my tehran for sale

تهران من حراج (my Tehran for sale)
کارگردان: گراناز موسوی
بازیگران: مرضیه وفامهر،امیرچگینی، آشا مهرابی
محصول: ایران و استرالیا (2009)
فیلمی آبرومندانه در حمایت از پدیده "آبرومند"
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
با نگاهی جامعه شناختی-
انسانشناختی و در نظامی فکری-تحلیلی که سعی در واکاوی طبقات نوظهور اجتماعی طی
سالهای اخیر در ایران دارد؛ " تهران من حراجِ" گراناز موسوی در کنار فیلمهایی همچون" سنگسار ثریا
میم"،" زنان بدون مردان"،" چند کیلو خرما برای مراسم
تدفین"،" کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد"و....در یک سبد قرار
میگیرند. تعجب نکنید! درست که تم و مضامین این فیلمها تفاوتهای بعضا زیادی با
یکدیگر دارد اما در تحلیلی که ارایه خواهم داد؛ نشان میدهم که جریان "سینمای
مستقل ایرانی در تبعید" چگونه در حرکتی حساب شده و ژرف سعی دارد تا با حفظ فاصله-و بعضا تضاد و تخالف- از
"گفتمان غالب" فیلمسازی در داخل کشور که سعی
دارد تا رندانه کاستیها و رخوت مبتلابه خویش را به پای محدودیتهای ناشی از سانسور-
که صدالبته تاثیرگذار است- بگذارد؛ ضمن نقد این گفتمان غالب در حرکتی دیالکتیکی
سعی نموده تا آن را تکمیل و تعالی بخشد.
پدیده آبرومند چیست؟ مهمترین مولفه در این پدیده
جامعه شناختی گرایش طبقات حامی و درگیر با آن به سمت "فرهنگ" است. مراد
ما از فرهنگ در اینجا- از میان نظریات مختلف پیرامون آن- نوعی " والایش
انگاری"، " زهد دنیوی"، " معنوی گرایی"،" زندگی
مقید و مبتنی بر اصول و البته فارغ از تعصب"، و بطور خلاصه نوعی "زیست
انتزاعی" است که طبقات معرف خویش را در مخالفت و تضاد با دو طبقه عمده
اجتماعی تعریف و تجهیز میکند: الف- طبقات متوسط متمایل به مصرفگرایی حاد و سرمایه
سالارنه. بر خلاف بسیاری از تحلیلگران اوضاع اجتماعی در ایران، بر این عقیده ام که اکثریت
شهروندان ایرانی را میتوان در این طبقه قرار داد. از جمله معرفهای این طبقه میتوان
به این موارد اشاره نمود: گرایش به سریالهای تلویزیونی شبانه، گرایش به "ظروف
تفال" و "یخچال سایدبای ساید"، گرایش به خرید بعنوان یک فرایند
هویت ساز، نسل " ساعت خوش و برره"، نگاه به دین همچون سلسله ای از مناسک خنثی و بی تاثیر که صرفا جهت
بجاآوردن خلق شده اند؛ یا همان نگاه رفع تکلیفی، نسل آخر هفته دربند، تجریش، باغ
شازده، شمال، شاگلی، سی وسه پل، طرقبه، سعدی، کارون، نسل فست فود، و در نهایت و
مهمتر از همه دو مولفه اساسی: برآورده شدن هر چه بیشتر و بهتر نیازهای
فیزیولوژیکی- توجه فراوان به فست فود و قرمه سبزی و کرمها یا اسپری های تاخیری
شایان ذکر است- و نیز دوری و نفرت از ادبیات یا ساده تر بگویم " خواندن"
و " فراگرفتن". اگرچه پس از تحولات سیاسی-اجتماعی اخیر در ایران بسیاری
بر روی طبقات متوسط در ایران حساب باز کرده اند؛ اما فراموش کرده اند که حتی
"اعتراض" برای بسیاری از افراد این طبقه کارکرد تفنن گونه داشته و اهداف
خویش را همچون " آرمان" مینگرد.

اعتراض همچون نمایشی خیاباتی یا نمایش مد با چاشنی
قرار و مدارهای عاشقانه. طبقه متوسط ایران تنبل و عافیت طلب و دور از کتاب است.
