدام اشتفنبرگ و اولبریخ است به دستور فروم. شخصی که خود نیز چند ماه بعد اعدام میشود. اعدام فروم، فرجام همه مقاماتی است که گمان میدارند رژیمهای توتالیتر در نهایت قدر سرسپردگی آنها را خواهد دانست؛ اما هرگز چنین نیست. اگرچه تعلیقها و هیجانات والکیری ممکن است با دو یا سه بار دیدن فروکش کند اما بواسطه مضمون و واقعیت تاریخی ای که به تصویر میکشد؛ فیلمی است که بارها و بارها دیده شده و هر بار انسان را به تفکر وامیدارد. " مذهب خون" نازی بر مبنای پایبندی به پیشوا تا لحظه مرگ پایه ریزی شده بود اما تجربه آلمان هیتلری به ما گوشزد میکند که بسیاری از هواخواهان و فداییان رژیمهای توتالیتر بلافاصله پس از فروپاشی رژیم از آن روی برمیگردانند؛ اما رساندن آن به مرحله اضمحلال تنها از عهده مردان جسور و میهن پرستی همچون اشتفنبرگ بر میآید. شخصی که به گفته ترسکو در صحنه ای از فیلم تنها فرد صادق در ارتش آلمان بود. والکیری را بارها و بارها دیده ام و هربار با چشمانی گریان سکانس پایانی فیلم را که با روایتی موازی اعدام افسران آزادیخواه را به نمایش میگذارد؛ تماشا کرده ام و گفته هاشان را شنیده ام: " مردم ما میدانند که اهداف ما بالاتر از منافع شخصیست. ممکن است که ما را به دست جلادان بسپارید اما تا چند ماه دیگر مردم خسته و بیزار شما را اشاره به قاضی دادگاه فرمایشی- زنده زنده در کثافات خیابانها خواهند کشید"؛ و به این اندیشیده ام که اگر رژیمی توتالیتر تمامی راهها را به روی مردم خویش و جهانیان ببندد آیا نباید در ارزشگذاری خویش پیرامون مفاهیمی همچون، کشتن، کودتا، و......تجدید نظر نماییم؟






my tehran for sale









تهران من حراج (my Tehran for sale)

کارگردان: گراناز موسوی

بازیگران: مرضیه وفامهر،امیرچگینی، آشا مهرابی

محصول: ایران و استرالیا (2009)

فیلمی آبرومندانه در حمایت از پدیده "آبرومند"

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

با نگاهی جامعه شناختی- انسانشناختی و در نظامی فکری-تحلیلی که سعی در واکاوی طبقات نوظهور اجتماعی طی سالهای اخیر در ایران دارد؛ " تهران من حراجِ"  گراناز موسوی  در کنار فیلمهایی همچون" سنگسار ثریا میم"،" زنان بدون مردان"،" چند کیلو خرما برای مراسم تدفین"،" کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد"و....در یک سبد قرار میگیرند. تعجب نکنید! درست که تم و مضامین این فیلمها تفاوتهای بعضا زیادی با یکدیگر دارد اما در تحلیلی که ارایه خواهم داد؛ نشان میدهم که جریان "سینمای مستقل ایرانی در تبعید" چگونه در حرکتی حساب شده و ژرف سعی دارد تا با حفظ فاصله-و بعضا تضاد و تخالف- از "گفتمان غالب"  فیلمسازی در داخل کشور که سعی دارد تا رندانه کاستیها و رخوت مبتلابه خویش را به پای محدودیتهای ناشی از سانسور- که صدالبته تاثیرگذار است- بگذارد؛ ضمن نقد این گفتمان غالب در حرکتی دیالکتیکی سعی نموده تا آن را تکمیل و تعالی بخشد.

پدیده آبرومند چیست؟ مهمترین مولفه در این پدیده جامعه شناختی گرایش طبقات حامی و درگیر با آن به سمت "فرهنگ" است. مراد ما از فرهنگ در اینجا- از میان نظریات مختلف پیرامون آن- نوعی " والایش انگاری"، " زهد دنیوی"، " معنوی گرایی"،" زندگی مقید و مبتنی بر اصول و البته فارغ از تعصب"، و بطور خلاصه نوعی "زیست انتزاعی" است که طبقات معرف خویش را در مخالفت و تضاد با دو طبقه عمده اجتماعی تعریف و تجهیز میکند: الف- طبقات متوسط متمایل به مصرفگرایی حاد و سرمایه سالارنه. بر خلاف بسیاری از تحلیلگران اوضاع اجتماعی در ایران، بر این عقیده ام که اکثریت شهروندان ایرانی را میتوان در این طبقه قرار داد. از جمله معرفهای این طبقه میتوان به این موارد اشاره نمود: گرایش به سریالهای تلویزیونی شبانه، گرایش به "ظروف تفال" و "یخچال سایدبای ساید"، گرایش به خرید بعنوان یک فرایند هویت ساز، نسل " ساعت خوش و برره"، نگاه به دین همچون سلسله ای از مناسک خنثی و بی تاثیر که صرفا جهت بجاآوردن خلق شده اند؛ یا همان نگاه رفع تکلیفی، نسل آخر هفته دربند، تجریش، باغ شازده، شمال، شاگلی، سی وسه پل، طرقبه، سعدی، کارون، نسل فست فود، و در نهایت و مهمتر از همه دو مولفه اساسی: برآورده شدن هر چه بیشتر و بهتر نیازهای فیزیولوژیکی- توجه فراوان به فست فود و قرمه سبزی و کرمها یا اسپری های تاخیری شایان ذکر است- و نیز دوری و نفرت از ادبیات یا ساده تر بگویم " خواندن" و " فراگرفتن". اگرچه پس از تحولات سیاسی-اجتماعی اخیر در ایران بسیاری بر روی طبقات متوسط در ایران حساب باز کرده اند؛ اما فراموش کرده اند که حتی "اعتراض" برای بسیاری از افراد این طبقه کارکرد تفنن گونه داشته و اهداف خویش را همچون " آرمان" مینگرد.


اعتراض همچون نمایشی خیاباتی یا نمایش مد با چاشنی قرار و مدارهای عاشقانه. طبقه متوسط ایران تنبل و عافیت طلب و دور از کتاب است. این طبقه نه برخاسته از نوعی "خودآگاهی طبقاتی" ،که ماحصل هفتاد سال یکه تازی سرمایه داری خشن و افسارگسیخته ای است که حال تنها رهاوردش له شدن فرهنگ زیر پای جامعه ای سوداگر، خرفت و بی روح است که در آن همه چیزحتی اندیشه به کالایی برای مبادله و کسب منفعت بدل شده، چیزی در حد تنقلات. نسلی که برای کسب "لذت" بهایی گزاف میپردازد اما هیچگاه روی خوشبختی را نمیبیند. نسلی که برای به در کردن سیزده، ساعتها در ترافیک میماند اما عین خیالش نیست؛ نسلی که ازدواج میکند تا خیانت کند؛ طلاق میگیرد اما از قوانین حضانت و مصیبتهای زنان بیوه هیچ نمیداند. نسلی که کتابخانه اش بیش از هرکجای دیگر خانه به گردگیری مداوم نیاز دارد. تورم در نگاه افراد این طبقه در گران شدن " گوشت قرمز" متجلی است نه ورشکستگی سینماها یا گران شدن کاغذ. آنچه افراد این طبقه از فرهنگ تلقی میکنند چیزی نیست جزء معجونی مرکب از تفاله های فرهنگ شرق و غرب، خوشباشی شرق صفتانه که مهر آن برباد رفته است و پیشرفته بودن غرب ماآبانه که موشکافی و آگاهی اش. این طبقه بدین جهت طبقه ای " بی آبرو" است که تفکر را واگذاشته و تنپرور و تن آساست و بر این گمان منحط که میتوان با میان بر زدن مدرنیته بسوی پسامدرنیسم آنهم گونه مبتذل اش که در نیهیلیسم دنیا گریز مستحیل گشته؛ حرکت کرد. این طبقه متوسط نیست؛ کودک نازپرورده و دردانه سرمایه داری است که دارد رفته رفته به توده زشت کریهی بدل میشود؛ کودکی که به بیماری صعب العلاج " بی فرهنگی" دچار است. طبقه ای که تنها از حیث کثرت از طبقه متوسط استاندارد نشان دارد و بس.  تیپهای اعضای این طبقه به فور سروکله شان در " تهران من حراج" پیدا میشود؛ افرادی که به مصداق " آواز دهل شنیدن از دور خوش است" دم در سفارت استرالیا صف کشیده اند و فیلمساز چه زیبا با فاصله گرفتن از انگاره ذهنی و کلیشه رایج که یا به دنبال محکومیت ساده لوحانه مهاجرت- سریالهای تلویزیونی- است و یا تشویق عجولانه و منفعت طلبانه آن- کانالهای ماهواره ای فارسی زبان- مهاجرت را نه خاص عده ای بورژوای راحت طلب- آنها هیچ نیازی به مهارجت ندارند- و نه مختص به مغزهای وطنی! بلکه ناشی از یک مُد روز در میان طبقه متوسط میداند. چهره افراد تجمع کننده بیشتر به کارمندان دولت و زنان ابله بیسواد میماند تا افرادی که مهاجرت را به تبع تحقیق و تفحص و یا همچون مرضیه از سر استیصال و با اِکراه پذیرفته باشند.


. فراموش نکنیم که مرضیه جایی خشمگنانه به مامور اداره مهاجرت، دردناکی گذشتن از " آب و خاک" را گوشزد مینماید و یا در جمله ای زیبا به نامزدش میگوید :" که حالا این استرالیا چه جور جایی هست؟ آیا کسی کار آدمو میفهمه؟" اینها همگی شواهدی هستند بر رفع اتهام مرضیه از "غربزدگی"، چیزی که بلای جان طبقه متوسط ایرانی شده. اشتباه نشود وقتی میگویم غربزدگی منظورم "رفاهیات" غرب است منهای ادبیات غرب. والا بسیاری از حاکمین هنوز هم آل احمد- البته آل احمد پاستوریزه شده را- بر سر خویش حلواحلوا میکنند. تیپ دیگر، پزشک پول پرست مال اندوز که با " بی آبروییِ" مهوعی ارقام نه چندان پایین! حق ویزیت خود را به مرضیه یادآوری میکند- با عرض معذرت از معدود اطبای حاذق و انسان دوست ایرانی- براستی کدام شهروند منصف ایرانی است که از پول پرستی و شقاوت بسیاری از پزشکان شکوه نداشته باشد؟ آیا چهره پزشک فیلم ذره ای به کسی رفته است که به بقراط قسم یاد کرده باشد یا نه صورتی است بی سیرت که از هیجان ناشی از ازدحام مشتری آماس کرده؟تیپ متوسط بعدی، زنانی که با لذتی پنهانی و در کمال سرخوشی در سالن انتظار مطب از صیغه یا ازدواج مردان پا به سن گذاشته با دختران جوان سخن میگویند؛ و این تلخترین طعنه کارگردان است به رواج پست مدرنیسم مبتذل که متاسفانه بخش اعظم آن را زنان طبقه متوسط بر دوش میکشند. از پچ پچ های شرم آور زنان فیلم در مطب گرفته تا جراحیهای بینی و گونه و......اگر زنان طبقه متوسط ایرانی بدنبال بخشی از آزادیهای مطرح در جنبشهای فمینیستی غرب هستند- به آن بخشی که انعکاس تمایلات زن سفیدپوست غربی است کاری ندارم- لاجرم باید به مقتضیات آن نیز تن دهند و از همه جهت با مردان برابر باشند نه اینکه هم خدا را بخواهند هم خرما را، هم از تحفه های فرهنگ ذاتا و باطنا زن سالار ایران کهن بهره برند هم از مواهب حقوق بشری مدرن غربی، یا مانند توریست زن غربی کوله پشتی 30 کیلوگرمی بر پشت حمل کنند و یا همچون شهرزاد ایرانی در خانه به قصه گویی و کدبانویی مشغول شوند. لُب مطلب اینکه فمینیسم ایرانی ما هم مبتذل و دون پایه است. تیپ بعدی استاد دانشگاه- استاد مرضیه- که " نااستادی" میانمایه و " متوسط" اش حتی برای دختر خردسال فیلم، نیلوفر هم بسی بارز و عیان است که نیازی به بیان ندارد.  اساتیدی که تنها هم و غمشان ارتقاء و کارکشیدن از دانشجو برای تهیه مقاله است و بدتر از آن همچون استاد فیلم، کامجویی از دانشجو. استادی که بحق لایق صفتی بدتر از "مزاحم" هست. استاد " متوسط مبتذل". واما کلکسیونی از ابتذال حد وسط را در سکانس حراج اسباب خانه مرضیه و هجوم ملخوار " طیقه متوسط" برای سیراب کردن عطش خرید خویش شاهدیم. از چرخ خیاطی گرفته تا تابلوهای هنری و البته کتاب، مهم تنها این است که "اشیا" مبادله شده و خریدی انجام شود" من میخرم پس هستم". آفرین به مرضیه خانوم که " مسافرکوچولویِ" اگزوپری را حداقل فراری داد. و در نهایت نامزد مرضیه چهره تیپیک "تحصیل کرده از فرنگ برگشته". اگر زمانی امید ایرانیان برای تحول و توسعه و بهبود به همین افراد بود اما حالا با سنخ دیگری از اینجور افراد مواجهیم. فردی که آنقدر در گرفتاریهای خویش غرق است که اصولا انگار نه انگار..فردی که هیچگاه " دودستی دوست نخواهد داشت".  از ابراز عشق کردن تنها "هانی" گفتن بلد است و دیگر هیچ. و از فرنگ تنها افه ی سیگار و مشروب. اینها افه و ابتدال است نه آویختن عکس فروغ بر دیوار خانه مرضیه و کچل کردن برای فرار از پاسبانان رسمی حجاب.

ب- طبقه مادون متوسط. افراد این طبقه از جنس همان کارچاق کن دم سفارت که مرضیه را به دست راننده کامیون میسپارد و یا همان راننده کامیونی که او را به آنسوی مرز میبرد؛ اصولا آنقدر در فقر خویش غوطه ورند که اصولا از به حاشیه راندن خویش ناآگاهند. برای آنها هیچگاه فرهنگ موضوعیتی نداشته است. افرادی هماره حاشیه نشینی که اگرچه گاه و بیگاه موی دماغ سرمایه داری شده تاجاییکه واجب میشود حتی آفتابه به گردنشان آویخت اما بطور معمول فلک زده تر از آنند که در وضعیتهای عادی توجهی را برانگیخته و یا به حساب آیند و داخل آدم محسوب شوند؛ اما در شرایطی که نظامهای سرمایه داری به منتها درجه خویش میرسند و به فاشیسم پهلو میزنند میتوان عندالاقتضاء و عندالزوم جهت تحکیم پوپولیسم از آنها بهره جست. اگر جولانگاه طیقه متوسط زهواردررفته ایران کلان شهرها و استانهای توسعه یافته است؛ افراد طبقه مادون متوسط را میتوان در استانهای محروم و یا روستاهایی که رو به فنا میروند سراغ گرفت. افرادی که از سر تقلیدهای جاهلانه از طبقه متوسط شهرنشین، با شکم گرسنه، پنجره خانه روستایی تازه ساز- البته با کمکهای دولتی- خویش را شیشه سکوریت کار میگذارند و نسل جوانش با شلوار جین و پشت مو برای دختران روستا قمپزهای شهرمابانه در میکنند.


اما مرضیه هیچکدام ازینها نیست. او سمبل طبقه متوسط اصیل و واقعی اما نحیف ایران است. طبقه ای که اعضایش با چسب ملی گرایی وارسته ای به این خاک چسبیده اما دریچه های ذهن خویش را بر ادبیات غرب نیز نبسته اند. برای آنها " ادبیات" و " هنر" در اولویت است و از نان شب واجب تر. حتی اگر به قیمت طرد از سوی خانواده تمام شود. خانواده ای که دینداریش چنان تنفربرانگیز است که مرضیه را به گریه میاندازد. اگر جوهره دین معنویت باشد پس هنر اوج دینداری و استعلای معنوی است. مرضیه هنرجوی تاتر است؛ و کیست که نداند تاتر شاید مهجورترین سبک یا گونه نمایشی غربی در ایران باشد؛ حکایت تاتر غربی همان است که حکایت تاترهای روحوضی و سنتی ایرانی. سری اگر به تاتر شهر بزنید تشخیص خواهید داد که معدود مخاطبین "متوسط"تاتر در ایران بیش و پیش از هر چیزی از آن بعنوان "نوعی تفریح" آلامد بهره میبرند که در جهان پررقابت سرمایه داری، رقیبان فشِن خویش را از گردونه مسابقه خارج کنند؛ چیزی در مایه های هفته مد پاریس. منکر مخاطبین حرفه ای نمیشوم اما بحث بر سر نحیف و نزار بودن و در اقلیت بودن آنهاست کسانی که ایبسن، چوخوف، یونسکو و.....در چیزی فراتر از نام بشناسند وگرنه حکایت، داستان همان فرایند سرمایه سالارنه ایست که چه گوارا را بدل به طرحی بر تیشرت مایه دارها و مرفهین بی درد میکند. بحث بر سر " در عمل" کاری کردن- مطالعه و فراگرفتن یا فرهنگی بودن- است ورنه هیچ مشکلی با جوانی که تیشرت چه گوارا بر تن میکند و در عین حال تاریخ سوسیالیسم را نیز مطالعه میکند ندارم؛ یا کسی که با شکل و شمایل هفته مد پاریس به نمایش هملت میرود اما نمایشنامه های شکسپیر را نیز میخواند و بیشتر با کوزنیتسف دمخور است تا مهران مدیری! صحبت بر سر ابتذالی است که طبقه متوسط ایران را بیمار و فرتوت نموده؛ وضعیتی که تاتر آوانگارد تیم هنری مرضیه در آن چیزی جز مهملات و حرکات بی معنی نیست. 

ترجمان موسیقایی این نوع تاتر در نهایت خویش میشود محسن نامجو با آن بیان هنری ناب از طریق فشار بر تارهای حنجره و یا شاهین نجفی با آن بازی خلاقانه رَپ گونه با کلمات و خلق زبانی که معنی را از طریق حس منتقل میکند. باری، طبقه متسط واقعی ایران به تنهایی بار فرهنگ را بر دوش میکشد؛ حال چه در داخل چه در خارج. و اگر توسعه ای قرار باشد در این کشور رخ دهد همانا توسعه ای است مبتنی بر فرهنگ و ادبیات. عنصری که روزبروز در ایران جای خالیش بیشتر حس میشود. امروزه نه دیکتاتوری جامعه شناس آنسان که کُنت تجویز میکرد جواب میدهد نه دیکتاتوری فیلسوف و فرزانه آنگونه که افلاطون توصیه مینمود؛ دموکراسی هم برای هضم معده طبقه متوسط بیش از حد سنگین و پرملاط است. در شرایط فعلی تنها باید دست ادیبان و فرهنگ دوستان را باز گذاشت نه برای حکومت کردن تنها برای خلق کردن، اینکه دیده شوند؛ شنیده شوند و خوانده شوند. نجات ایران نه در طرد امثال مرضیه بلکه در تقویت تاتر شهر است آنگونه که زیرزمینیها روزمینی شوند؛ هم کدکنی بماند هم فراهانی  نجفی و نامجو. در تقویت نهادهایی همچون کانون نویسندگان و خانه سینماست. در غنی تر نمودن فرهنگستان است نه روغن داغ کردنش و سوزاندنش. و در یک کلام در تقویت طبقه ایست که به دنبال "آبرومندی" و " انسان وارگی" باشد  و هویت خویش را در کتابخانه جستجو کند نه در آشپزخانه و فست فودها و مدپرستیهای افراطی. تا زمانی که اقشار گوناگون متشکل در طبقه متوسط ایران از مذهبی گرفته تا سکولار تنها به دنبال"سرگرمی" صرف با هدف کسب لذت باشند و از فرهنگ گریزان باید شاهد نابسامانیها و ناهنجاریهای دردناک اجتماعی باشیم همچون دری که صدای بازوبسته شدن لولاهای خشکش گوش انسان را کر میکند.گرچه ادبیات یعنی گرایش شدید به مرگ اما آنها میمیرند تا به کلیت جامعه زندگی بخشند. در شرایط خفه کننده فعلی همینکه دود کتابسوزی به آسمان بلند نشده جای شکرش باقی است اما چه فرقی است میان کتابسوزان با خاک خوردن کتابها در قفسه ها یا خمیرکردن آنها یا حراجشان در دستفروشیهای لب خیابانی در شهر و کشوری که خود به دست خویش بر خویش چوب حراج زده است. ادبیاتی که گناه اش هنوز جاده ای است که به او میگوید برو؛ جاده ای به سمت تباهی.

سکانس منتخب فیلم از دیدگاه نگارنده: سکانسی که مرضیه در سپیده دم بر بالای بام تهران تمامی استرس های خویش را در قالب فریادی بلند به سمت تهران پرتاب میکند؛ همزمان نوای خفیف اذان صبح در پس زمینه و از دوردست شنیده شده و ذوست روانشناسش نیز در نهایت استیصال میگرید.


"وفامهر چند سال پیش نامه ای به معاونت سینمایی وقت وزارت ارشاد می نویسد و در آن جملاتی را به کار می بندد که ازشخصیتی مانند مرضیه "تهران من حراج" بر می آید او می نویسد:
"معترضم به آنانی که هیچ سفر و تلاش مستقلی را تاب نمیآورند آنهم در این روزها که سفر به دور دنیا شیوه ی دولت ایران است.
معترضم به آنانی که با حذف چهره ی فرهنگی ایران صدمه ی جبران ناپذیری به هویت ملی و فرهنگی ایران میزنند.
و تمام هستی معترض است به آنانی که سیاهچال تاریکی هستند بر راه زایش و تکامل اثری یااندیشه ای که جریان زندگی با تمام قدرت خواستار آنست و میلیاردها ذره ی شناخته و ناشناخته حامی این زایش بوده و هستند.
خواستار رسیدگی به امور فیلمهای کوتاه و مستند هستم.
خواستار فضای تنفس برای سینمای غیر سفارشی و مستقل هستم.
خواستار حذف حرکتهای خودسرانه و سودجویانه در عرصه ی سینما هستم.
خواستار برخورد فرهنگی با امور فرهنگی هستم." (برگرفته از:http://(www.jahannews.com


درها همه بسته است؛ اما هوا هنوز هوا جریان دارد این یعنی اینکه همین اطراف روزنه هایی است که از دیده ها نهان است.

رودهایی هستند که صدای جریان آب در آنها گوشها را کر میکند اما آبهاشان گل آلود است.

و باز همان بوی تعفن و خون از لانه جادوگر به مشام میرسد؛ به گلها بی اعتنا نباشیم.

دستان پینه بسته ی برزگر پیر را ببین او گندم میکارد. گندم صداقت است و راستی. او از دروغ بیزار است.

بر اریکه ای که تکیه اش بر خون است نتوان تکیه نمود.

نگاه کن که چگونه به خاک افتاده اند؛ عموهایت را میگویم از.........سخن میگویم.

دردهای مشترک را فریاد کن!

ای آفتاب حُسن برونا دمی ز ابر............



راه رفتن مرد مرده






راه رفتن مرد مرده(dead man walking)

 

Director:

Tim Robbins

Writers:

Helen Prejean (book), Tim Robbins

Stars:

Susan Sarandon, Sean Penn and Robert Prosky

لبش خنده نور 

               دلش شعله شور   

                             صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

به یاد " رضا" پسرخاله ی  بیپروایم که به مسیری اشتباه رفت اما کشتنش نیز اشتباه بود 

و تقدیم به مادر داغدارش که بر مزار فرزند مینالید: "رضا جان خانه جدیدت مبارک"

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

آخرین گامهای یک محکوم به مرگ به تدریج در وجودتان رسوخ میکند. همچون تزریق سم به پانسلت در آخرین ساعات زندگیش. از آن دست فیلمهایی که با شرایط روز ما نیز بی تناسب نیست به عبارتی متناسب است؛ بدجور هم متناسب است. کمتر فیلمی دیده ایم یا اصلن ندیده ایم که ضرباهنگش نه منطبق به تنشهای ایجاد شده در روایت بلکه منطبق با بالا-پایین شدنهای پی در پی در روحیات و عواطف بیننده باشد. مخاطبی که از همدردی با پانسلت آغاز میکند و آنگاه در انتهای فیلم بر سر دوراهی اخلاقی-حقوقی خطیری قرار میگیرد: موافقت با حکم اعدام یا مخالفت؟

ماتیو پانسلت، فردی مطمرد، تندخو و بدمزاج است؛ گنده لاتی که به سیاهها بدوبیراه میگوید؛ از هیتلر دفاع میکند و پوستش سفره ای است که با انواع و اقسام تتوها تزیین شده. پانسلت و دوستش به اتهام قتل زوجی جوان دستگیر و به اعدام محکوم شده اند. درخواستهای مکرر آنها جهت استیناف و تعدیل حکم بی پاسخ میماند. پانسلت روند استحاله از مجرمی گستاخ و پرمدعا که منکر گناه و جنایت خویش است تا معترفی رقت انگیز که همدردی آدمی را برمیانگیزد را زیر نظر و مراقبت خواهر روحانی هلن پراجه، طی میکند. راهبه ای مهربان که برای پانسلت در آخرین ساعات زندگیش آنگاه که با دستها و پاهایی زنجیر شده بسوی اتاق تزریق سم میرود؛ سمبل عشق است و تنها مامنی که میتواند به راحتی در لحظه تزریق ماده زهرآگین در چشمهایش خیره شود و آن جمله ابدی و ازلی را بگوید: " دوستت دارم". فیلم به لحاظ فرمی تنها در چند سکانس قابل بحث است: نخست، سکانسهای قتل در جنگل که در ابتدا و در ذهن هلن با روایتهای گوناگونی شکل میبندند در ابتدا این دوست متیو است که زوج جوان را به قتل میرساند ولی پس از اعتراف متیو همین صحنه ها در ذهن هلن تغییر یافته و اینبار متیو است که به تقلید از دوست گانگسترش به دختر شلیک میکند. دوم، سکانسی که متیو در حال گریه نخستین بار به جنایتش اعتراف میکند و همزمان سلولش با تلئلوئی از نوری سفید و خیره کننده انباشته میشود و سوم؛ سکانس پایانی تزریق سم با آن نگاه دوربین از بالا به پایین همچون نگاه فرشته مرگ بر پیکر پانسلت که مسیح وار به صندلی بسته و یا مصلوب شده است.


اما به لحاظ ماهوی، موضوع و مضمون فیلم بسیار بحث برانگیز است. مخالفت با اعدام یا موافقت؟ این پرسش کلیدی برای ورود به جهان فیلم است. تیم رابینز سعی نموده است تا فیلمی به لحاظ اخلافی، احساسی و حقوقی متعادل بسازد اما تحت تاثیر بازی همذات پندارانه و معنوی شون پن، بیانیه ای در رد حکم اعدام از آب درآمده است. روایت فیلم به سه بخش تقسیم میشود: ا- غم فقدان عزیزان و سوگ ناشی از آن در خانواده های داغ دیده. 2- مکالمات و نظرورزیهای میان پانسلت و خواهر روحانی و 3- جریان دادرسی نظام قضایی.

در قسمت اول کارگردان گرچه با به تصویر کشیدن سوگواری خانواده های مقتولین و اولیاء دم اشک به چشمان بینندگان میآورد ولی در عین حال با ذکر نوع مواجهه خشمگینانه آنها نسبت به خواهر روحانی چنین به مخاطبین القاء میکند که کنشهای آنها نه منطقی بلکه کنشهایی برخاسته از احساس و ناراحتی است. پدر مرد مقتول هلن را کمونیست میخواند و پدر و مادر دختر مقتول آن زمان که به نیت هلن جهت همراهی با پانسلت تا دم مرگ پی میبرند او را با بی حرمتی از خانه شان بیرون میکنند. در باب بحثهای درگرفته میان پانسلت و هلن گرچه با نوعی درام پردازی از سوی کارگردان پیرامون عشقی شکل گرفته در کورسوهای روان پانسلت- مردی بی بهره از عواطف خانوادگی- نسبت به مشاور روحانی اش روبرو هستیم



اما مواجهه در واقع نه مواجهه میان هلن و متیو بلکه مواجهه میان قانون-دین از سویی و جرم از سوی دیگر و در سطحی عمیقتر میان انتزاع " نظام حقوقی- اخلاقی" و انضمام یا "امر واقع" انسان است. انسانی از گوشت و پوست، انسانی که آخرین قدمهایش بسوی مرگ بواسطه ترس سست و بی بنیاد است؛ انسانی که جسدش کفن پیچ خواهد شد؛ انسانی که در گور خواهد نشست؛ انسانی که چهره اش بر آگهی ترحیم دستخوش بادهای شوخ خواهد شد.  در جایی متیو خودخواهانه خود را با مسیح مقایسه میکند و اندرزهای مسیح را پیرامون خوب بودن یا احسان به والدین به سخره میگیرد که با مخالفت شدید هلن مواجه میشود اما نگرش متیو به مسیح نگرش مردی است که از زاویه تحمل درد و رنج با مسیح یگانه شده است و همین طرز نگاه است که خواهر هلن را مجذوب متیو میسازد: نگریستن به مسیح همچون انسانی عادی، انسانی مادی که با فقرا زیست و مصلوب شد؛ چه فرق میکند اگر در اثر پیشرفت تکنولوژی و با گذشت 2000 سال، حال متیو را نه بر صلیب که با تزریقهای مرگبار میکشند. چنین نگاهی به زندگی مسیح را میتوان در فیلم Ricotta ساخته کارگردان ایتالیایی پازولینی نیز سراغ گرفت. جاییکه تلاشهای کارگردانی- با نقش آفرینی اورسون ولز- جهت بازسازی مصلوب نمودن حواریون به فضاحت کشیده میشود؛ گویا پازولینی را قصد بر این بوده است که از هرگونه دیدگاه اسکولاستیکی مبتنی بر اسطوره سازی به مسیح اجتناب نموده و سویه عادی و مردمی مسیح را اولویت بخشد. و در چنین سویه ایست که درد و رنج مسیح از زخمهای پیکرش کانون توجه است نه رستگاری آدمیان در نتیجه تصلیب مسیح.




فیلم در بخش سوم نگاهی دارد به روند دادرسی پرونده پانسلت. روندی که گرچه- فی المثل در مقایسه با نحوه دادرسیها در کشور ما- بسیار عادلانه تر است اما محوریت آن نگاهی است به پانسلت همچون یک هیولا و نه انسان. نگاهی که مدام از سوی رسانه ها در اذهان عمومی بازتولید میشود. کشتن یک انسان سخت است اما کشتن یک هیولا کاری است بس آسان و چه بسا از جنس تکلیف. تقاضاهای مکرر پانسلت جهت تخفیف حکم رد میشود و سرانجام لحظه وداع خانواده با متیو فرا میرسد. لحظات با نگاه تاثر آور دوربین به ساعت دیواری اتاق انتظار به تندی سپری میشود؛ لحظاتی که درک آن تنها برای محکومین به اعدام میسر است. متیو با دستها و پاهای زنجیر شده همچون مسیح که بر جلجتا قدم نهاده؛ بسوی اتاق مرگ هدایت میشود و تصاویر آهسته اوج درماندگی و استیصال او را به تصویر میکشند. لحظات مواجهه با مرگ، جهان پس از مرگ و وداع با زندگی.


اگر قانون که در ذات خویش تنها قراردادی است میان آدمیان- البته در حالتی بدبینانه اما واقع گرایانه میان قدرتمندان- که از اعتباری صرفا انتزاعی برخوردار است آنقدر از قدرت برخوردار شود که بتواند براحتی انسان ملموس و محسوس را سرکوب و منکوب سازد پس میتوان به قانون همچون کارد سلاخی یا آلت قتاله و به اعدام همچون آدمکشی حکومتی نگریست. در فیلم جایی هلن به یکی از نگاهبانان زندان میگوید:" چرا باید بخ کشتن متوسل شویم تا ثابت کنیم که کشتن بد است؟" پرسشی که همواره به هنگام تامل پیرامون حکم اعدام بایستی در ذهن مرور کرد.

هم اکنون بیش از 95 کشور حکم اعدام را لغو کرده اند اما کماکان بیش از 60درصد جمعیت جهان در کشورهایی زندگی میکنند که اعدام در آنها قانونی است.




بردگی هنری

بردگی هنری در تقاطع ایدئولوژی و هنر

( نگاهی به تحولات ادبیات و سینما در اتحاد جماهیر شوروی پس از انقلاب اکتبر)

اول

در خلال دهه 1920 و اوايل دهه 1930 جناح استالينيست در حزب كمونيست حاكميت خويش را تحكيم بخشيد و تصميم گرفت تا اتحاد شوروي را هم به لحاظ اقتصادي و هم فرهنگي متحول سازد. اقتصاد از سيستم NEP كه مبتني بر بازار بود به سوي يك نظام برنامه ريزي متمركز حركت كرد. رهبري جديد اجراي يك " انقلاب فرهنگي" را اعلام داشت؛ انقلابي كه در قالب آن، حزب، كنترل سفت و سختي بر امورات فرهنگي از جمله آثار هنري اعمال خواهد داشت. تقدير چنين رقم خورد تا سينما كه در تقاطع هنر و اقتصاد لانه گزيده بود طي اين اپيزود از تحول اقتصادي و فرهنگي، سازماندهي مجدد شود.

در راستاي اجراي برنامه ريزي متمركز در سينما، بنياد اداري جديدي با نام سويوزكينو (Soyuzkino) در سال 1930 تاسيس شد. تمامي استوديوهاي مستقل و شبكه هاي توزيعي كه تا كنون در قالب بازار NEP عمل كرده و باليده بودند ملزم شدند تا فعاليتهاي خويش را با اين آژانس برنامه ريزي هماهنگ نمايند. حاكميت سويوزكينو همچنين به استوديوهاي ملي و عمومي همچون VUFKU كه در دهه 1920 از استقلال بيشتري برخوردار بودند نيز تسري پيدا كرد. سويوزكينو مشتمل بر يك ديوانسالاري وسيع از برنامه ريزان اقتصادي و سياستگزاراني بود كه موظف شده بودند تا براي استوديوها يك برنامه توليد سالانه طراحي كرده و سپس بر توزيع و اكران فيلمهاي ساخته شده نظارت كنند.

با پياده شدن اين برنامه ريزي متمركز، حاكميت تمركز يافته بر تصميم گيريها بسيار شدت يافت. پيش بردن فيلمنامه در اين سيستم به فرايندي طولاني و شكنجه آور بدل شد مشتمل بر كميته هايي كه دستنوشته ها را جهت سانسور و اصلاح بازخواني ميكردند. در دهه 1930 هر سال كه ميگذشت؛ سانسور سختگيرانه تر ميشد بنحويكه­ با سركوب فزاينده فرهنگي توسط رژيم استالين همراهي ميكرد. پروژه هاي ساخت فيلمهاي بلند ماهها يا سالها طول ميكشيد و ممكن بود در هر مرحله اي از توليد متوقف شود.

 

چنين نظارتهاي بيثمري فرايند توليد را دچار كندي كرده و از بروز خلاقيتها جلوگيري نمود. اگر چه تصور بر این بود که برنامه ریزی متمرکز بهره وری صنعت فیلمسازی را افزایش خواهد داد اما سطح تولید بطور مستمر طی دهه 1930 افت پیدا کرد. صنعتی که قادر بود تا پایان دوره سیاست NEP ، سالیانه تا 100 فیلم بلند سینمایی تولید کند؛ با آغاز سال 1932 تولیدش به هفتاد فیلم و تا سال 1934 به 55 فیلم نزول پیدا کرد. در سالهای باقیمانده از دوران حکمرانی استالین، تولید فیلم هرگز به همین رقمها نیز دست پیدا ننمود. تحت چنین کنترل بروکراتیکی، کارگردانان کهنه کار با نزول چشمگیری در حرفه خویش روبرو شدند؛ درحالیکه آیزنشتاین قادر بود تا طی سالهای 1924 تا 1929, چهار فیلم بلند کار کند؛ در کل دهه 1930 تنها توانست یک فیلم بسازد (Alexander Nevsky، 1938). اقتباس مد نظر او از داستان ایوان تورگنیف، Bezhin lug (Bezhin Meadow، 1937-1935) در خلال تولید دچار وقفه شد و رسما با ممنوعیت مواجه شد و این تنها یکی از بسیار پروژه های فیلمسازی بود که قربانی سیستم سختگیر سانسور میشد.

در همان حال اتحاد جماهیر شوروی، تماس سینمایی خود با غرب را قطع نمود. چه بسیار  فیلمهای مهمی بودند که پس از 1931 به این بهانه که مخاطبین را در معرض ایدئولوژی سرمایه داری قرار میدهند با ممنوعیت مواجه شدند. صنعت فیلمسازی شوروی خود را از وابستگی به فن آوری خارجی نیز رها ساخت. تلاش و تقلاهای صنعتی شدن در اوایل دهه 1930 شروع شد؛ با ساخت سلسله ای از کارخانه های حامی صنعت فیلمسازی با منابع تکنولوژیکی خود ملت.

برای تضمین مستقل بودن از غرب، صاحبان صنایع مکلف شدند تا به ساخت و گسترش تکنولوژیهای صدا دست یازند و خود را از نظارت سیستمهای صدای غربی برهانند. الکساندر ژورین (Alexander Shorin) در لنینگراد ( سنت پیطرزبورگ سابق) و پاول تاگر (Pavel Tager) در مسکو، در اواخر دهه 1920 دست به کار انجام تحقیقات مربوطه شدند و سیستمها را با آغاز سال 1930 برای استفاده مهیا نمودند. فرایندهای اجرایی کار که مشتمل بر تعمیر سالنهای نمایش فیلم میشد؛ هزینه های سرسام آوری به بار آورد ولی اتحاد جماهیر شوروی تا سال 1935 به استفاده از صدا و سینمای ناطق گذر نکرد.