این طبقه نه برخاسته از نوعی "خودآگاهی طبقاتی" ،که ماحصل هفتاد سال یکه
تازی سرمایه داری خشن و افسارگسیخته ای است که حال تنها رهاوردش له شدن فرهنگ زیر
پای جامعه ای سوداگر، خرفت و بی روح است که در آن همه چیزحتی اندیشه به کالایی
برای مبادله و کسب منفعت بدل شده، چیزی در حد تنقلات. نسلی که برای کسب
"لذت" بهایی گزاف میپردازد اما هیچگاه روی خوشبختی را نمیبیند. نسلی که
برای به در کردن سیزده، ساعتها در ترافیک میماند اما عین خیالش نیست؛ نسلی که ازدواج میکند تا خیانت کند؛ طلاق
میگیرد اما از قوانین حضانت و مصیبتهای زنان بیوه هیچ نمیداند. نسلی که کتابخانه
اش بیش از هرکجای دیگر خانه به گردگیری مداوم نیاز دارد. تورم در نگاه افراد این
طبقه در گران شدن " گوشت قرمز" متجلی است نه ورشکستگی سینماها یا گران
شدن کاغذ. آنچه افراد این طبقه از فرهنگ تلقی میکنند چیزی نیست جزء معجونی مرکب از
تفاله های فرهنگ شرق و غرب، خوشباشی شرق صفتانه که مهر آن برباد رفته است و
پیشرفته بودن غرب ماآبانه که موشکافی و آگاهی اش. این طبقه بدین جهت طبقه ای " بی آبرو" است که تفکر را
واگذاشته و تنپرور و تن آساست و بر این گمان منحط که میتوان با میان بر زدن
مدرنیته بسوی پسامدرنیسم آنهم گونه مبتذل اش که در نیهیلیسم دنیا گریز مستحیل
گشته؛ حرکت کرد. این طبقه متوسط نیست؛ کودک نازپرورده و دردانه سرمایه داری است که
دارد رفته رفته به توده زشت کریهی بدل میشود؛ کودکی که به بیماری صعب العلاج
" بی فرهنگی" دچار است. طبقه ای که تنها از حیث کثرت از طبقه متوسط
استاندارد نشان دارد و بس. تیپهای اعضای
این طبقه به فور سروکله شان در " تهران من حراج" پیدا میشود؛ افرادی که
به مصداق " آواز دهل شنیدن از دور خوش است" دم در سفارت استرالیا صف
کشیده اند و فیلمساز چه زیبا با فاصله گرفتن از انگاره ذهنی و کلیشه رایج که یا به
دنبال محکومیت ساده لوحانه مهاجرت- سریالهای تلویزیونی- است و یا تشویق عجولانه و منفعت طلبانه
آن- کانالهای ماهواره ای فارسی زبان- مهاجرت را نه خاص عده ای بورژوای راحت طلب-
آنها هیچ نیازی به مهارجت ندارند- و نه مختص به مغزهای وطنی! بلکه ناشی از یک مُد
روز در میان طبقه متوسط میداند. چهره افراد تجمع کننده بیشتر به کارمندان دولت و
زنان ابله بیسواد میماند تا افرادی که مهاجرت را به تبع تحقیق و تفحص و یا همچون
مرضیه از سر استیصال و با اِکراه پذیرفته باشند.

. فراموش نکنیم که مرضیه جایی
خشمگنانه به مامور اداره مهاجرت، دردناکی گذشتن از " آب و خاک" را گوشزد
مینماید و یا در جمله ای زیبا به نامزدش میگوید :" که حالا این استرالیا چه
جور جایی هست؟ آیا کسی کار آدمو میفهمه؟" اینها همگی شواهدی هستند بر رفع
اتهام مرضیه از "غربزدگی"، چیزی که بلای جان طبقه متوسط ایرانی شده. اشتباه
نشود وقتی میگویم غربزدگی منظورم "رفاهیات" غرب است منهای ادبیات غرب.