 

با این حال، تعدادی از کارگردانان با فراهم آمدن فن آوری لازم، استفاده نوآورانه ای از آن نمودند. ورتوف ( Vertov) در مستند خویش پیرامون کار در معادن ذغال سنگ و صنایع سنگین با عنوان Entuziazm: Simfoniya Donbassa  (اشتیاق، 1931) با ظرافت تمام از مجموعه ای سروصداهای صنعتی بعنوان آهنگ فیلم خویش بهره برد. پودوفکین (Pudovkin) در Dezertir ( بیابانگرد، 1933) با شکلی از "کونترپوآن صوتی" دست به تجربه زد و از تنافرهای کنایه آمیز و تنشهای موجود میان المنتهای صوتی و قطعه (track) بصری، بهره برد. در الکساندر نوسکی، آیزنشتاین، با سرگئی پروکوفیف (Sergei Prokofiev) آهنگساز همکاری نمود و فیلمی در سبک " اپرایی"  ساخت که به شکل استادانه ای تصنیف موسیقایی و قطعه بصری را با هم همراه کرده بود.

با رسیدن اتحاد جماهیر شوروی به عصر صدا، و برنامه ریزی متمرکز در اوایل دهه 1930،  دستور داده شد تا از یک سبک فیلمسازی یکسان تبعیت شود؛ سبکی که اصطلاحا رئالیسم سوسیالیستی نام گرفت. در 1932، رهبری حزب، جامعه ادبی را مکلف نمود تا از خط مشی های آوانگارد دهه 1920 پرهیز نموده و رئالیسم سوسیالیستی را پذیرا گردد. سبکی ادبی که در عمل به رئالیسم قرن نوزدهم فرانسه- مثلا رمانهای بالزاک و انتقاداتی که از بورژوازی میکرد، م.-  بسیار نزدیک بود. در دیگر شاخه های هنری، از جمله سینما، معادلی هنری برای رئالیسم سوسیالیستی ساختاربندی شد. سبکی از فیلمسازی که برای عامه مخاطبین، خوانا (legible) باشد؛ تا بدین ترتیب از دودستگی میان سینمای غالب (mainstream) و آوانگارد که در دهه 1920 وجود داشت پرهیز شود. مدیر سویوزکینو، و سیاستگزار مسئول صنعت سینما، بوریس شومیاتسکی (Boris Shumiatsky ، 1938-1886)، که از 1931 تا 1938 خدمت نمود؛ منتقد سرسخت مونتاژ زیباشناختی بود. او حامی "سینمای میلیونی" (cinema for the millions) بود؛  سینمایی که از روایتی (narration) خطی و سرراست بهره برد. اگرچه فیلمهای آمریکایی در دهه 1930 به کشور وارد نمیشدند؛ مدل تدوین تداومی (continuity editing) هنوز موجود بود و در ذهن مخاطبین فیلمهای داخلی اثر خوبی از خود به جا گذاشته بود. رئالیسم سوسیالیستی بر پایه چنین سبکی پی­ریزی شد؛ تا داستان­سرایی (storytelling) جمع­و­جور را تضمین کند. به آیین رئالیسم سوسیالیستی اصولی نیز ضمیمه شد؛ قهرمانان وجیه المنظری که در نقش الگو برای بینندگان به ایفای نقش میپرداختند؛ درسهایی برای فراگرفتن در این باب که چگونه یک شهروند خوب باشیم؛ و در نهایت حمایت از تصمیمات سیاسی قهرمانانه حزب کمونیست.

 

چنین رویه های هنری که از طریق دستگاه سانسور خشن سویوزکینو تحمیل میشد؛ به تولید فیلمهایی سطحی و مکتبی منجر شد. اما این سیاستها قطعا در تقویت یک " سینمای توده ای" ( cinema of the masses) موفق بودند. دهه 1930 شاهد نمونه هایی درخشان از سینمای عامه پسند بود. موفق ترین فیلم آن دهه که هم ستایش دولتی را برانگیخت و هم با اقبال چشمگیری در گیشه مواجه شد؛ چاپایف (Chapayev) بود که در سال 1934 اکران شد؛ به کارگردانی مشترک سرگئی (1959-1900( و گریگوری واسیلف (Sergei  and Grigori Vasiliev). بر اساس زندگی یک فرمانده شهید ارتش سرخ، فیلم بعنوان مبلغ مدل رئالیسم سوسیالیست، روایت چاپایف و پیروانش را بازگو میکرد که قهرمانانه برای آرمانی انقلابی مبارزه میکردند. فیلم اما همچنین جلوه ای انسانی برای شخصیت اصلیش ساخته و پرداخته میکرد و او را واجد نقطه ضعفهای شخصی مینمود مشحون از حسی طعنه آمیز از افتخار و افسون مشقت زندگی دهقانی. چنین کیفیاتی، چاپایف را برای اکران عمومی دلنشین میساخت؛ گزارش شد که فیلم در اولین اکران خود در 1934،  چندین بار توسط تماشاگران دیده شد. چاپایف برای نسلهای متوالی از تماشاگران سینما به روی پرده رفت.

ژانری که در دهه 1930 پا به عرصه وجود گذاشت تا تحسین عامه مردم را کماکان قوام بخشد؛ کمدی موزیکال بود و استاد این ژانر کسی نبود جزء گریگوری الکساندروف (Grigori Aleksandrov، 1984-1903(. او در مجموعه ای از موزیکالهای دلنشین با همسرش، یک هنرپیشه زن معروف، و همچنین یک خواننده کلوبهای شبانه لیبوف ارلوا (Lyubov Orlova ، 1975-1902) همکاری خلاقانه­ای داشت. کمدی دهقانی (pastoral) آنها Volga-Volga (1938) در رده بندی گیشه، تنها از چاپایف عقب افتاد. عنصر خیالگون فیلمهای آنها، به همراه تعدادی از موزیکالهای دوست داشتنی که یادآور مونتاژ هنرمندانه بود؛ گاهی قیود رئالیسم سوسیالیست را پشت سر میگذاشت. اما ژانر کماکان میتوانست تلویحا به مناسبات معاصر ارجاع دهد. در موزیکال الکساندروف در 1940 به نام Svetlyi put' ( مسیر درخشان)، اُرلوا نقش یک کلفت حقیر را بازی میکند که از خلال دسته بندیهای رهبری صنعتی شوروی پس از توسعه روشهای کاری هوشمندانه­ی متکی بر کارگران (labor-saving) رشد کرده و میبالد. مخاطبین میتوانستند ضمن آنکه از جنبه های شوخ طبعانه فیلم که یادآور داستان سیندرلا بود؛ لذت ببرند؛ نیز درباره ارزش کارایی داشتن در محل کار چیزهایی فرا بگیرند.   

دوم

نثر در دوران استالین

تاثیرات رئالیسم سوسیالیستی را بر ادبیات داستانی نیز بوضوح میتوان مشاهده نمود. زایش نگرشی مکانیکی و سخت افزاری با تاکید بر عنصر سخت، کار و جنبه های فیزیکی کنشهای انسانی نه تنها در ماهیت بلکه حتی در نام داستانهای آن دوران مشهود است. رمان نیکالای آستروفسکی (Nikolai Ostrovsky) به نام " چگونه فولاد آبدیده شد" که در تمجید ارزشهای کمونیستی بود؛ در میلیونها نسخه به چاپ رسید و تا سالها خواندن آن در دبیرستانها اجباری بود. زوش چنکو رمانی نوشت با نام " قالب ریزی مجدد" در رابطه با خونبارترین پروژه های استالین، حفر کانال بالتیک. لئونید لئونوف، پیشرو رمان نویسان و نمایش نامه نویسان سبک رئالیسم سوسیالیستی رمانی با نام sot نوشت در رابطه با ساخت یک کارخانه کاغذسازی در جنگلهای شمال روسیه. بوریس پالووی (Boris Polevoi) در سال 1939 رمانی منتشر میکند با نام "موتورخانه"، در رابطه با خواب و خیالات حکومت استالین. یوری کریموف (Yuri Krimov) رمانی با نام " راننده تانک" مینویسد در رابطه با اینکه چگونه یک فعال کومنیست از چند شخص شلخته و غیرمنضبط یک راننده تانک ماهر میسازد.

خیل نویسندگانی که با پیشینه مهندسی به عرصه ادبیات راه یافته و گاه روابط عاشقانه، احساسات میهن پرستی، وحدت ملی و دستاوردهای تاریخی روسیه را به ارگانهای رژیم شوروی و وجوه تولیدی اش الصاق میکردند. با روی کار آمدن خروشچف و آغاز " دوران آب شدن یخها" ( آب شدن یخها عنوان رمانی بود از ایلیلا ارنبورگ)، دستگاه سانسور دچار تعدیل شده و الکساندر سولژه نیتسین با رمان " یک روز در زندگی ایوان دنیسوویچ" این دوران را به اوج خود میرساند.

بوریس شومیاتسکی

سوم

وقایع نگاری دخالت دولت شوروی در صنعت سینما

ü  انقلاب اکتبر : تشکیل هیاتی تحت عنوان " کمیساریای خلق برای آموزش و پرورش" (نارکومپروس) جهت نظارت و ساماندهی در سینما بلافاصله پس از انقلاب اکتبر

ü  ژوئن 1918: دولت طی ابلاغیه ای درخواست میکند که مواد خام موجود نزد شرکتهای خصوصی باید نزد دولت ثبت شود. کمبود مواد خام و تجهیزات فیلمسازی به شدت احساس میشود.

ü  1918 تا 1920: تشکیل واحدهای سیار تزئین شده به نام ولادیمیر لنین جهت نمایش فیلم و اعزام آنها به روستاها طی آن سالها

ü     آگوست 1919: لنین صنعت فیلمسازی را ملی اعلام میکند.

ü  1920: ظهور جنبش «کنستراکتیویسم» با تاکید بر هنر متعهد و هنرمند بعنوان مهندس یا صنعتکار اجتماعی از جمله این هنرمندان میتوان به وسولد میرهولد و سرگئی آیزنشتاین اشاره نمود. آیزنشتاین ساخت یک اثرهنری را به ساخت پل تشبیه میکرد. او با ارایه " تدوین به مثابه تصادم" حتی رویای برگردان سرمایه مارکس به فیلم را در سر میپروراند.

ü ۱۹۲۱ : سیاست اقتصادی نو(NEP) آغاز میشود. هدف عبارت است از خروج از بحران از طریق احیای مالکیت خصوصی و تجارت به شیوه سرمایه داری، صنعت از رمق افتاده سینما کمی جان میگیرد.

ü  اوایل 1922: " بیانیه تناسب لنین" صادر میشود. هدف تلفیق سرگرمی و آموزش در فیلمها و دلنشین کردن آنها برای انبوه جمعبت بیسواد روسیه است.

ü  اواخر 1922: دولت شوروی سعی میکند با ایجاد انحصار مرکزی به نام« گوسکینو» صنعت کم رمق سینما را رونق بخشد. صادرات و واردات فیلم توسط گوسکینو کنترل میشود.

ü  1922: معاهده « راپانو» درهای سینمای شوروی را به سوی شرکتهای فیلمسازی غربی بخصوص آلمانی میگشاید. طی این سال 99 درصد فیلمهای توزیع شده در شوروی خارجی هستند.

ü     اوایل ژانویه 1925: ناتوانی گوسکینو در ساماندهی صنعت سینما و تاسیس « سووکینو».

ü  1924: مرگ لنین. سووکینو باید به نمایش فیلمهای ایدئلوژیک سیار با قیمت ارزان به روستاییان ادامه دهد. درآمد سووکینو از صادرات فیلم تامین میشود. بخشی از این درآمد صرف واردات تجهیزات فیلمسازی خواهد شد.

ü  1927: آغاز انتقادات مقامات دولتی و مسئولین سینمایی از فیلمسازان با این اتهام که فیلمهایشان بیش از حد برای فهم مخاطب عام پیچیده بوده و بیش و پیش از ایدئولوژی به سبک و مخاطبین غربی توجه دارد. اتهام « فرمالیست بودن».

ü  مارس 1928: برگزاری نخستین کنفرانس حزب کمونیست در زمینه مسایل سینما و آغاز برنامه پنجساله. هدف عبارت است از کاهش واردات و صادرات فیلم

ü     1929: کنترل سینما از دست نارکومپروس گرفته شده و به کمیته سینمای اتحاد شوروی سپرده شد.

ü  دهه 1930: آغاز دیکتاتوریهای چپ و راست در کشورهایی همچون شوروی، آلمان و ایتالیا. سینما باید با شدت هر چه تمامتر در خدمت تبلیغات عقیدتی وسرگرمی باشد.

ü  1930: تشکیل و تاسیس « سویوزکینو» به ریاست بوریس شومیاتسکی. سویوزکینو بر تولید و توزیع و نمایش همه فیلمها در همه جمهوریها نظارت میکند. سینمای شوروی گامی دیگر به سوی متمرکز شدن و رکود برمیدارد. شومیاتسکی که یکی از دیوانسالاران حزب کمونیست است هیچ علاقه و تجربه ای در زمینه سینما ندارد و تنها به ژوزف استالین پاسخگو است. شومیاتسکی جنبش آوانگارد مونتاژ را به کلی نابود میکند. در 1935نظارت بر به کارگیری نظریه رئالیسم سوسیالیستی در سینما بر عهده اوست.

ü  1931: حمله به فیلمسازان مونتاژ- که زمانی در خدمت سیستم بودند-  افزایش می یابد. گرایشات خرده بورژوایی یکی از مهم ترین و معروفترین این دسته از کارگردانان، آیزنشتاین شناسایی شده و به او توصیه میشود که ضمن مستحکم تر کردن ارتباط خود با طبقه کارگر، فیلمهای انقلابی واقعی خلق کند.

ü  1934-1930 : فیلمهایی در تمجید کار در مزارع جمعی و شورایی ساخته میشود همچون فیلم "خوشبختی" ساخته الکساندر مدودکین.

ü  1934: کنگره نویسندگان شوروی رویکرد زیباشناختی « رئالیسم سوسیالیستی» را مطرح میکند. ژدانف از مقامات فرهنگی شوروی، رویکرد جدید را تبلور عینی معنای سخنان رفیق استالین میداند؛ سخنانی که بر نویسنده و فیلمساز بعنوان مهندسین روح انسانها تاکید دارد.

ü  سالهای 1938-1936: حکومت ارعاب و وحشت به اوج خود میرسد. سیاست « تصفیه» کادرهای حزبی که از 1920 شروع شده بود با شدت بیشتری دنبال میشود. بسیاری از اعضای رده بالای حزب که از " صمیم قلب" از استالین حمایت نمیکنند؛ اخراج، زندانی، تبعید یا اعدام میشوند. پلیس مخفی تمامی عرصه های زندگی ناراضیان را میکاود. « دادگاههای نمایشی» برپا میشود و رهبران طراز اول حزب در این دادگاهها اعترافهای از پیش نوشته شده ای را میخوانند و اظهار میکنند که در فعالیتهای « ضد انقلابی» مشارکت داشته­اند؛ .هنرمندان نیز بی نصیب نمیمانند. میرهولد، استاد آیزنشتاین، و برجسته ترین کارگردان تاتر شوروی، در جریان تصفیه ها ناپدید میشود. نویسندگانی چون سرگئی ترتیاکوف و آیزاک بابل در نهان اعدام میشوند. این هنرمندان به اصل«پارتی ای نوست» ( ذهنیت حزبی) و « نارودنوست» ( مردم محوری) ایمان نداشته اند.

ü  ژانویه 1935: رئالیسم سوسیالیستی به سیاست رسمی سینمای شوروی بدل میشود. چاپایف قلبها را تسخیر کرده است. شومیاتسکی درصدد است تا « هالیوود شوروی» را بنا نماید. به همین دلیل به آمریکا سفر میکند. شومیاتسکی در 1938 به جرم اتلاف پول و سرمایه دستگیر و اعدام میشود. او برجسته ترین قربانی دنیای فیلمسازی در جریان تصفیه های استالینی است.

ü     1935: داژنکو با ساخت فیلم " شورز"، و پودوفکین با " سوورف" به رئالیسم سوسیالیستی ادای دین میکنند.

ü  سالهای 1938-1935: گریگوری الکساندروف و ایوان پیریف به ترتیب  ژانر کمدی- موزیکال و موزیکالهای تراکتوری را بنیان مینهد. ژانری که زندگی دسته جمعی دهقانان در مزارع جمعی را با روایتهای سطحی و مفرح به تصویر میکشند. فیلم " ولگا- ولگا" ساخته الکساندروف محبوبترین فیلم استالین میشود.

ü  23 آگوست 1939: در میان شگفتی جهانیان، استالین و هیتلر پیمان عدم تجاوز امضا میکنند. هیتلر به شوروی اجازه میدهد تا جمهوری های بالتیک را تصرف کرده و وارد فنلاند شود. فیلمهای ضد آلمانی از چرخه نمایش حذف میشوند.

ü  22 ژوئن 1941: حمله ناگهانی آلمان به شوروی. فعالیتهای فیلمسازی به جمهوریهای اشغال نشده بویژه قزاقزستان منتقل میشود.

ü  1942-1941: سینمای جنگ شوروی با تولید سریالهای ساده لوحانه و غیررئالیستی با نام " آلبوم فیلمهای نبرد" آغاز میشود.

ü  1946: استالین که خود را در قامت فرمانده کل قوای شوروی در جنگ دیده است با " ایوان مخوف" آیزنشتاین همذات پنداری کرده و جایزه استالین را به این فیلم اهدا میکند.

 

منابع:

بخش اول این نوشته ترجمه مطلبی است از سایت

در بخشهای دوم و سوم به ترتیب از کتابهای 1- تراس، ویکتور، تاریخ ادبیات روس، ترجمه علی بهبهانی، جلد دوم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران:1384 و 2- بوردول، دیوید و کریستین تامسون، تاریخ سینما، ترجمه روبرت صافاریان، نشر مرکز، تهران:     

استفاده شده است.

 

 

آگورا

آگورا(Agora)

کارگردان: آلخاندرو آمنابار(Alejandro Amenábar)

نویسنده:  آلخاندرو آمنابار، ماتئو گیل( Mateo Gil)

بازیگران: Rachel Weisz، Max Minghella، Homayoun Ershadi

محصول: اسپانیا، 2009

 


اول

بنیادگرایی

اصطلاح بنیادگرایی برای نخستین بار در قرن بیستم در ایالات متحده وضع شد برای اطلاق به گروهی از پروتستانها. پروتستانهایی که جزواتی تحت عنوان fundamental: a testimony of – the truth فاندامنتال- گواه حقیقت- منتشر میکردند. رد پای بنیادگرایی را چه به عنوان یک باور و چه به عنوان یک جنبش میتوان در هر سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام در طول تاریخ تا زمان کنونی سراغ گرفت. بنیادگرایی در آیین یهود از جنبشی تحت عنوان " گوش آمونیم" در دهه 1970 و در اورشلیم نشان دارد که متشکل از دسته ای جوانان ریشو و عرقچین بر سر اسراییلی بود که ضمن ایجاد بلوا و آشوب از شکستن درو پنجره خانه ها گرفته تا پنچر کردن لاستیکها، به موعظه های اخلاقی پرداخته؛ سخنان خاخام کوک را در حالتهای خلسه مانند و رقصهای حسیدی(hasidic) تکرار میکردند؛ آنها درصدد بوده- و هستند؛ از اینرو میگویم هستند چراکه هیچکس یعنی هیچ تحلیلگر منصفی نمیتواند حمله وحشیانه کماندوهای اسراییلی به کشتی صلحطلبانی را که جهت رساندن مواد غذایی عازم نوار غزه بود را جزء در قالب مفروض دانستن رگه هایی از بنیادگرایی در رژیم حاکم بر اسراییل، تحلیل کند- تا به آرزوی متبلور در عهد عتیق- سرزمین موعود از رود فرات در عراق تا رود نیل در مصر- جامه عمل پوشانده و هیکل سلیمان را بار دیگر بنا نمایند. اوج بنیادگرایی در آیین مسیحیت در جنگ " البیگنسیان" albigensian) ) (1229-1209( محقق میشود؛ جنگی به سردمداری مسیحیان ارتدکس فرانسوی که میخواستند مذهب باستانی( (catharism را به ضرب شمشیر و آتش و شکنجه نابود کنند. کشتار بیست ساله البیگنسیان به قتل عام بیش از یک میلیون مسیحی کاتولیک انجامید که تمایزشان با کاتارها از سوی مهاجمین چندان روشن و آشکار نبود. بطور کل بنیادگرایی در مسیحیت بلاواسطه بر زخمپذیری مومنان متکی است؛ ابتلای آنها به بیماری و آنگاه تجویز جنبش بنیادگرا بعنوان دارو. قائل بودن به جامعه ای که سرتاپا در غرقاب گناه و آلودگی مستغرق است و راه نجاتش تنها چنگ زدن به دستورالعملهایی است که از سوی رهبران جنبش ارایه میشود. بنیادگرایی در اسلام نیز سابقه و صبغه ای طولانی دارد. بنیادگرایی در این دین بیشتر حول و حوش آرزوی دیرینه مسلمانان به استقرار حکومتی دور میزند که باید احکام اسلامی را مو به مو و بدون هیچگونه انحرافی به اجرا درآورد. حکومتی که از مشروعیتی الهی برخوردار باشد. رگه هایی از بنیادگرایی را میتوان در دوران عباسیان مراکش(909-761م) الحراوید در مراکش و اسپانیا (1147-1056( و سلسله شیعی فاطمیان در بخشهایی از شمال آفریقا سراغ گرفت. حرکت ناصرالدین در موریتانی (1977-1673(، جنبش جهادی موسوم به سوکوتوکالیپت به رهبری عثمان دان فودی در نوار مرکزی سودان (1817-1754( را نیز در چهارچوب ینیادگرایی زیسته اند. اگرچه جنبشهای بنیادگرای اسلامی در دوران استعماری جنبشهایی محسوب میشدند که با احیای اسلام درصدد شورش علیه حکام استعماری و نظامهای سلطنتی-فئودالی و کسب استقلال  بودند؛ لیکن در دوران پسا- استعمار و پس از جنگ جهانی دوم به جنبشهایی ارتجاعی بدل شدند که با خدعه حکومتهای بورژوایی و در جهت تضمین منافع آنها به دنبال حذف و سرکوب جنبشهای ترقی خواه بودند. این جنبشها در واقع سپربلای حکام فاسدی بودند که از فقر و درماندگی همه گیر در کشورهاشان استفاده کرده و از طریق همدستی با امپریالیسم به چپاول انگلوار توده های عقب مانده میپرداختند. آخرین ورژن بنیادگرایی اسلامی را میتوان در شکلگیری گروه القاعده در عربستان و افغانستان جستجو نمود.

بطور کل بنیادگرایی بر روابطی اجتماعی متکی است که خودشان را در معارضه بی چون و چرا با لیبرالیسم و مدرنیته، آزادیهای سیاسی و اجتماعی، فمینیسم، خردگرایی، علمگرایی و......بازتولید میکنند و صدالبته این معارضه به رفع بحرانهای دوره ای نظام سرمایه داری و تحکیم بیشترش در رژیمهای سرمایه داری حاکم بر غرب می انجامد. اگرچه بنیادگراها در عرصه مذهبی به حیات خویش ادامه داده و از آن ارتزاق میکنند اما هیچگاه بنیادگرایی به معنای مذهبی بودن نبوده و مذهبی بودن شرط بنیادگرا یی نیست.

 

دوم

آگورا، در رد بنیادگرایی در ستایش خرد

اسکندریه، مصر، قرن چهارم میلادی. هیپاتیا ( haypatia) ( Rachel Weisz)، فیلسوف، منجم و ریاضیدانی یونانی است که سعی دارد تا اگرنه خود اسکندریه حتی المقدور کتابخانه و موزه اسکندریه که به ریاست پدرش، ثیون (theon) ) Michael Lonsdale) اداره میشود را در وانفسای آشوبها و اغتشاشات اجتماعی و مذهبی برآمده از امپراطوری رو به زوال رم، حفظ کند. هیپاتیا کلاس "آکادمیک" خویش را در کتابخانه برپا میدارد و در باب نظریه های زمین- مرکزی و خورشید- مرکزی- منتسب به بطلمیوس و آریستاکوس- با شاگردانش به بحث میپردازد. اُریستیس ( Orestes) (Oscar Isaac) یکی از این شاگردان است که عشقش را به هیپاتیا ابراز میکند و شاگرد دیگری دیووس (Davus) ( Max Minghella) برده ایست که عشقش را به معلم خویش پنهان میدارد. آشوبهای اجتماعی با تحریک چندخدایان(Pagans) که حال خشمگینانه به مسیحیان حمله ور میشوند؛ آغاز میشود. مسیحیان که در تب انتقام میسوزند و تعدادشان روزبروز بیشتر میشود به کتابخانه یورش میبرند؛ هیپاتیا، پدر، شاگردان و چندخدایان به کتابخانه پناهنده میشوند. قاصد امپراطوری دستور میدهد که جان پناهندگان در امان است اما مسیحیان حق ورود به کتابخانه را دارند. کتابخانه توسط مسیحیان بنیادگرا چپاول شده و کشتار آغاز میشود؛ داووس که برق خنجرها در چشمانش منعکس است به مسیحیان میگرود. سالها بعد، اُریستیس که او نیز مسیحی شده بر اسکندریه حکم میراند این درحالیست که هیپاتیا که حال از تدریس در کتابخانه منع شده- کتابخانه ای که بدل به لانه مرغها و خروسها شده است- در خلوت و در مشورت با اسپیسیوس( همایون ارشادی) دل مشغول فرضیه هایی پیرامون مخروطها، بیضویها ، هذلولیها، مرکزیت خورشید، و تعیین مسیر حرکت زمین به دور آن است. مسیحیان و یهودیان علیه همدیگر اعلان جنگ کرده و به کشتار هم میپردازند. سیریل ( Cyril) ( Sami Samir) رهبر مسیحیان برای جلوگیری از تاثیر هیپاتیا بر اُریستیس، و با نقل قول از کتاب مقدس، اُریستیس را به گردن نهادن به متن کتاب مقدس و تکفیر هیپاتیا به جرم الحاد، ارتداد، و جادوگری فرمان میدهد؛ اُریستیس امتناع کرده و در نتیجه سیریل با ترغیب و تحریک توده ها، مردم خشمگین را برای دستگیری هیپاتیا روانه میکند. هیپاتیا توصیه یکی از شاگردانش که حال کشیش شده را نمیپذیرد و از گرویدن به مسیحیت سرباز میزند؛ دیووس برای اطلاع هیپاتیا از دستگیری قریب الوقوعش سراسیمه عازم اقامتگاه او میشود اما دیر میرسد. درحالیکه جماعت خشمگین به دنبال سنگ برای سنگسار کردن هیپاتیا میگردند؛ دیووس، معلم خویش را که به دریچه بیضیوار سقف چشم دوخته؛ خفه میکند.

'Agora'

آگورا با این نام با مسمی و زیبایش- آگورا مکانی بود که دولتمردان و بزرگان دولتشهرهای یونانی در آنجا گردآمده و به تصمیم­گیریهای سیاسی و نظامی میپرداختند- تجلیل و ستایش بی نظیر و رسای آمنابار است از علم و خرد در کشاکش آن با بنیادگرایی برآمده از مذهب مسیحیت و یهودیت بالاخص مسیحیت. اگر هیپاتیا- با بازی درخشان و جاودانه راشل وایز با آن چهره معصومش که نشان از تواضع آکادمیستی دارد- در چنبره مثلث عشقی میان خود و دو شاگردش گرفتار آمده- هرچند که نابغه ای چون او گرفتارتر از آن است که به عشق مجالی دهد- اسکندریه نیز در مثلثی از خون و آشوب و کشتار روبیده میشود. مثلثی که یکی از دو ضلعش توسط مسیحیان و یهودیان بنیادگرا ترسیم شده و ضلع سومش در آغوش علم و خرد برخاسته از قفسه های کتابخانه اسکندریه آرام گرفته است. آگورا آنچنانکه از این واژه برمیآید؛ درگیریها و کنشهای واقع شده در اسکندریه را از طریق دکورها و طراحی صحنه باشکوهش و با القای حسی از مکانمندی، نقطه گذاری میکند. هرچقدر فضا و جو کلاس هیپاتیا آرام و دلنشین و سرشار از مباحثه و گفتگو است؛ در خارج از کتابخانه آنچه به گوش میرسد؛ عربده های خشمگنانه مبلغین مذهبی بنیادگراست که بر فراز منابر به تحریک و تلقین افکار روان رنجورانه خویش به جماعت فقیر و ساده دل مشغولند. آگورا در صحنه های آرام نخستینش چنان غم انگیز و دردناک در انتها به نظر نمیرسد. فضای آرام علمی چنان با هجوم توده های اغفال شده درهم میپیچد که به یکباره لحن فیلم تغییر میکند. آگورا نزاع را در چندین سطح مطرح میکند: نزاع میان مذاهب، نزاع میان علم و هنر از یک سو  و مذهب از سوی دیگر، و نزاع میان زن و مرد- فراموش نکنیم که هیپاتیا نه به دلیل چندخدا بودن(paganism) یا فیلسوف بودن بلکه به دلیل زن بودن است که مورد خشم و کینه سیریل قرار میگیرد- سرسپردگی هیپاتیا به علم یا بهتر است بگوییم حقیقت، در تقابلی جدی با ادعای بنیادگرایی مذهبی قرار میگیرد که قرائت قشری و دگماتیستی خویش از دین را تنها منبع حقیقت میداند.

ابزارهای بنیادگرایی همچون تبلیغ، تلقین, ارعاب، کشتار، دستکاری ذهنی و بهره گیریهای مهوع از فقر و فلاکت مردم به خوبی در فیلم به تصویر کشیده میشود. حالتهای هیستریک چهره سیریل و پیروانش بخصوص در لحظه ای که بر صورت اریستیس سنگ پرتاب میکنند در تقابلی زیبا و اثرگذار با چهره معصومانه هیپاتیا و رخسار آرام و سرشار از متانت مشاورش با نقش آفرینی همایون ارشادی است. هر اندازه که مسیحیان و یهودیان بنیادگرا از خدعه و نیرنگ برای پیشبرد مقاصد شوم خویش بهره میبرند؛ هیپاتیا سرشار از صداقت و راستی و رهایی است؛ اوست که درحالیکه دیووس قصد تعدی به او را دارد- چه چیز برای یک زن میتواند دردناکتر ای این لحظه باشد؟- طوق اسارت را از گردنش برمیدارد اما افسوس که این شاگرد خام و ناپخته از اسارتی – اسارت بردگی- به اسارت دیگر- اسارت مذهبی- می غلتد و از همینروست که در انتهای فیلم قصد دارد تا با مطلع ساختن هیپاتیا از خطر جبران مافات کند اما مسلما خیلی دیر شده است. و باز هم هیپاتیا است که با تن زدن از گرویدن به مسیحیت حریم مقدس علم را از شائبه ها و آلودگیهای مذهب مصون میدارد- او به فلسفه ایمان دارد- اما این حریم امن با مصلحت اندیشی اُریستیس- حاکم- که در برابر بنیادگرایی زانو میزند به یغما میرود. اُریستیس تا آنجا که شاگرد است و عاشق، خوب است و همدردی تماشاگر را بر میانگیزد اما آنجا که حاکم میشود و حکومتش در برابر مذهب سیریل زانو میزند؛ افسوس میخوریم که چرا تا به انتها در برابر سیریل از قرائت متعادل و مهربانانه خویش از دین- به یاد بیاوریم که اُریستیس چه شجاعانه در برابر سیریل که تحت فشار جمع از او میخواهد تا هیپاتیا را طرد کند؛ مقاومت نموده و در برابر سیل خروشان جماعت که او را تکفیر میکنند و سنگ بر سرش میکوبند فریاد میزند که من یک مسیحی مومنم- دفاع نمیکند. اگر هیپاتیا آنچنان در عشق به علم و حقیقت ذوب شده که چندان دلمشغول چالشی نظری با بنیادگرایان مذهبی نیست و اصولا اقلیم علم و اخلاق را فراتر از دین میشمارد- روشنفکران سکولار- لیکن اُریستیس نماینده آن دسته از روشنفکران دینی- هرچند که بر طبق گفته هیپاتیا خیلیها او را مسیحی نمیدانند- است که طالب و خواهان تعبیرو تفسیری علم مدار از دین است او میخواهد تا میان مسیحیان و یهودیان و چندخدایان اتحاد ایجاد کند و بر همین اساس مدام از اشتراکات سخن میگوید اما خب خواستن همیشه توانستن نیست آن هم در آن فضای غضب آلود اسکندریه. نماهای هوایی از شهر و کتابخانه اسکندریه بسیار زیبا و چشم نواز و البته در جهان فیلم واجد معنایی خاص: آمنابار سکانسهای کلیدی فیلم را با تصویری ماهواره ای از کره زمین که از ارتفاعی بسیار زیاد با سرعت بر روی اسکندریه زوم میکند؛ برش میزند؛ تصاویری که یادآور تصاویر سایت گوگل ارث است. این تصاویر در بستر معنایی فیلم تاکیدی است بر تسلط بی چون و چرای علم نه تنها بر جهان اسکندریه بلکه بر کل عالم. فراموش نکنیم که در این نماهای هوایی تاکید زیادی بر دریچه ها و سقفهایی دایره ای و یا هذلولی شکلی است که دوربین کرارا از میان آنها به مردم مینگرد. درواقع در این نماها نظاره گر انطباق چشم دوربین آمنابار بر چشم هیپاتیا هستیم که مدام در تصورات خویش از ارتفاعی چنین بالا و بلند به جهان و فضای اسکندریه مینگرد. در صحنه پایانی فیلم نیز درحالیکه دیووس دست بر دهان هیپاتیا گذشته و او نفسهای آخرش را میکشد؛ چشمانش بر بیضی سقف خیره مانده؛ هیپاتیا حتی در لحظه مرگ نیز در گیرودار فرضیه های علمی خویش است.

 

هیپاتیا به قتل میرسد و این هذلولیها و سهمیها هستند که حسرتخوارانه به کشتارها مینگرند. و در پایان باید خاطر نشان شود که در سطوحی عمیقتر، آگورا روایتی است از تضادی بنیانی که میان سنت هلنی از یک سو و سنت عبرانی/مسیحی از سوی دیگر وجود دارد. پایان تراژیک زندگی هیپاتیا نمودی است از تصادم دردناک نفس هلنی با تقدیر. گسست هیپاتیا از جهان ایزدان به بهای تنهایی او در برابر تقدیر تمام میشود اما به هر حال این در ذات هر تراژدی است: رنج انسانی به بهای قرار دادن فرهنگ بجای دین در مرکز آگاهی. هیپاتیا از اطاعت در برابر سیریل تن میزند چراکه سرکشی و نه گفتن در ذات نفس تراژیک است؛ نفس سرکش مدفون در خویش.

 

فیلم در سال 2010برنده 7 جایزه از سری جوایزGoya Awards شد. از جمله بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی لباس، بهترین جلوه های ویژه، بهترین فیلمنامه اریژینال و......

فیلم در جزیره مالت فیلمبرداری شده است.

برخی از گاف­های فیلم:

-در حین کشتار یهودیان، تصاویری از انجیر آمریکایی میبینیم. گیاهی که پس از کشف قاره آمریکا وارد مناطق مدیترانه ای شد.

- تصاویر ماهواره­ای از اسکندریه حاوی برخی تاسیسات مدرن است از جمله کانال سوئز، سد آشوآن (Assuan) و دریاچه ناصر

- هیپاتیا در زمان مرگ، بین 45 تا 60 سال سن داشته است.

برخی از نقل قولها:

هیپاتیا به شاگردش: تو نباید بپرسی که به چه اعتقاد داری یا نمیتوانی. من باید چنین کنم.

هیپاتیا: [ با نگاه به آسمان شبانه] اگر میتوانستم ذره ای بیشتر این سر را آشکار سازم؛ اگر میتوانستم ذره ای بیشتر به پاسخ نزدیک شوم؛ آنگاه همچون زنی شاد به گور میرفتم.

 منابع:

ماهنامه اندیشه جامعه

دفترهای تاتر ش- شماره اول

اینترنت

 

  File:DeadManPoster.jpg

مرد مرده(Dead Man)

كارگردان: جيم جارموش Jim Jarmusch

موسيقي: نيل يانگNeil Young

بازيگران: جاني دپ(Johnny Depp)، گري فارمر(Gary Farmer)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خيلي پيشتر از اينها تصميم داشتم تا در رابطه با مردمرده بنويسم اما به مانند كتابهايي گرانقدري كه خواندنشان را تا فراهم شدن شرايط ايده آلي كه شايد هيچگاه فرا نرسد به تعويق مي اندازي نگاشتن پيرامون شاهكار جيم جارموش هم مشمول كلنجارهاي دروني مدام كه بنويسم يا ننويسم ميشد. مرد مرده بي شك سرآمد تمامي فيلمهاي جارموش- حتي گوست داگ(ghost Dog)- و نيز فيلمهاي پست مدرن است. درامي آوانگارد و اسرارآميز و سراپا نماد و شمايل و كنايه و معاني چندلايه كه حتي براي يك لحظه هم كه شده از چارچوب ژانر- وسترن پست مدرن-  خارج نشده و اصولا خود به تعريف و خلق اصول سينماي پسا مدرن ميپردازد. نوعي غذاي روحي و معنوي كه ديدنش نيازمند به جا آوردن آيينهاي خاص است.  پس از آنكه ويليام بليك(William Blake  ) حسابداري مطيع و آرام از كليولند (Cleveland) و با نقش آفريني جاني دپ ، والدين و نامزد خويش را از دست ميدهد با صرف تمامي پولي كه در اختيار دارد در جستجوي كار به شهري مرزي به نام ماشين مي آيد كه در تملك شخصي به نام ديكنسون( Dickinson)  است. سكانس ابتدايي فيلم در قطار عازم ماشين ميگذرد. ويليام بليك در حاليكه به حرفهاي يكي از سرنشينان كوپه قطار- آتش نشان-  گوش ميدهد ديگر سرنشينان به شكار بوفالو از پنجره هاي كوپه مشغولند. سرنشيناني همچون ارواحي سرگردان كه با نگاههاي سرد و يخزده خويش بليك را ترسانده و به تعجب وا ميدارند. آتش نشان به بليك گوشزد ميكند كه حتي فقدان والدين و معشوقه توجيهي براي آمدن به ماشين نيست. بليك از قطار پياده شده و با ساكنين ماشين رودررو ميشود.  شهر جن زده اي مشحون از مرده هايي متحرك، خبري از كار نيست و بليك پس از آشنايي مختصري با يك روسپي سابق به نام Thel Russell كه هم اكنون گلهاي كاغذي ميفروشد و پس از درگيري و كشتن نامزد او كه پسر ديكنسون است آواره و سرگردان و مجروح به جنگل پناه ميبرد. تل در اين درگيري خود را سپر بلاي بليك نموده و توسط نامزدش كشته ميشود.