والا بسیاری از حاکمین هنوز هم آل احمد- البته آل احمد پاستوریزه شده را- بر سر
خویش حلواحلوا میکنند. تیپ دیگر، پزشک پول پرست مال اندوز که با " بی
آبروییِ" مهوعی ارقام نه چندان پایین! حق ویزیت خود را به مرضیه یادآوری
میکند- با عرض معذرت از معدود اطبای حاذق و انسان دوست ایرانی- براستی کدام شهروند
منصف ایرانی است که از پول پرستی و شقاوت بسیاری از پزشکان شکوه نداشته باشد؟ آیا چهره
پزشک فیلم ذره ای به کسی رفته است که به بقراط قسم یاد کرده باشد یا نه صورتی است
بی سیرت که از هیجان ناشی از ازدحام مشتری آماس کرده؟تیپ متوسط بعدی، زنانی که با
لذتی پنهانی و در کمال سرخوشی در سالن انتظار مطب از صیغه یا ازدواج مردان پا به
سن گذاشته با دختران جوان سخن میگویند؛ و این تلخترین طعنه کارگردان است به رواج
پست مدرنیسم مبتذل که متاسفانه بخش اعظم آن را زنان طبقه متوسط بر دوش میکشند. از
پچ پچ های شرم آور زنان فیلم در مطب گرفته تا جراحیهای بینی و گونه و......اگر
زنان طبقه متوسط ایرانی بدنبال بخشی از آزادیهای مطرح در جنبشهای فمینیستی غرب
هستند- به آن بخشی که انعکاس تمایلات زن سفیدپوست غربی است کاری
ندارم- لاجرم باید به مقتضیات آن نیز تن دهند و از همه جهت با مردان برابر باشند
نه اینکه هم خدا را بخواهند هم خرما را، هم از تحفه های فرهنگ ذاتا و باطنا زن
سالار ایران کهن بهره برند هم از مواهب حقوق بشری مدرن غربی، یا مانند توریست زن
غربی کوله پشتی 30 کیلوگرمی بر پشت حمل کنند و یا همچون شهرزاد ایرانی در خانه به
قصه گویی و کدبانویی مشغول شوند. لُب مطلب اینکه فمینیسم ایرانی ما هم مبتذل و دون
پایه است. تیپ بعدی استاد دانشگاه- استاد مرضیه- که " نااستادی"
میانمایه و " متوسط" اش حتی برای دختر خردسال فیلم، نیلوفر هم
بسی بارز و عیان است که نیازی به بیان ندارد. اساتیدی که تنها هم و غمشان ارتقاء و کارکشیدن
از دانشجو برای تهیه مقاله است و بدتر از آن همچون استاد فیلم، کامجویی از دانشجو. استادی که بحق لایق صفتی بدتر از
"مزاحم" هست. استاد " متوسط مبتذل". واما کلکسیونی از ابتذال حد
وسط را در سکانس حراج اسباب خانه مرضیه و هجوم ملخوار " طیقه متوسط" برای
سیراب کردن عطش خرید خویش شاهدیم. از چرخ خیاطی گرفته تا تابلوهای هنری و البته
کتاب، مهم تنها این است که "اشیا" مبادله شده و خریدی انجام شود"
من میخرم پس هستم". آفرین به مرضیه خانوم که " مسافرکوچولویِ"
اگزوپری را حداقل فراری داد. و در نهایت نامزد مرضیه چهره تیپیک "تحصیل کرده
از فرنگ برگشته". اگر زمانی امید ایرانیان برای تحول و توسعه و بهبود به همین
افراد بود اما حالا با سنخ دیگری از اینجور افراد مواجهیم. فردی که آنقدر در
گرفتاریهای خویش غرق است که اصولا انگار نه انگار..فردی که هیچگاه " دودستی
دوست نخواهد داشت". از ابراز عشق
کردن تنها "هانی" گفتن
بلد است و دیگر هیچ. و از فرنگ تنها افه ی سیگار و مشروب. اینها افه و ابتدال است
نه آویختن عکس فروغ بر دیوار خانه مرضیه و کچل کردن برای فرار از پاسبانان رسمی
حجاب.