عناصر اصلي تنيده در اثر كه بيانگر وجه مشخصه پسا مدرن فيلمند را ميتوان به قرار ذيل خلاصه نمود:

·        بازيهاي روبوتيك و بي انعطاف

·        هجو، كنايه و طنز بعنوان بافت روايي اثر

·        آشنايي زدايي از قواعد و اصول درام و درام پردازي

·        دروني نمودن احساسات و عواطف و عدم تجلي بيروني آن

·        به حاشيبه راندن روايتهاي كلان و بزرگ يا در گيومه قرار دادن آنها و برجسته نمودن جزئيات روزمره

·    فشردگي سكانسها و سرشار بودن آنها از ايجاز به جهت بهره گيري حداقلي از گفتگو و حداكثري از كنشهاي جسمي و زبان بدن

·        انتقادي فاحش از صنعت بعنوان نماد جامعه مدرن و تقديس بازگشت به مبدا نخستين

·        ارايه بازنمود- در مقابل نمود-  از رخدادها به مدد نمادها و نشانه

 حقيقت اين است كه مرد مرده بعنوان هر اثر هنري پسا مدرن ديگر- صرف نظر از تعاريف متعدد و سوءتفاهماتي كه در باب جنبش هنري پسا مدرن در ايران درگرفته- به اعتبار سطحي بودنش عميق است. يا بعبارتي از آن رو عميق است كه همه چيز در سطح ميگذرد. بليك مجروح و بي پناه در جنگل به سرخپوستي برميخورد كه خود را « هيچ كس» (nobody)- با بازي گري فارمر-  مينامد. شخصيتها پُرند از جنبه هاي هجوآميز. نوبادي نميتواند گلوله را از سينه بليك بيرون آورد كاري كه شايد از هر ده سرخ پوست نه تايش به راحتي قادر به آن باشند. نوبادي ميپندارد كه ويليام بليك روح سرگردان ويليام بليك شاعر است و او را تا رجعت به آنسوي آبشار آينه ها جايي كه همه ارواح از آنجا آمده و بدانجا نيز بازخواهند گشت مشايعت و هدايت ميكند. تنها جنبه داستاني و دراماتيك فيلم در اين نكته خلاصه ميشود كه بليك تحت تعقيب مزدوران دست و پا چلفتي اجير شده توسط ديكنسون است كه هر يك به نوبه خود شخصيتهايي شگرف و مضحك دارند. بعنوان مثال يكي از آنها آدمخواري است كه والدينش را كشته كباب  و نوش جان كرده است. در اثري عاري از هر گونه احساس و در اين برهوت عاطفه، بن مايه و خصلت پسامدرن اثر چنان حسي از همدردي و ترحم نسبت به بليك و نوبادي بر مي انگيزد كه ناخودآگاه هر بيننده اي از ته قلب آرزو ميكند كه اي كاش در اين سفر اديسه وار تا مقصد و منزلگاه ابدي بليك را همراهي ميكرد. بليك اين حسابدار بي دست و پا كه به اعتراف خويش چيزي شعر و شاعري نشنيده است حال خود به شاعري بدل گشته كه زبانش تفنگ است و اشعارش را با خون مينويسد. با خونسردي هر چه تمامتر مزدوران ديكنسون را از سر راه بر ميدارد و آنگاه كه خسته و درمانده است در كنار لاشه آهويي مرده در جنگل به خواب فرو ميرود. چرا در فضايي كه پر شده از علفها و شاخه هاي خشك درختان با آن فيلم برداري سياه و سفيد تا به اين حد حس و همدردي ناب موج ميزند. اين از مزيتهاي گرانقدر پسامدرن است. پسامدرني كه حتي در جدي ترين لحظات خويش شوخ طبعي را فراموش نميكند و همه چيز حتي سفري سوار بر ماشين مرگ- اوديسه بليك- را پر ميكند از لحظات شوخ و مفرح. جايي در دل جنگل تاريك،  بليك و نوبادي به دسته اي راهزن كودن بر ميخورند كه يكي از آنها- با نقش آفريني ايگي پاپ (Iggy Pop) شاعر و ترانه سراي راك آمريكايي- لباس زنانه پوشيده است. بليك با آن كت و شلوار چهارخانه دلقك وارش چون شبحي در دل تاريكي سر ميرسد و ميگويد كه بوي لوبيا اورا بدان سمت كشانده-جمله اي در نهايت سادگي و صداقت-  سردسته راهزنان ميگويد كه مقداري لوبيا را با مقداري توتون طاق ميزند اما بليك كه هيچ گاه سيگار نميكشد و توتوني در چنته ندارد در پاسخ ميگويد كه توتون ندارم اما گرسنه ام و لوبيا ميخواهم. جملات تكرارشونده جذابي در فيلم هست في المثل پرسشي كه نوبادي مدام از بليك ميپرسد كه توتون داري و او هم هميشه در جواب ميگويد كه من سيگاري نيستم. ماهيت پروبلماتيك و مساله وار پسامدرن سرشار است از تناقض و اين جنبه نمونه وار به زيبايي در تاروپود فيلم تنيده شده؛ جايي بليك از پشت مورد هدف گلوله قرار ميگيرد و نوبادي يارغارش بي هيچ واكنشي سررسيده او را بلند كرده و به درون كانو – قايق سرخ پوستان آمريكا- هدايت ميكند. ارجاعاتي به اشعار بليك شاعر نيز در فيلم هست و زمزمه هاي نوبادي يادآور برخي از اشعار اوست؛ از جمله نشانه هاي بيگناهي(Auguries of Innocence ) و عروسي بهشت و دوزخ (The Marriage of Heaven and Hell) بليك، شاعر و نقاش انگليسي كه در طول زندگيش سرآمد هنرمندان تجسمي در عصر رومانتيك بود حال روحش در چنبره حسابداري گيج و منگ و در فضاي پسامدرن گرفتار آمده است؛ آيا طنزي از اين مسخره تر در ادبيات پست مدرن سراغ داريد؟ بليك و نوبادي با كانو و از طريق رودخانه عازم دهكده ماكا ميشوند. در اين دهكده زيباترين كاربست نماهاي آهسته در تاريخ سينما از سوي جارموش شكل ميگيرد با كاركردي دوگانه: 1- وضوح و آشكارگي گيجي و خلسه زيباي بليك براي بيننده و 2- تمركز بر شمايلها، زندگي و به طور كل جهان زيست بوميان آمريكا به جهت شدت احترامي كه جارموش براي آن قائل است. معجون معجزه آساي تصاوير آهسته و موسيقي نيل يانگ چنان تاثير شديدي بر بيننده ميگذارد كه خويش را به همراه روح سرگردان شاعر در جسم بليك متجسد ميبيند. و آنگاه فرجام سفر فرا ميرسد و ابرهاي تاريك و روشن آسمان را مي پوشانند. ابرهايي كه آنچنانكه در جملات نقض نوبادي اين داناي كل ترين شخصيتهاي بامزه سينمايي، آمده است؛ آدمي نميتواند با ساختن كشتي سد راهشان شود. نوبادي بليك مجروح را به كانو مي سپارد و كانو را به دريا همان آبشاري از آينه آبها و خود در ساحل مورد اصابت گلوله اي قرار ميگيرد كه از تفنگ آخرين مزدور به جا مانده ديكنسون خارج ميشود و جان ميسپارد. اما نهايت سرنوشت بليك و مرثيه اندوه بار جارموش براي ما معلوم نيست و اين همان خصلت باز پسا مدرن است كه در هر لحظه خويش را به دست بازآفريني ماي بيننده ميسپارد. اما يك چيز معلوم و مسلم است: آنها كه بليك را درتمامي اين اوديسه همراهي كرده و مصون از خطرات و آسيبها در پناه خويش گرفته اند چيزي نيستند جزء خداوندگاران پست مدرن با هزاران چهره زيبا و زشتشان.

كشته شدن زن روسپي Thel Russell در بستر، يادآور قطعات شعري است از بليك تحت عنوان  The book of Thel كه در سال 1789 سروده شده است:

"The Sick Rose: "O rose, thou art sick!/ The invisible worm/ That flies in the night,/ In the howling storm,/ Has found out thy bed,/ Of crimson joy,/ And his dark secret love/ Does thy life destroy."

رز بيمار: آه رز، تو اي هنر بيمار/ جانوري پنهان/ كه ميجهد در شب/ در زوزه كشان طوفان/ آرامشگاهت را يافته/ بستري شرابي و شادان/ و سر تاريكش عشق/ برجاي ميگذارد بستري ويران

 

منبع:

Wikipedia.com

Imdb.com

rottentomatoes.com

 

 

 

چهره ها

زیستن مستمر در زندگی لحظه ای

نگاهی به فیلم چهره ها ( faces)

کارگردان: جان کاساوتیس John Cassavetes))

 بازیگران: جینا رولندز (Gena Rowlandsجان مارلی (John Marley) ، لین کارلین(Lynn Carlin) ، سیمور کاسل (Seymour Cassel)

فیلمبردار: آل روبان ( Al Ruban)  محصول: آمریکا    سال: 1969

File:Faces poster.jpg

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

زیرپا گذاشتن قواعد سینمایی، مناسبات و قیودات حرفه ای، میزانسن های قراردادی، استفاده از کادرهای نامتقارن، کج و معوج و غیرقابل پیش بینی، پرهیز از ساختار- سه وجهی- درام، استفاده مکرر از بداهه کاری و بداهه پردازی، بنا نمودن روایتی بازیگر- محور بی هیچگونه ستاره سازی از نوع هالیوودی، تغییرات ناگهانی در پیرنگ و......اینها همه و همه عناصر متشکله ساختمان و نظام سینمایی جان کاساوتیس( 1989-1929) کارگردان یونانی تبار آمریکایی است. کسی که تا پایان عمر خویش همواره غریبه ای تمام عیار در هالیوود محسوب میشد و با یدک کشیدن لقب " گدار" آمریکا به تعهد خویش مبنی بر فیلمساز آماتور/ تجربی بودن و بازیگر حرفه ای بودن پایبند ماند و به پژواک موج نوی سینمای فرانسه در آمریکا بدل شد. پژواکی که گاه از اصل صدا بلندتر و رساتر به گوش میرسید

 شخصیت فیلمهای کاساوتیس و رفتارهای آنها را به هیچ عنوان نمیتوان به الگوهای روانشناختی  و نظامهای فکری متعارف فروکاست چرا که از این حیث همواره مصداق همان کوه یخ فرویدی هستند که در هر " لحظه" از زمان بخشی از پیکره درون آب خویش را به بیننده نشان داده و دیگر بار به زیر آب میروند. کاساوتیس با آن نمود مستند گونه آثارش دست اندرکار تلاش و تقلای خستگی ناپذیری است تا با اتخاذ و بهره گیری از " بازی گروهی" به سبک استانیسلاویسکی به خلق آن چیزی بپردازد که به گفته خودش تنها راه زیستن در جلوی صحنه و پشت صحنه است: زیستن در " لحظه".  ساختن لحظه نه بعنوان یک فن فیلمسازی صرف بلکه به مثابه جوهره و مرکز ثقل روایت که حاوی فضیلتهای خاص خویش است. کاساوتیس زمانی گفته است که زندگی درست از همان لحظه ای آغاز میشود که " نقشه" را به کناری انداخته و بداهه پردازی را در حاشیه آن شروع کنیم. برای بسیاری انسانها این امر شاید سرآغاز زیستنی مشوش و برآشوبنده باشد و لذا با ترس و دلهره و بیزاری از آن دست شویند اما برای کاراکترهای فیلمهای کاساوتیس برای خودش و در زیست- جهانی که با آثارش خلق میکند؛ این امر انداختن طرحهایی نو در لحظات زندگی روزمره و آکنده ساختن آنها با تشویشی مداوم است؛ تشویشی که از نظر او اگرچه از هم پاشاننده هویت است و به بهای از دست دادن انسجام فکری تمام میشود اما غایت و هدفش " رستگاری" است. همین رستگاری و آزادی مستتر در بطن لحظات است که به زندگی کاراکترهایی او جلوه ای آزاد و خود- انگیخته میدهد. چهره ها مشحون از لحظات مشروبخواری است. سکانسهایی که با ایفای نقشهای طبیعت گرایانه، هنر تصویرگری بستر(context) یک زندگی خانوادگی عادی را با تزریق " امر غیرعادی" در آن به حد کمال رسانده و به آن جلوه ای اسطوره ای میبخشد. " چهره ها" زوال ناگزیر زندگی یک زوج بورژوای میانسال ساکن در حومه لس آنجلس را به تصویر میکشد. جان مارلی و لین کارلی- کارلی اولین هنرنمایی سینمایی اش را تجربه کرد- به ترتیب در نقشهای ریچارد و ماریا فرست، این دو زوج هستند. زوجی که زندگی رهوار و کسل کننده ای را بی هیچ نیازی به کنش و تعامل تجربه میکنند. سکانس بیست دقیقه ای ابتدایی فیلم مربوط میشود به میخواری ریچارد، دوستش و جینی (Jeannie Rapp ) یک دختر تلفنی با نقش آفرینی جینا رولندز همسر کاساوتیس. این سکانس همچون سایر سکانسهای دیگر فیلم پر است از پرت و پلاها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهایی که حاوی جملاتی گزنده، نیشدار، تلخ و آزار دهنده است: " لعنت به سیاست"، " لعنت به رفاقت که همش دروغه"، " ما تیمی هستیم که به هیچ چیز اهمیتی نمیده"، زنا همشون بدکاره اند" و....حرکات فیزیکی کاراکترها اغراق شده و بازیها کودکانه است. دوربین آل روبان، با آن حرکات مضطرب، تکان دهنده و اسپاسم گونه، سازنده کادرهایی به شدت نامتعارف و غیر عادی است. نماهای رو به بالا، پنهان شدن دوربین پشت گوشه میزها و صندلیها، جامپ کاتهای گداری ناگهانی، لغزشهای ناهموار و کلوزآپ های اثیری از جینا رولندز- که در هم شکننده بازنمودهای کلیشه ای آن دهه از زنان بلوند است- ، همه و همه با آن نگاتیو 35 میلیمتری درشت دانه و سیاه و سفید، سازنده فرمی هستند که در نهایت فروتنی و پوشیدگی به ایده های کاساوتیس ادای دین میکند. سکانس بعدی میخواری ریچارد و همسرش در خانه خودشان و در بستر است با آن دیالوگهای حول انگیز که اگرچه بطور مداوم پر است از بذله گویی های ریچارد: " میدونی تو یک زن دوست داشتنی پرحرفی"، " میدونی کجا میتونی ترکیب رنگ قرمز و آبی و سیاهو ببینی؟ تو مقعد گورخر" اما به تدریج به ذات زندگی بیرحمانه و عاری از احساس و پر از بیگانگی آنها اشاره میکند. نماهای خنده ماریا با دهان بسته و ریسه رفتن او حیرت انگیز و مثال زدنی است- بی جهت نبود که نامزد اسکار نقش مکمل شد- و تشکیل نوعی حالت طنز میدهد که با آن جُکهای بی معنی در تضاد با پارادایمهای کمدی حاکم در دهه شصت به سبک دوریس دی (Doris Day) میباشد.

صبح فردای همان شب ریچارد از ماریا تقاضای طلاق میکند. در سکانسی که از حیث پرداخت کاملا منطبق با پرداختهای سینما- واریته است. بدون شک کاساوتیس رهیافتهای حماسی حاکم بر سینمای هنری اروپا آنچنان که در فیلمهای برگمان شاهد آنها هستیم را پاس میدارد اما بر خلاف برگمان درصدد آسیب شناسی و انکشاف زیست روانی و عاطفی کاراکترها با تمرکز بر زندگی درونی آنها نیست؛ کاساوتیس همه دنیای درون را در ابهام و تردید باقی میگذارد تا به ساخت " لحظه" خویش بپردازد. سکانس پیشنهاد طلاق از سوی ریچارد به ماریا را مقایسه کنید با سکانسی مشابه از فیلم " چهار فصل از یک ازدواج" برگمان تا واضح تر به تفاوتها پی ببریم. در آنجا حالات چهره لیو المان  و گفتگوهای میان او و شوهرش آنچنان است که از هر زنی در چنان لحظه ای- پیشنهاد ناگهانی طلاق از سوی شوهر- انتظار میرود؛ چشمانش از حدقه درمی آید؛ خشکش میزند و بلافاصله بحث مستمری و خرجی فرزندان را پیش میکشد؛ اما ماریای چهره ها تنها میخندد و آنگاه نگاه میکند و نگاه میکند و نگاه میکند. ریچارد بلافاصله پس از تقاضای طلاق نزد جینی میرود- انگیزه مشخص نیست- اما در خانه جینی با دو مرد دیگر و یک زن بدکاره که دوست آنهاست مواجه میشود؛ بار دیگر سکانسی مشحون از قهقهه ها و میخوارگی و گفت و شنودهای برآشوبنده- "تو این زمونه اصلن کسی فرصت ارزش دادن به بقیه رو نداره"-   آغاز میشود که سرانجام با ترک آن سه نفر و تنها ماندن ریچارد و جینی و ماندن ریچارد که برای اولین بار تمامی شب را نزد جینی سپری میکند؛ خاتمه می یابد.

در همان حال ماریا که به همراه سه دوست دخترش به یکی از بارهای شبانه رفته به همراه مردی ژیگولو که رفتاری دندی وار دارد به خانه باز میگردند. مرد خوش چهره- با هنرنمایی سیمور کاسل که نامزد دریافت اسکار نقش مکمل شد- هر چهار زن را با ایده های به شدت واقع گرا اما غریبش می آزارد؛ جایی در میانه های شرابخواری از مسیح میگوید که به حمایت از درحاشیه ماندگان اندرز داده بود- آیا کاساوتیس حدیث نفس خود را از دهان او بازگو میکند؟- انگیزه او نیز برای توجه به این چهار زن از جمله ماریا تنها آن بوده که آنها در بار با کسی سخن نمیگفته اند. زنها یکی یکی میروند و ماریا و مرد جوان شب تنها میمانند. ماریا تعدادی از قرصهای خواب ریچارد را میخورد و صبح هنگام اقدام به خودکشی میکند. چت با بردن انگشتهای خود درون دهان ماریا او را وادار به استفراغ میکند تا به هوش بیاید. سکانسی که با درهم پیچیدگی و لولیدن پیکره های انسانی آن دو در هم، جلوه ای ناب از طبیعتگرایی به زبان تصویر است. در همان زمان ریچارد که شب را با جینی گذرانده سر میرسد و چت از پنجره حمام فرار میکند. سکانس پایانی و هیولاوار فیلم سر میرسد. همه چیز در ظاهر عادی مینماید هیچ کشمکشی رخ نمیدهد ریچارد تنها ماریا را تهدید به شکایت میکند و میگوید که دمار از روزگار فاسق در می آورد اما لحنش خرفت تر و تنبل تر از آن است که بیننده باورش کند. ماریا میگوید که از زندگیش متنفر است. صحنه پایانی نمایی است از راه پله ای که ریچارد پایین آن و ماریا بالای آن لم داده است. ریچارد سیگاری روشن میکند؛ ماریا از او طلب سیگار و فندک میکند؛ سیگار و فندک ردو بدل میشود؛ ریچارد بلند شده به بالای راه پله میرود و از روی ماریا که دراز کشیده رد میشود؛ ماریا به دنبال او میرود؛ ریچارد بازمیگردد و بار دیگر بر روی راه پله دراز میکشد؛ ماریا نیز درحالیکه لباسش را عوض کرده باز میگردد و به سمت پایین پله ها می آید؛ اینبار او از روی ریچارد رد میشود؛ ریچارد بلند شده و به بالای پله ها میرود. نمایی از پله های خالی. عنوان بندی پایانی ظاهر میشود.

 

کاساوتیس خود گفته است که چرا برای زندگی نمیجنگیم و نمیبازیم؟ این بهتر است تا اینکه سکوت کرده و از غصه دق کنیم. چهره ها حکایت همین مبارزه و باختن است. مبارزه ای سراسر تشویش و اضطراب و باختن. لخت و عریان. و بیننده ای که گفته های خصوصی بازیگران را استراق سمع میکند و دوربینی که از زندگی انها چشم چرانی در نهایت خفا و پوشیدگی. چهره ها به گفته یکی از منتقدین، طولانی ترین، درخشان ترین و جاه طلبانه ترین فیلمی است که در رابطه با زندگی خانوادگی و ناملایمات آن ساخته شده است. تصویرگری اغتشاش و جنون و تسخیرشدگی روزمره در یک خانواده متوسط آمریکایی پیش از رسوایی واترگیت، جنگ ویتنام و بهبود استانداردهای زندگی در دهه محافظه کارانه 1980. چهره ها پیشگام فیلمهای موج نو و مستقل سینمای آمریکا در دهه شصت و هفتاد و الگوی آنهاست. فیلمی با شخصیت اصلی نوشتار(writing) و کنش. فیلمی که به اوج درام پردازی چخوفی و واقع گرایی حماسی تنسی ویلیامزی میرسد. فیلمی نه بدون فرم بلکه با فرمی ارگانیگ که برخاسته از تفسیر و تعبیر آزاد بازیگران از دیالوگها و فیلمنامه بوده است. هر آنچه در فیلمهای دیگر ضعف و کلیشه محسوب میشود منجمله لباس و دکورها و زبان محاوره در این فیلم نقطه قوت است و جاودانگی و سرزندگی چهره ها پس از چهل سال از ساختش در همین امر نهفته است: زیستنی مدام و مستمر در یک زندگی سراسر" لحظه".

فیلم نامزد دریافت دو جایزه اسکار و برنده جوایزی از جشنواره های نیویورک و سان فرانسیسکو شد.

منابع:

کاساوتیس، جان، شب افتتاح، ترجمه لیلا حاتمی، نشر نی، تهران: 1381

ویکی پدیا

Imdb

Noripcord.com

 

در ستایش ایسم

شاید در روزگاران پیشین، منظورم « عصر حجر» و « دوران پارینه سنگی» و از اینجور دوران هاست؛ هیچ بنی بشری- منظورم نخستی ها هستند- را تصور بر این نبود که روزگاری ذهن و فکر بشر به حدی پیچیده و تو در تو شود که لازم باشد جهت « ساده سازی» پرداختن به امور و پدیده های اجتماعی، به « قالب بندی» افکار و « پارتیشن بندی» ذهن پرداخت. اصولا اجتماعی در کار نبود که هر چه بود چیزی بود در مایه های گروهه های نخستین و حداکثر اجتماعاتی که هدفشان چیزی نبود جز گردآوری شکار و انبوهه ساختن سنگ و کلوخ برای گریز از باد و باران. اما به مرور- که البته این مرور قرنها به طول انجامید و جای صحبتش در این نگاشته کوتاه نیست؛ بل سیاهه طومار گونه ای را می طلبد- دری به تخته خورد و آدمی با کلی مصائب و مصیبتی که یکی پس از دیگری کشید و پشت سر گذاشت؛ به چیزی رسید و بر چیزی چنگ انداخت که نامش را « تمدن» گذاشت. یعنی مدنیت پیدا کرد و شهرنشین شد. منظورم همان فرایندی است که آرتور سی کلارک فقید قلمی نموده است و استنلی کوبریک خدا بیامرز به جواهر تصویر مزینش کرده و نامش را گذاشته " 2001: یک ادیسه فضایی". آنجا که یک نخستی، با پرتاب پرتلاش تکه استخوانی به فضا تمامی منویات و تمنیات درونی اش را با تزریق کردن در آن و تبدیلش در آسمان به یک سفینه فضایی، به رخ میکشد. در چنین عصری که زمان به سرعت برق و باد پیش میرود و زمانه، زمانه فن آوریست و معرکه معرکه تاخت و تاز اندیشه هایی که چنان فن آوریهای را به پیش میبرند؛ حال آدمیزادگان، حال غریبی است. مگر نه اینکه فن آوری زاییده ذهن همین آدمی است؛ پس تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که در چنین ذهنی چه میگذرد و عالم اجتماعی که نامش را میگذاریم جامعه شناس و انسان شناس و قس علی هذا، چگونه باید به جوامع که چیز ی نیستند و پشیزی ارزش ندارند جز به همراهی و دست اندر دستی اعضا متشکله خویش، بپردازد و تبیینش کند. ذهنی که هر روز هزارتویی اش افزون میشود و  پیچیدگیهایش  پر پیچ و خم. حال در این وانفسا عده ای از گرد راه رسیده یا هنوز نرسیده و خاک از خورجین خویش نتکانده و در ستایش بازگشت به روزگاران دوردست گذشته دست امثال روسو و دوبونالد و دومیستر را از پشت بسته؛ به فکر حل پیچیدگیهای بازار مکاره ذهن از طریق نفی و انکار آن برآمده اند. باز هم همان راه حل ساده انگارانه – دلم نمی آید بگویم ساده لوحانه-  حل مساله از طریق له و لورده کردن صورتش. مخالفین و منکرین « ایسم»  با میراثی از تفکرات رسوب یافته از اعصار دوراز راه رسیده اند. انکار و پرخاشگری به هر چیز و هر کس و هر تفکری- البته بیشتر هر تفکری- که در قالب« ایسم» بگنجد و از « ایسم» بگوید. چرا که « ایسم ها» را غربی می انگارند و با ممهور کردن اندیشه به مهر جغرافیا، به جنگش میروند و مرزهای غرب جغرافیایی هم برایشان آنچنان فراخ است که عقربه های هیچ قطب نمایی را یارای تشخیص و حد زدن بر آن نیست. از ینگه دنیا آغاز میشود و با درنوردیدن کوه و دمنهای قاره سبز به دشتهای پذیرای کانگوروها میرسد و صد البته سرزمین آفتاب تابان را نیز بی نصیب نمیگذارد. نفرت از «ایسم» به حدی است که چنین افرادی را یارای اندکی تفکر هم نیست. اینکه به گفته ی آلتوسر فرانسوی بسیاری پدیده های اجتماعی را « پروبلماتیکی» در کار است و مرادش این است که برای تفکر پیرامون هر امر اجتماعی باید سراغ نظریه ای رفته و ساختارش را در «مدلی» جستجو نمود و در نهایت فراورده تامل ذهن و عرق ریزی روح را جهت ساده سازی و خلاصه نمودن و گریز از آشفتگی نظری و زبانی در « ایسمی» خلاصه نمود؛ برای این عزیزان چیزی در حد و اندازه و قد و قواره گناهان کبیره است. اشتباه نشود؛ « پرت اندیشی» ذهنی و جمود و تعصب- تعصب به معنای آلپورتی آن مد نظرم است که میتواند هیچ دخلی به مذهبی بودن نداشته باشد که اگر داشته باشد اوضاع از بیخ و بن خراب است-  فکری در آن حدی نیست که با عوض نمودن مظروف زبان، کنار گذاشتن «ایسم» و جایگزینی آن با پسوندهای مادری، همچون، « انگاری»، « گرایی»، «گونگی» و مانند اینها، مساله حل شود؛ صحبت بر سر دالها نیست که مدلولها سبب نفرت گشته اند. آنچه ظرف زبانی بدان اشاره دارد؛و آن غربی است که حامل فرهنگی است که بلاشک برای این عزیزان ناشناخته مانده؛ ورنه شاید گوشه چشمی به امثال ادوارد سعید داشتند که چگونه ژرف اندیشانه، شیوه خلق "شرق" و مدیریتش را توسط "غرب" واکاوی میکند و به فحاشی و بد و بیراه گفتن به آن و روشنفکر جماعت را مهوع دانستن و نظریه های جامعه شناسی را به صلابه کشیدن متوسل نمیگردد. اما از زبان گریزی نیست که واقعیت ساز است و لانه هستی است.  پس ما به خود جرات میدهیم و جهت ساده سازی و جلوگیری از هرج و مرج فکری، دیالکتیسین میشویم با کوله باری از « ایسم» به استقبال نافیان و جلادان « ایسم» میرویم: بخوانید "ریجکشنیسم"  اما  بگویید" فاندامنتالیسم"، البته با عرض معذرت از این دو « ایسم».  

Naji al-Ali cartoonاثر ناجی العلی

سال نو 1388

شبکه ی سه سیما ده دقیقه مانده به سال تحویل مصاحبه با یانگوم را پخش میکرد. عجبا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

سفید

کمتر انسان شیفته ی سینمایی را سراغ میگیرید که تریلوژی آبی، سفید و قرمز کیشلوفسکی را ندیده یا در رابطه اش چیزی نشنیده باشد. کمتر منتقد فیلمی را سراغ دارید که کیشلوفسکی را اوج سینمای هنری دهه ی 70 اروپا ندارد. به کمتر موسیقیدانی برخواهید خورد که قطعات زبینگیف پرایزنر را  سحرآمیز و جادویی نداند. اما تضادهای موجود در فیلم( روایت فیلم) تا به حال کمتر مورد توجه قرار گرفته است.  کارل کارل یک مهاجر لهستانی تبار در فرانسه( تضاد اول: فرهنگ زادگاه کیشلوفسکی و فرهنگ فرانسه) در دادگاهی فرانسوی با درخواست طلاق همسرش دومینیک(با بازی جولی دلپی با آن چهره ی پلاستیک گونه که یادآور هنرپیشه های زن فیلمهای هیچکاک بوده اما از شخصیت پردازی قهرمانان زن هیچکاک تا کیشلوفسکی فاصله از زمین تا آسمان است) مواجه میشود. در هم تنیدگی متنی(intertexuality) در سه فیلم نیز معرف حضور همه هست و جای توضیح ندارد.

دومینیک از شوهری سخن میگوید که زمانی دوستش داشته است اما حال دلایل متقنی(concrete) – قطع و یقین و عینیت ویژه دنیای مدرن چه زیبا در سفید نه به هجو که به بازی گرفته میشود- برای دوست نداشتنش دارد. اما کافی است تا در چشمان غمبار دومینیک خیره شوید آنگاه درخواهید یافت که عشقی که میانشان هست اگرچه خصلتی چالش برانگیز و دردناک دارد اما ارزنده ترین چیزها برای کارل و دومینیک است( تضاد دوم: رها کردن چالشها یا به چالش طلبیدنشان). تضاد سوم: سکانس مترو، بازنمودی(representation) از خیانت به واسطه ی سایه ها و آواهای خصوصی که از مجرایی عمومی به گوش کارل میرسد. تضاد چهارم: مهاجرت به خانه یا در غربت ماندن. کارل از چمدان بیرون آمده و خویش را در خانه میبیند و چه زیباست اولین منظر خانگی که در پیش چشمان کارل تصویر میشود؛ همزمان موسیقی پرایزنر آغاز میشود و کارل میگوید" بالاخره خانه".  صحنه ای که قلب انسان را از درد لبریز میکند؛ صحنه ای که بوی دل انگیز زادبوم و مهاد میدهد.

تضاد چهارم: کارل خسته و پریشان حال به خانه می آید؛ دوران کمونیسم سپری شده؛ و لامپهای نئون، تاریکی شب را- بخوانیم کمونیسم را- به تاراج برده اند. اما رابطه ی دو برادر تنها به واسطه ی پول برقرار میشود؛ اینکه هر کدام کار چند  مشتری را در طول روز راه بیندازند. خانه ی پولی شده؛ برادر پولی شده. تضاد پنجم: کارل درگیر سیاه بازیهای مسکن شده؛ املاکی را به ضرب و زور وودکای ناب از پیرمردی فرتوت مفت خری میکند؛ و از اینجاست که زیباترین تضاد فیلم در دستان کارکشته ی کیشلوفسکی ساخته و پرداخته میشود: اگر مارکس سرمایه را مسبب پروتاریزه شدن و ازخود بیگانگی میدانست؛ کیشلوفسکی این بار جریانی را در لهستان پس از کمونیسم که از مدرن درگذشته و به پسا مدرن نه طعنه که پهلو میزند؛ بازگو میکند که دوباره مارکس را بر سر خویش قرار داده و با هگل و روح بی قرارش نزدیکی و بستگی دارد: تبدیل شدن سرمایه به بستری که بذر خودآگاهی را در وجود دومینیک میکارد؛ کارل مال و منالی به هم زده و شمایل سرمایه دارهای کپرادور را یافته؛ اموال خویش را به نام دومینیک میکند و او را به لهستان میکشاند؛ دومینیک در مراسم تدفین ساختگی کارل شرکت میکند و درحالیکه میگرید از دریچه دوربین توسط کارل نظاره میشود. سرمایه ای که به خودآگاهی و عشق جنون آمیز بدل شد یا به آن دامن زد

تضاد هفتم: کارل در انتهای فیلم با دیدن دومینیک از دریچه سلولش، درحالیکه میگرید؛ شانه بالا می اندازد؛ و این چکیده ی تمامی آن چیزی است که پیامبر عصر پسامدرن- نیچه- گفته است که پذیرش زندگی در عین مصائب و مشقتها و پیچیدگیهایش و شاعر وطنی- شاملو- نیز به زیبایی به زبان شعر درآورده که: آری! زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز هم.

و در نهایت تضادی که نه با روایت که با واژه ها و مفاهیم شکل می بندد: یک کمدی سیاه و دهشت افکن در فیلمی که " سفید" نام گرفته است.   

 

 

 

Ernesto Che Guevara

At the risk of seeming ridiculous, let me say that the true revolutionary is guided by a great feeling of love. It is impossible to think of a genuine revolutionary lacking this quality.  - Ernesto Che Guevara

شاید به نظر مسخره آید؛ اما بگذارید بگویم که یک انقلاب حقیقی با احساسی ناب از عشق هدایت میشود؛ فکر یک انقلاب ناب در نبود چنین کیفیتی امکان پذیر نیست.

 

I am not a liberator. Liberators do not exist. The people liberate themselves.   - Ernesto Che Guevara

من یک آزادی بخش نیستم؛  هیچ آزادی بخشی در کار نیست. مردم خویش را آزاد می سازند.

 

There is no other definition of socialism valid for us than that of the abolition of the exploitation of man by man.  - Ernesto Che Guevara

هیچ تعریف دیگری از سوسیالیسم برای ما باارزش نیست الا براندازی استثمار فرد توسط فرد.

 

If you tremble indignation at every injustice then you are a comrade of mine. - Ernesto Che Guevara

هرگاه که از بی عدالتی به خروش آیید؛ آنگاه  رفیق من هستید.

 

We cannot be sure of having something to live for unless we are willing to die for it.- Ernesto Che Guevara

نمیتوانیم از داشتن چیزی برای زندگی اطمینان حاصل کنیم؛ مگر آنکه اراده کنیم تا  برایش بمیریم.

 

Freedom is always the freedom of dissenters

آزادی همواره آزادی دگراندیشان است(رزا لوگزامبورگ)

File:Rosa Luxemburg.jpg

بگذرد این روزگار تلختر از زهر( شعاری ماندگار)

خون ریزی در سرزمین کم خون


پیروزی حماس در انتخابات مجلس قانون گذاری فلسطینی در بیست و پنجم ژانویه ی 2006 که برخی از آن تحت عنوان "سونامی سبز" یاد میکنند؛ می توانست نقشی مثبت در گذار و تحول  خصلت این گروه از "منش مقاومت" به سمت " سیاست ورزی مرسوم" ایفا نماید. این امر بدان معنی بود که حماس، زان پس با اولویت پرداختن به مسایل داخلی سعی بر آن خواهد داشت تا با کنارگذاشتن سلاح، شیوه ی دموکراتیک را جهت حل و فصل مسایل داخلی برگزیده و امور ونهادها ی خویش را سامان دهد. ورود آرام و تدریجی حماس به فرایند صلح از آن رو واجد اهمیتی مضاعف بود که در انتخابات هفدهمین مجلس اسراییل( کنست) تقریبا 50 درصد کرسیها نصیب حزبهایی شد که در طیف چپ یا راست سنتی قرار نداشتند. جناح راست اسراییل در این انتخابات شکست سختی متحمل شد و تعداد کرسیهایش از 53 عدد به 32 کرسی تقلیل یافت. اما چشم انداز روشنی که پس از این دو انتخابات هم در جبهه ی فلسطینی و هم اسراییلی ترسیم گشته بود به سرعت به شوره زار یاس و ناامیدی بدل گشت.

کنفرانس آناپولیس در 27 نوامبر 2007 در آناپولیس، مریلند برگزار شد. سی سال پس از سفر انور سادات به اسراییل در 19 نوامبر 1977 و تقریبا 60 سال پس از صدور قطعنامه ی 181 مجمع عمومی سازمان ملل در 29 نوامبر 1947 که  سرزمینها را به دو قلمرو عرب نشین و یهودی نشین تقسیم میکرد.   این کنفرانس فرصت دیگری بود که میتوانست روزنه امیدی بر فرایند صلح بگشاید؛ این اولین بار بود که دو طرف اسراییلی و فلسطینی با فهم مشترکی از اینکه وضعیت نهایی فرایند صلح تنها یک راه حل دو طرفه خواهد بود در یک کنفرانس شرکت میکردند. فرصتی که در آن طرف فلسطینی به هیچ عنوان تحت فشار اتحادیه عرب یا اروپا  قرار نداشت و طرف اسراییلی( ایهود اولمرت) با انتقاد فراوان از سازمانهای یهودی دست راستی و صهیونیستهای مسیحی اراده ی خویش را جهت واگذاری بخش شرقی اورشلیم به فلسطینیها بعنوان بخشی از فرایند صلح نشان داد. اما کنفرانس از سوی حماس بایکوت شد و این گروه به نشانه ی اعتراض در 23 نوامبر تظاهراتی را در نوار غزه به راه انداخت. از سوی دیگر فعالین و سازمانهای یهودی افراطی نیز با هر گونه تغییر در وضع موجود اورشلیم مخالفت کرده و اعتراضی را در جلو سفارت اسراییل در واشنگتن ترتیب دادند.

 

هم اکنون پس از اتمام آتش بس شش ماهه میان حماس و ارتش اسراییل، حماس با اینکه میتوانست؛ تقاضای تمدید آتش بس را مطرح سازد؛ با پرتاب راکت به سمت شهرکهاییهودی نشین، بار دیگر دولت اولمرت را در برابر احزاب دست راستی اسراییل در موضع ضعف قرار داد و جرقه های اولیه را بر انبار باروتی که توسط حکومتهای بنیادگرای همسایه و افراطیهای  یهود فراهم آمده بود؛ زد. اینک با گذشت بیش از سه روز از حمله ی تلافی جویانه و البته نابرابر ارتش اسراییل به نوار غزه بیش از 300 کشته بر روی دستهای حماس و بالاخص اسماعیل هنیه، نخست وزیر معزول حکومت خودگردان، سنگینی میکند.

 

اسماعیل هنیه فارغ التحصیل ادبیات عرب از دانشگاه اسلامی غزه است اما طی دوران نخست وزیری و سپس خودمداری حاکمیتی اش در غزه نشان داده  که نه درک درستی از دنیای عرب و تشخیص دوست و دشمنهای عربی خویش دارد؛ نه تشکیلات خودگردان، محمود عباس و وفتح را می شناسد و نه آنچنان دوراندیشی و ژرف نگری که بداند از کلاس درس دانشگاه تا اداره جمعیتی با درآمد سرانه 625 دلار در سال که 60 درصد آنها زیر خط فقر زندگی میکنند؛ فاصله زیادی است؛ و نمیتوان شکم این ملت را با تولید کوچک مقیاس صابون و روغن زیتون، پر کرد. از زمان روی کار آمدن حماس در غزه و بخصوص تغییر وضعیت هنیه از یک نخست وزیر قانونی تا حاکم پادرهوایی که غزه را تنها بصورت دوفاکتو اداره میکند؛ بر خشونتها مستمرا افزوده شده؛ تنشهای میان فتح و حماس به اوج خود رسیده؛ حماس  گروه تروریستی لقب گرفته و کلیه داراییهایش از سوی دولتهایی همچون اسراییل، ایالات متحده، کانادا و اتحادیه اروپا مسدود گشته است. تحولاتی که در نهایت، دردها و رنجهای فراوانی را برای  ساکنین غزه به ارمغان آورده است.

بر طبق مطالعه ای که با همکاری دانشگاه جان هاپکینز و القدس( در اورشلیم) انجام گردید ؛ آشکار شد که ساکنین غزه از کمبود غذایی شدیدی رنج میبرند. مطالعه نشان داد که 5/17 درصد کودکان 59-6 ماهه دچار سوتغذیه مزمن و 53 درصد زنانی که به سن بارداری رسیده اند و 44 درصد کودکان، دارای کم خونی هستند. پس از عقب نشینی اسراییل از نوار غزه در آگوست و سپتامبر 2005، سیستم بهداشتی در غزه رو به وخامت گذاشت که با روی کار آمدن حماس با چالشهای بیشتری مواجه گشته بطوریکه سازمان بهداشت جهانی نسبت به تاثیر تجزیه سیاسی، نزول اجتماعی اقتصادی، عملیات نظامی، و انزوای اقتصادی، روان شناختی و فیزیکی بر سلامت ساکنین غزه هشدار داد. نوار غزه دارای سیستم حمل و نقل بسیار ضعیفی است که استاندارد نبوده و شامل راه آهنی است که از جنوب منطقه تا شمال آن امتداد دارد؛ عملیات تعمیر این خط آهن هم اکنون متوقف شده و در بسیاری از جاها فاقد ریل است. فرودگاه بین المللی غزه(فرودگاه یاسر عرفات) که ارمغان توافقنامه اسلو و تفاهم نامه وای ریور بود و در 24 نوامبر 1998 افتتاح شد؛ در اکتبر 2000 به دستور نیروهای اسراییلی تخریب شد.

 UNICEF Image   UNICEF Image

حال پرسش اینجاست که هنیه مردی که با در دست داشتن اهرم کنترل حماس میتوانست به راحتی آتش بس شش ماهه را تمدید و با در اختیار داشتن فضا و فرصت بیشتر به ترمیم خسارتهای ناشی از زمامداری پرچالش و مصیبت بار خویش بر غزه بپردازد؛ با صدور دستور پرتاب موشک به سوی شهرکهای یهودی نشین چه منظور و هدفی را دنبال می کرده است؟ چرا هنیه هنوز با ادبیات سیاستمداران عربِ قاهره و ریاض آشنا نشده؟ هنیه میتوانست با تلفیق میراث ناسیونالیسم عربی ناصر و سوسیالیسم عرفات به اسلامیزم سیاسی خویش رنگ و بوی عاقلانه تر و امیدوارانه تری ببخشد. او باید ضمن وقوف بر پیشینه و تاریخ تحولاتی که بر منطقه گذشته است؛ میدانست که به هیچ وجه نمیتواند سد راه فرایندی شود که از 1878 از کنفرانس بال شروع شده و ضمن پشت سر گذاشتن رویدادهایی خونین به انتفاضه دوم رسیده است. هنیه باید از تجارب گرانبهای انباشته در مادرید، اسلو و آناپولیس بهره می گرفت و میدانست که ماحصل سیاستها و استراتژیهای ضد هژمونِ تبلیغ و ترویج شده از سوی برخی از کشورهای همسایه چیزی جز تاریکی و اندوه برای مردم غزه به ارمغان نخواهد آورد.

 اینک برآیند چهار روز حمله ارتش اسراییل به باریکه غزه بیش از سیصد کشته و هزار زخمی است و کاری از دست حماسِ هنیه نیز بر نمی آید. به نظر سیاستهای سرخ هنیه، بازوبندها و سربندهای سبز حماس را به باد داده است. مردی که با آهنگ ناخوش برخاسته از ساز ناکوک بنیادگرایی اسلامی به خلسه تلخ انتفاضه سوم فرورفت و آینده باز و چشم انداز فراخ مردم غزه را در تونلهای بسته و تنگ و تاریک منتهی به مصر جستجو نمود. اینک بیمارستانهای غزه را یارای مداوای کشته ها و زخمیها نیست حتی اگر دو طبیب جراح در کابینه هنیه باشند!کابینه  در سکوت محض فرو رفته

Sderot051707a

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 Sderot_051707j

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هنیه اگر چه به تعبیر وزیر امور خارجه مصر، آن نیمچه مرد نادانی نیست که به سوراخ موش خزیده باشد؛ اما به هر حال باید با چشمان باز خویش نتیجه ی سیاستهای چند ساله اش  را که از بالگردها و جنگنده های اسراییلی شلیک میشود؛ ببیند و بداند که حتی اگر تمامی گزافه گوییهای مردان جنگ طلب پیرامونش  مبنی بر هم پیمانی ارتش های عرب و گسیل شدن کشتیهای حامل شهادتیون، لباس واقعیت بر تن کند؛ فرودگاه یاسر عرفات بنا نشده و کم خونی  زن غزه ای که در آرزوی مادر شدن است؛ درمان نخواهد شد.

 

 

 

 

 

 

رد استخوانها

 

 

اسکای از زمان تولد خویش پدر را ندیده، هاوارد اسپنس بازگیر معروف فیلمهای وسترن است

 دون ژوانی بوده برای خودش ستاره اقبالش در حرفه اش بس روشن و بلند و در زندگی

 شخصی بس تاریک و کوتاه . هاوارد پدر اسکای است. اسکای در مایه های بیست و اندی

 ساله است. هاوارد از سر صحنه فیلمبردای آخرین فیلمش میگریزد با اسب میزند به بیابان

. هاوارد از ابتذال زندگی شخصیش می گریزد اما ازصحنه تاریخ گریزی نیست. اسکای در

 انتهای فیلم( don’t come knocking، نیا التماس کن به کارگردانی ویم وندرس) کوزه به

 دست، کوزه ای  که حاوی خاکستر مادرش است؛ از پدر که دستبند ابتذال روزمرگی بر

 دستانش هست؛ لحظه ای درنگ می خواهد تا پس از این همه سال سکوت و غیبت فراگیر

 حتی اگر شده لحظه ای به چهره ی پدر چشم بدوزد؛ دستانش را لمس کند و شاید که در

 آغوشش کشد و آنگاه خاکستر مادر را به باد بسپارد.

 

اسکای به پدر خیره شده و لب به سخن می گشاید[ در حین مونولوگِ اسکای دوربین بطور متناوب بر چهره ی او و هاوارد شات ریورس شات میکند]:

 


من باید بهت یه چیزی بگملازمه قبل از اینکه دوباره از اینجا بری اینو بهت بگممن همیشه

 در مورد تو در شگفت بودممن به فیلمهات فکر میکردمهمه ی عکسهاساعتها بهشون

 نگاه میکردمانگشتهامو رو صورتت به حرکت در می آوردم استخونها را دنبال می کردم

 دستهاتو زیر ذره بین بررسی میکردمرگها و بند انگشتها رو جستجو میکردم و....چندتا

نشونهبه صورت خودم در آینه زل میزدمفکر میکردمنگاه میکردمدنبال چند...چند تا

خط چشمچند تا چروک لب هر چیزی که بتونه یکدفعه همه چیزو از بین ببره--- هیچوقت

 خودشو نشون ندادهمیشه یه چیزی بودنیمه پنهان-- حالا تو اینجاییدرست اینجا

رودرروی من--- همینجا ایستادی-- هنوز مطمئن نیستمبرای چی؟-- چطور ممکنه؟

 


 http://www.youtube.com/watch?v=jKfzVgaNLIk

Don't Come Knocking

Don't Come Knocking

Don't Come Knocking

Don't Come Knocking

عین گربه

 

عراق گهواره تمدنی میان رودان بوده است یادش به خیر شهرزاد و هزارویک شب . الزیدی

 کیست هیچ کس هیچ چیز جز نقطه ای تاریک بر پیشانی درخشان آن دیار. آیا به راستی آنطور

 که بوش گفت حساب او از ملت عراق جداست؟ نه اصلا! رییس جمهور به ملت عراق لطف

 داشته است زیادی هم.  آیا غرب حساب او را از شرق جدا میکند؟ غم انگیز است اما باید

 بگویم باز هم پاسخ منفی است. قریب به سی سال از انتشار شرق شناسیِ ادوارد سعید

 میگذرد اما هنوز بر خلاف میل او چرخ بر همان پاشنه میچرخد؛ خر همان است و پالان هم.

 وهنوز برای ملل متمدن شرق جانیفتاده است که زیر ذره بین تحلیلند. آیا ملت عراق طالب

 دموکراسی است؟ نه به هیچ وجه! پرتاب لنگه کفش به سوی دموکراسی. آیا ملت عراق

 طالب آرامش است؟ ابدا فکرش را هم نکنید! با دموکراسی زودرس چونان طفلی ناقص

 الخلقه و زودهنگام موافقید؟ من هم موافقم. حال این که ملتی طالب دموکراسی است و

 ملتی نه چطور؟ باز هم صادق است. عراقیها در ناخوداآگاه جمعی خویش طالب دیکتاتوریند

 چه از نوع سوسیالیستی اش و چه از نوع مذهبیش. داستان، دیگر داستانِ خواستن

 دموکراسی به شیوه ی خویش نیست که اگر می بود حرفی و بحثی نبود. اما مشترکاتی نیز

 هست. ملتها با دیوارهای ناپیدای فرهنگ، منزوی و تک افتاده نیستند. اصولی هست مرامی

 هست. یک نمونه اش رعایت ادب و نزاکت خبرنگاری است. درست است؟ با من موافقید؟

 وقتی مملکتی آنقدر بلبشو و هر کی هرکیست که کارت خبرنگاری بر گردن هر کسی آویخته

 میشود؛ چه انتظاری بیش از این دارید؟ اما به هر حال بخت با الزیدی یار بوده است.

 می پرسید چرا؟ چون لنگه کفش خویش را به سمت رییس جمهوری از شرق بالاخص

 خاورمیانه پرتاب نکرد که اگر کرده بود تا همین لحظه جد اندر جدش سوخته و خاکستر شده

 بودند. همانجا در همان اتاق کنفرانس دمار از روزگارش می آوردند. رییس جمهور که چه عرض

 کنم حتی اگر وزیر خاورمیانه ای هم میبود حال از الزیدی خبری نبود.

بازتابهای رسانه ای:

ایران: خبرنگار واحد مرکزی خبر به شهروندان ایرانی طریقه ی پرتاب کفش به سوی رییس

 جمهور آمریکا را یاد میداد. توجه داشته باشید پرتاب کفش به سوی یک مقام عالی رتبه هرکه

 میخواهد باشد. قصه ی این خبرنگار همان حکایت الزیدی است بی کم و کاست.

در آمریکا اما جریان فرق میکند. پلهای ایدئولوژیک برای پاسداشت و مدح و ثنای قدرت زده

 نمیشود. تمدن غرب رو به اضمحلال معرفی نمی شود. لیبرالیسم خانه خراب معرفی

 نمیشود؛ بلکه زنجیره ای از شوهای طنز ساخته میشود که بوش را به سخره میگیرند به

 همین راحتی بی آنکه مسیحیت در خطر بیفتد؛ اذهان عمومی مشوش شود؛ امنیت ملی به

 خطر افتد و هزار توهم تاریک دیگر در همین مایه ها. تنها برای خنده همین و بس برای شاد

 بودن. Cnn میگفت رفلکس بوش در شصت و اندی سالگی همچون واکنش گربه ای چالاک

 بوده است: طوفان خنده. بوش نیز از سایز کفش گفته بود که 10 هست و اینکه اینها همه اش

 ماحصل دموکراسی است راست هم میگوید صدام حسین کجا که عراقیها را دست جمعی در

 گودال می انداخت و یک نارنجک هم روش و حالا کجا که خبرنگاری پاپتی به خود اجازه میدهد

 که لنگه کفش به سمت رییس جمهور آمریکا پرتاب کند تا مرثیه ای باشد برای یک تمدن از

 دست رفته

ولی خودمونیم ها، جاخالی عالی بود، عالی!

قلب قدرتمند

 

October 10, 1963(1963-10-10)
Princeton, New Jersey


دانیل پرل(10Daniel Pearl اکتبر، 1963، 1 فوریه 2002) ژورنالیست آمریکایی که در

 کراچی پاکستان ربوده و به قتل رسید. در زمان ربایش، پرل به عنوان مدیر دفتر جنوب آسیای

 وال استریت ژورنال که در بمبئی مستقر بود؛ خدمت می کرد. ایشان پرونده ریچارد ریدِ (

Richard Reid) بمبگذار را مطالعه نموده بود و در پی آن اظهار نمود که پیوندهایی میان

 القاعده و سرویس اطلاعات ارتش پاکستان (ISI)وجود دارد. به همین دلیل به پاکستان رفت؛

 جاییکه سر از تنش جدا نمودند.

در جولای 2002 ، احمد عمر سعید شیخ(Ahmed Omar Saeed Sheikh)( تبعه

 بریتانیا، متولد پاکستان)، به دلیل ربودن و قتل پرل به اعدام با چوبه دار محکوم شد.

در مارچ 2007 در یک جلسه نظامی پشت درهای بسته در کوبا، خلیج گوآنتانامو، خالد شیخ

 محمد( Khalid Sheikh Mohammed )، اعتراف کرد که شخصا سر از تن پرل

 جدا نموده است.

 

سالهای آغازین

دنیل پرل در پرینستون، نیوجرسی متولد شد و در انکینو (Encino ) در مرکز لوس آنجلس،

 کالیفرنیا بزرگ شد. در آنجا در مدرسه راهنمایی پُرتولا( Portola )و دبیرستان بیرمنگام ثبت

 نام نمود. پدرش جودا پرل(Judea Pearl )، پروفسور دانشگاه UCLA و مادرش رُز(

Ruth) اصالتا از یهودیان عراق است. تاریخچه خانواده و و ارتباطاتش با اسراییل توسط جودا

 پرل و در کتابی با عنوان اسراییل برای من چه معنایی دارد؟ (

What Israel Means to Me ) به قلم آلن درشوویتز ( Alan Dershowitz) ، تشریح

شده است. دنی، آنچنانکه در تمامی عمرش با این نام شناخته میشد؛ از 1981 تا 1985 در

 دانشگاه استنفورد حضور به هم رساند جاییکه به عنوان عضو اتحادیه آلفا دلتا فی(

Alpha Delta Phi )، در انجمن افتخاری فی بتا کاپا(Phi Beta Kappa) در رشته

 ارتباطات زبانزد شد و در بنیانگذاری روزنامه دانشجویی تفسیرگر استنفورد (Stanford

Commentator) همکاری نمود. با درجه لیسانس در ارتباطات از استنفورد فارغ التحصیل

 شد و پس از آن یک تابستان را بعنوان کارآموز در ایندیانا پولیس استار(Indianapolis

Star) و همچنین زمستانی را در آیداهو در رستورانی در یک پیست اسکی گذارند. به دنبال

سفر به اتحاد جماهیر شوروی، چین و اروپا، به روزنامه ی نورس آدامز ترنسکریپت( North

Adams Transcript) و برکشایر ایگل(Berkshire Eagle) در غرب ماساچوست

پیوست. سپس به سانفرانسیسکو بزینس تایم (San Francisco Business Times) نقل

 مکان نمود.

پرل کار خود را در وال استریت ژورنال در دفتر آتلانتای این نشریه در واشنگتن دی سی و به

 منظور ارایه گزارش در زمینه ارتباطات تلفنی آغاز نمود. در سال 1996 به دفتر لندن نشریه

 رفت و مقالاتی به رشته تحریر درآورد از جمله مقاله ای درباره داستانی در اکتبر 1994

پیرامون ادعای پیدا شدن یک ویولن استرادیواریوس(Stradivarius violni )در رمپِ یک

 بزرگراه و روایتی از موسیقی پاپ ایران در جونِ 2000. چشمگیرترین مطالعات وی به نزاع

های قومی در بالکان می پردازد که در قالب آن به این نتیجه رسید که آنچه که از آن تحت عنوان

 اتهامات نسل کشی در کوزوو یاد میشود؛ معتبر نیست. همچنین حمله موشکی آمریکا به یک

 تاسیسات نظامی فرضی در خارطوم که ثابت نمود که در واقع یک کارخانه داروسازی بوده

 است.

بعدها، با ماریان ون نین هاف( Mariane Van Neyenhoff )آشنا و با او ازدواج نمود.

 ایشان بودایی و عضو سوکا گاکیِ بین الملل(Soka Gakkai International) بودند.

 پسرشان، آدام دنیل پرل در 28 می 2002 سه ماه پس از مرگ دنی در پاریس به دنیا آمد.

قتل

در 23 ژانویه 2002 در مسیری که به خیالش او را به کافه ای روستایی در کراچی جهت

 مصاحبه با شیخ مبارک علی گیلانی( Sheikh Mubarak Ali Gilani) میبرد؛ توسط

 گروهی نظامی که خود را جنبش ملی برای احیای اقتدار پاکستان مینامید(

The National Movement for the Restoration of Pakistani Sovereignty)

 ربوده شد. این گروه ادعا نمود که پرل مامورCIA است. و از طریق یک پست الکترونیکی از

 ایالات متحده درخواستهایی نمود؛ از جمله آزادی تمامی تروریستهای بازداشت شده پاکستانی، و

 همچنین آزاد نمودن یک کشتی آمریکایی متوقف شده حامل جنگنده های F16 برای دولت

 پاکستان.

 

پیام میگوید:

به شما یک روز دیگر مهلت میدهیم و اگر آمریکا تقاضاهای ما را اجابت نکند؛ دنیل را خواهیم کشت. و کماکان ادامه خواهیم داد تا دیگر هیچ ژورنالیست آمریکایی نتواند وارد پاکستان شود.

عکسهایی از پرل درحالیکه دستبند زده شده و تفنگی به سویس نشانه رفته و روزنامه ای در

 دست دارد به نامه الکترونیکی ضمیمه شده بود. از سوی سردبیر پرل و همسرش هیچ پاسخی

به تقاضاها داده نشد.

نه روز بعد، پرل با جدا نمودن سر از بدنش به قتل رسید. جسد پرل درحالیکه ده تکه شده و در

 گوری کم عمق در حومه کراچی دفن شده بود؛ در 16 می پیدا شد. وقتی که پلیس بقایای جسد

 را پیدا نمود؛ عبدالستار ایدهی ( Abdul Sattar Edhi )[از خیرین نوع دوست پاکستانی]

 بیدرنگ به صحنه رسید و شخصا تمامی ده قسمت را جمع نمود و آنها را به سردخانه برد. پیکر

 این روزنامه نگار به ایالات متحده بازگردانده و در گورستان یادبود پارک مونت سیناتی(

Mount Sinai Memorial Park Cemetery)در لوس آنجلس، کالیفرنیا به خاک سپرده

 شد.

 

 

 هیچ گونه کالبد شکافی انجام نشد. ویدئویی که بعدا به دست آمد؛ خط سیر وقایع را آشکار ساخت.

 ویدئوی دنیل پرل

دنیل پرل هویت خویش را در فیلمی که توسط قاتلینش تهیه شد بیان میکند.

در 21 فوریه 2002، نواری ویدئویی با عنوان سلاخی روزنامه نگار جاسوس، دنیل پرل یهودی، منتشر شد.

در این فیلم راوی به زبان انگلیسی میگوید:

·        " نام من دنیل پرل است. من یک یهودی آمریکایی اهل انکینو، کالیفرنیا، آمریکا هستم."

·        "من اهل، آه، از طرف پدر از خانواده ای صهیونیستی."

·        " پدرم یهودیست؛ مادرم یهودیست؛ من یهودی ام."

·        " خانواده ام پیرو دین یهود است. ما از خانواده های بسیاری در اسراییل دیدن کرده ایم."

·    در پشت شهرک نی براک(Bnei Brak)، خیابانی است که به نام جد بزرگم نامگذاری شده است؛ او یکی از بنیانگذاران شهرک بود."

طبق گفته های پدر پرل، حقیقتی که در آخرین جمله بیان شده بر هیچ کس جز اعضای خانواده

معلوم نبود؛ بنابراین نمیتواند تحت فشار از او خواسته شده باشد. ایشان معتقد است که دنی

 خواسته است تا بدین ترتیب و از طریق این پیامِ رمزی از سلامت خویش خبر دهد و اینکه

 آزادانه سخن میگوید.

 

بخش دوم فیلم پرل را در حال تبعیت از فرامین زندان بانان خویش نشان میدهد. زیرنویس فیلم به

 زبان اردو ادامه دارد. تصاویری از مسلمانانی که مرده اند و صحنه های مشابهی بر تصویر

پرل سوپر ایمپوز شده است. تصاویر دیگری رییس جمهور آمریکا، جورج دبلیو بوش را نشان

 میدهند که با نخست وزیر اسراییل آریل شارون دست میدهد و نیز تصاویری از پسری فلسطینی

محمد الدوره(Muhammad al-Dura) که نیروی دفاعی اسراییل به مرگش متهم شد.

در ویدئو، بدن پرل از کمر به بالا لخت است و گلویش به مدت 1 دقیقه و 55 ثانیه بریده شده در

 این زمان او در خون خویش جان میکند. سپس مردی سرش را از تن جدا میکند.

تصاویر معدودی مشتمل بر عکسهایی که از اردوگاه زندانیان گوانتانامو گرفته شده در کنار

 تصویر پرل نشان داده میشود. 90 ثانیه پایانی فیلم لیست درخواستهای مفصل قاتلین را که بر

 تصویر پرل که به شدت موهایش کشیده شده؛ سوپر ایمپوز گشته است؛ نشان میدهد.

به زبان انگلیسی:

جنبش ملی برای احیای پاکستان مقتدر(NMRPS)

ما همچنین موارد ذیل را خواهانیم:

·        "رهایی فوری زندانیان گوآنتانامو"

·        "بازگشت زندانیان پاکستانی به پاکستان"

·        "پایان بی درنگ حضور آمریکا در پاکستان"

·        "تحویل جنگنده های F16 که پاکستان پولشان را پرداخت کرده اما تحویل نگرفته است."

·    "به آمریکائیها اطمینان می دهیم که هرگز در سرزمین مسلمان پاکستان ایمن نخواهند بود و

 اگر خواسته های ما را اجابت نکنند این صحنه بارها و بارها تکرار خواهد شد."

ویدئو از سوی دو دولت پاکستان و ایالات متحده تایید شد. یک سایت جهادی ویدئو را در اینترنت

 منتشر ساخت. در آوریل 2002، دان رازر(Dan Rather)، در تلویزیون CBS گزارش داد

 که این ویدئو بنحو وسیعی توسط جهادی ها و برای سربازگیری در پاکستان و عربستان سعودی

 استفاده میشده است.

 

برآیند

مجموعه ای از نوشته های دنیل پس از مرگش و در سال 2002 منتشر شد که " مهارت خارق

 العاده او را در نویسندگی" و " بینشش نسبت به داستانهای پیچیده را" را بازگو میکند. شش تا از

 این روایتها توسط آهنگساز، راسل اشتنبرگ در آلبومش با نام  قصه هایی از سیاره ی محبوبم

(Stories from My Favorite Planet )- جهت تریو برای ویولن، پیانو و خواننده اقتباس

 شده است.

بنیاد دنیل پرل توسط خانواده و دوستانش بنیان گذاشته شد تا با همان سبک و سیاقی که روح و

 خصلت و اصول کار پرل را شکل میداد؛ رسالت او را ادامه داده و به آنچه که آنها دلایل ریشه

 ای مرگ او مینامند؛ پی ببرد.  اصولی مشحون از عینیت و درستی در حد کمال، چشم اندازی

 نامتعارف و صریح، عقیده ای پابرجا به اثربخشی آموزش و ارتباطات، و عشق به موسیقی،

 عزت، و دوستی.

بیوه پرل، ماریان پرل یادنامه ای با عنوان یک قلب نیرومند (A Mighty Heart)نگاشته است

 که روایتی کامل از پرل و زندگیش در اختیار میگذارد. این کتاب در فیلمی با همین نام وبا

 هنرنمایی آنجلینا جولی و دن فاتر من(Dan Futterman) اقتباش شده است.

منبع: ویکی پدیا

 

 

گزارش هواشناسی

گزارش هواشناسی: آب و هوای اکوادور بهاری با وزش نسیمی ملایم حاوی چندین برگه قرارداد، کاراکاس نیمه ابری که به تدریج با نفوذ توده هوایی گرم و ملایم از سوی مدیترانه حاوی چندین دستگاه سمندآفتابی و بهاری میشود، خارطوم ابری است اما با ورود جبهه هوای پر فشار ایدئولوژیک از سوی شرق نیمه ابری و به تدریج صاف میشود، پیونگ یانگ بارانی حاوی رادیواکتیو و امیدی به بهبودی و قطع باران نیست؛ دمشق بد نیست ولی هواشناسان مدام چشم انتظار رسیدن جبهه های پربرکت نفتی از شرق کشور هستند؛ هاوانا خوب است اما اگر دود سیگار کمتر شود بهتر هم میشود؛ بورکینافاسو منتظر نتایج آنالیز نقشه های پیش یابی هستیم؛ آب و هوای...... و ...... بسیار عالی و جای نگرانی برای .....نیست. به علت کمی وقت از ارایه گزارش آب و هوای ایران معذوریم؛ با تشکر!

گل شیفته


گل شیفته فراهانی این روزها در اوج به سر می برد؛ و شیرین ترین لحظات زندگی اش بی شک همین لحظات است. گل شیفته با آن قامت کوتاه و چهره سبزه و گندم گونش که در مراسم افتتاحیه مجموعه همه دروغها، در ظاهر و در باطن، سمبل و سرجمع یک ایرانیت تمام عیار بود و چهره نه شاد و نه اندوهگینش، روایتگر تمامی رنج ها و اندوههایی که طی سالیان کار حرفه ایش در سینمای ایران چشیده و کشیده است. گل شیفته با آن چهره گلگون، باستانی و آرکائیک، دستان سینمای ایران را در آخرین لحظه های احتظار ناشی از زهرآگین شدنش، گرفته است. گل شیفته راهگشای تمامی عقده ها، کینه ها و حسادتهای مسمومی شده است که سالیان درازی است مثل خوره به جان سینمای ایران افتاده است تا شاید با خالی شدن بر سرش دست از پیکره رو به موت سینما بر دارند.

mim mesle madar (m like mother)

 این روزها هر کسی مجاز است تا بی اعتنا به جایگاه بلند این هنرمند که مانند الماسی نورانی نه تنها بر پیشانی سینما که بر پیشانی تک تک شهروندان هنردوست و فرهیخته این دیار، می درخشد؛ هر گونه انتقادی اعم از سازنده و مخرب، انواع اقسام خوار و خفیف کردن ها و وصله چسباندن ها از ریز و درشت، در حق این سوپر استار و شمایل بی بدیل هنری روا دارد. همگان از پیر و جوان از آنها که ادعاشان در عرصه سینما از هفت آسمان هم در می گذرد و در پاچه خاری سیاسیون و مذهبیون سرآمدند تا برسد به کسانی که یک پاشان سر صحنه است تا فیلم مستهجن و زباله دیگری را روانه پرده نقره ای کنند و یک پاشان در اکس پارتی های شبانه تهران، همه و همه آزادند تا بغض های فروریخته خویش را بر سر گل شیفته آوار کنند. اما گل شیفته با آن قامت بالنسبه کوتاه سمبل بزرگ منشی است؛ گل شیفته با آن صورت سبزه، قلبی دارد از طلا و سعه صدری به فراخنای آن حس حسرت خواری که میمِ  درخت گلابی را واداشت تا پس از سالیان سال جویای احوال عشق از دست رفته اش باشد.

Golshifteh Farahani

گل شیفته با آن چشمها که برق اصالت و شیرینی در انگوری شان، انسان را در هر مقام و منزلتی که باشد در جایش میخکوب میکند تمامی زون کن و زنبیل سینمای ایران را با خود به محکمه هالیوود برده است . گل شیفته با قلبی رئوف که همگان را مسخر خویش میسازد؛ وکیل تسخیری سینمای ایران است. وکیلی که وجدان اهل فضل و زمانی که بر همه چیز پرتو می افکند برای سینما برگزیده است. و چه وکالت زیبا و مستحکمی و چه موکل بی قدر و بی منزلتی. لیکن صبغه هنری گل شیفته به هیچ عنوان مربوط به امروز و دیروز نیست. همه چیز به میم  باز می گردد؛ به شر و شور بی مثالش که تمثالی بود از معصومیت و فرزانگی و آشفتگی های بلوغ دخترانه. معشوقی چنان بی مانند و یگانه که عاشق پا دراز و لق لقیش را تا پای چشمه می برد و تشنه بازپس می فرستاد و زمانی که ظهر تابستان باغ دماوند با هرم گرمایش بر قلب عاشق می افتاد چه جانی میکند و چه تقلایی میکرد که سرانگشتش را به تن میم  برساند.  

Golshifteh Farahani

گل شیفته مربوط به دیروز و امروز نیست؛ گرمایی که در وجودش نهفته است در نهایت استیصال و واماندگی هم میتواند سردترین نقطه ایران فرض بگیرید غاری تنگ و تاریک در دل کوههای منجمد کردستان را به چنان فضای امان و آرامی بدل کند که باغ عدن در برابرش سر تعظیم فروآورد. زمانی که فریاد می کشید « کاوَه کاوَه » یا گوسفندان را با ادای کلماتی مانوس با گوشهاشان هدایت میکرد و می گفت« هیو هیو هی»، گویی همه چیز و همه کس در هستی سینما فرومیپاشید و سینما می شد آنی که در بیرون قلمرو هستی است و حد و حدودش را مشخص میسازد. و زمانی که در اشک سرما جان خویش را در راه رسیدن به معشوقش از دست داد مگر میتوانستی نگریی برای آن چوپان اهل کتاب. گل شیفته با چرخشی در سبک به «میم مثل مادر»  میرسد و به همگان می فهماند که   حتی بازیگری به شیوه متد را هم میتوان بومی کرد و با مولفه های درون زاد فرهنگ ایرانی عجین نمود. اینک سینماگرانی که سینما را عرصه لودگی و ابتذال فکری خویش ساخته اند؛ حضور گل شیفته را در مجموعه همه دروغها فاقد ارزش می دانند و با ادبیاتی سخیف و مهوع همه چیزی را از هالیوود گرفته تا ریدلی اسکات و ابرستاره هالیوودی به میخ حسادت و عقده های فروخورده و لجن پراکنی های خویش می کشند. دیگر کار از کار گذشته است و آتش به دهان سینمای ایران میبارد. دیگر دست هیچ کسی اعم از صغیر و کبیر و عاشق و  فاسق و حسود و بددل و بیدل، دوست و دشمن از سیاستمدار و ارباب قدرت گرفته تا روزنامه نگارهایی که جهان را به وسعت دفتر و میزکار خویش می بینند و قلمشان پر شده است از عتاب و سرزنش هرآنکس که سرش به تنش می ارزد؛ پر از سم و زهر، و خیالتان را راحت کنم تمامی بدنه سینمای ایران غیر از اندک استثنائاتی که هستند؛ دست هیچ کس و هیچ چیز ، هر چقدر هم که پادراز و لق لقی باشند و ادا اطوار درآورند؛ به گل شیفته نمیرسد. بدنه سینما حال باید در حسرت سوپر استار خویش بسوزد و بسازد.

 

 

Golshifte Farahani

 و براستی هم بدنه ای که مدفوع گاهی برای جولان مگسهاست؛ کجا و عرصه سیمرغ کجا. گل شیفته با آن پوشش مشکی و موهای مشکی و چشمان مشکی حکایت غریب هنرمند خون دل خورده است؛ هنرمندی که ردای تنگ و باریک سینمای بومی را در حد و اندازه های قامت فراخِ ذهن خویش ندیده است. نمی دانم چرا ولی همواره گل شیفته را در ذهن خویش تصور میکنم که در هالیوود پشتوانه مادی خویش را مستحکم و غنی می کند؛ و آن گاه بار سفر را به سوی سینمای فرهیخته اروپا می بندد همواره در خیال خویش او را در فیلمی خیالی از تروفوی فقید یا گُدار یا فلینی و یا تورناتوره  یا گاس ون سنت یا میکل آنجلو آنتونیونی می بینم. چه میشد اگر گل شیفته جای آیرین یاکوب  در زندگی دوگانه ورونیکای کیشلوفسکی  را می گرفت. باور کنید که چه بسا حس و حال و غمباری فیلم دو چندان میشد. یا گل شیفته را تصور کنید بجای میا فارو در بچه رزماری به نظر شما آیا دست شیطان به او می رسید؟ فکر نمی کنم.   و یا اسکارلت یوهانسن در دختری با گوشواره مروارید. هنوز هم دیر نشده است. سینمای اروپا همان منزل گاهی خواهد بود که بی صبرانه در انتظار گل شیفته است و کارگردانان صاحب سبکش بی گمان در انتظار ورود او به اروپا خواهند بود. از همین حالا می توان گل شیفته را در درامی پیچیده و اثر گذار از تورناتوره یا فیلمی ساختار شکن از سینمای فرانسه یا فلسفی و منتقد از میشائیل هانکه تصور نمود. آنچنانکه ریدلی اسکات گفته است؛ انرژی گل شیفته بی پایان است و وصف ناپذیر. کسی که مدتهاست پا در قلمرو اسطوره و افسانه گذاشته است. چه فیلمهایش بفروشد و چه نفروشد چرا که اصولا تعیین معیاری برای سنجش کار او از عهده هر کسی ساخته نیست. 

 

 

قفس شیر


مملکت ظلم پرور و زمین ظالم خیز همانی است که اصطلاح مودبانه اش می شود توسعه نیافته. این زمین پر از علف هرز است. و پر از انگل. مملکتی که شهروند شصت و اندی ساله اش همینجا رودرروی من اشک می ریزد و در خاطرش نیست که آخرین بار کی لب به میوه زده است. پیرزن شوهر مرده ای با صورت چروکیده و چشمانی متحیر و مات که قصد گرفتن حق شوهر متوفایش را نموده  از یکی از همین غولهای تنه لش و بی خاصیتی که نامشان سازمان دولتی است از همان سازمانی که گردن ریاستش از گردن خرس کلفت تر است و شکمش آنچنان آماسیده که گویا در سه بعد اقلیدسی نمی گنجد و در پی ابعاد تازه است. به هم کار و هم اتاق من می گوید که پسر نوجوانش روزی چهارده آرام بخش می خورد. توسعه نیافته یعنی 2500 مینی بوس در تهران با عمری بالای 20 سال در ترددند و اینجا در این گوشه از این سرزمین به گمانم عمرشان به سی سال هم میرسد. آنوقت رییس مجلسش جهت شرکت در همایش گردهمایی سران بین المجالسِ چه و چه و به منظور بررسی معضلات زیست محیطی جهان که لابد کیوتو و مقاومت آمریکا باز هم مثل همیشه نقل مجالس است عازم ژنو میشود. و رییس جمهورش بر موجودی حساب ذخیره ارزی مهر کاملا محرمانه میزند. که ملک طلق من است. و توسعه نیافته یعنی اینکه جهت گرفتن تعرفه برای یک ویزیت ساده از یک چشم پزشک بایستی از بوق سگ در صف بمانی تا صلات ظهر و اینکه برای گرفتن یک خانه اداری به زاری و التماس بیفتی و زندگی ات معطل بماند در حالیکه همین همکارهای چند اتاق آنطرف ترت سرمست اند از اینکه سالیان سال در خانه سازمانی جاخوش کرده و خانه خود را نیز اجاره داده و با دمشان گردو میشکنند و به عالم و آدم بی اعتنا و از هر دو طلبکار اگر نگاه چپ بیاندازی به قیافه شان. و ظالم خیز یعنی شبه سیرکهایی برپا میشود با هزینه دولتی و ما نیز آنقدر عقل و شعور نداریم که رفتن در قفس شیر سالها تجربه و تحصیلات و ممارست می خواهد و از ساز زدن در ارکستر فیلارمونیک برلین هم سخت تر است اما شهروند ما بی محابا میرود در قفس جانش را در کف دستش می گذارد و خیال کرده است شیر می فهمد که اینجا ایران است و دولت مهرورزی در کار است و برای اداره مردمان جهان و چه بسا شیرهای جهان برنامه دارد و نمی فهمد و لابد عقلش را بیرون قفس جاگذارده که شیر نمی فهمد و اینجور حرفها به کتش نمی رود و اگر درست تربیت نشده باشد حمله میکند و خونت را می ریزد. توسعه نیافته یعنی اینکه مدیرت در میان غریبه ها بجای تشویق لاطاعلات بارت کند و حسادت چون لخته های خون در چشم  دوستان و همکارانت نطفه بسته باشد. اینجا ایران است.