ب- طبقه مادون متوسط. افراد این طبقه از جنس همان کارچاق کن دم سفارت که مرضیه را به دست راننده کامیون میسپارد و یا همان راننده کامیونی که او را به آنسوی مرز میبرد؛ اصولا آنقدر در فقر خویش غوطه ورند که اصولا از به حاشیه راندن خویش ناآگاهند. برای آنها هیچگاه فرهنگ موضوعیتی نداشته است. افرادی هماره حاشیه نشینی که اگرچه گاه و بیگاه موی دماغ سرمایه داری شده تاجاییکه واجب میشود حتی آفتابه به گردنشان آویخت اما بطور معمول فلک زده تر از آنند که در وضعیتهای عادی توجهی را برانگیخته و یا به حساب آیند و داخل آدم محسوب شوند؛ اما در شرایطی که نظامهای سرمایه داری به منتها درجه خویش میرسند و به فاشیسم پهلو میزنند میتوان عندالاقتضاء و عندالزوم جهت تحکیم پوپولیسم از آنها بهره جست. اگر جولانگاه طیقه متوسط زهواردررفته ایران کلان شهرها و استانهای توسعه یافته است؛ افراد طبقه مادون متوسط را میتوان در استانهای محروم و یا روستاهایی که رو به فنا میروند سراغ گرفت. افرادی که از سر تقلیدهای جاهلانه از طبقه متوسط شهرنشین، با شکم گرسنه، پنجره خانه روستایی تازه ساز- البته با کمکهای دولتی- خویش را شیشه سکوریت کار میگذارند و نسل جوانش با شلوار جین و پشت مو برای دختران روستا قمپزهای شهرمابانه در میکنند.

ترجمان موسیقایی این نوع تاتر در نهایت خویش میشود محسن نامجو با آن بیان هنری ناب از طریق فشار بر تارهای حنجره و یا شاهین نجفی با آن بازی خلاقانه رَپ گونه با کلمات و خلق زبانی که معنی را از طریق حس منتقل میکند. باری، طبقه متسط واقعی ایران به تنهایی بار فرهنگ را بر دوش میکشد؛ حال چه در داخل چه در خارج. و اگر توسعه ای قرار باشد در این کشور رخ دهد همانا توسعه ای است مبتنی بر فرهنگ و ادبیات. عنصری که روزبروز در ایران جای خالیش بیشتر حس میشود. امروزه نه دیکتاتوری جامعه شناس آنسان که کُنت تجویز میکرد جواب میدهد نه دیکتاتوری فیلسوف و فرزانه آنگونه که افلاطون توصیه مینمود؛ دموکراسی هم برای هضم معده طبقه متوسط بیش از حد سنگین و پرملاط است. در شرایط فعلی تنها باید دست ادیبان و فرهنگ دوستان را باز گذاشت نه برای حکومت کردن تنها برای خلق کردن، اینکه دیده شوند؛ شنیده شوند و خوانده شوند. نجات ایران نه در طرد امثال مرضیه بلکه در تقویت تاتر شهر است آنگونه که زیرزمینیها روزمینی شوند؛ هم کدکنی بماند هم فراهانی نجفی و نامجو. در تقویت نهادهایی همچون کانون نویسندگان و خانه سینماست. در غنی تر نمودن فرهنگستان است نه روغن داغ کردنش و سوزاندنش. و در یک کلام در تقویت طبقه ایست که به دنبال "آبرومندی" و " انسان وارگی" باشد و هویت خویش را در کتابخانه جستجو کند نه در آشپزخانه و فست فودها و مدپرستیهای افراطی. تا زمانی که اقشار گوناگون متشکل در طبقه متوسط ایران از مذهبی گرفته تا سکولار تنها به دنبال"سرگرمی" صرف با هدف کسب لذت باشند و از فرهنگ گریزان باید شاهد نابسامانیها و ناهنجاریهای دردناک اجتماعی باشیم همچون دری که صدای بازوبسته شدن لولاهای خشکش گوش انسان را کر میکند.گرچه ادبیات یعنی گرایش شدید به مرگ اما آنها میمیرند تا به کلیت جامعه زندگی بخشند. در شرایط خفه کننده فعلی همینکه دود کتابسوزی به آسمان بلند نشده جای شکرش باقی است اما چه فرقی است میان کتابسوزان با خاک خوردن کتابها در قفسه ها یا خمیرکردن آنها یا حراجشان در دستفروشیهای لب خیابانی در شهر و کشوری که خود به دست خویش بر خویش چوب حراج زده است. ادبیاتی که گناه اش هنوز جاده ای است که به او میگوید برو؛ جاده ای به سمت تباهی.
سکانس منتخب فیلم از دیدگاه نگارنده: سکانسی که مرضیه در سپیده دم بر بالای بام تهران تمامی استرس های خویش را در قالب فریادی بلند به سمت تهران پرتاب میکند؛ همزمان نوای خفیف اذان صبح در پس زمینه و از دوردست شنیده شده و ذوست روانشناسش نیز در نهایت استیصال میگرید.
"وفامهر چند سال پیش نامه ای به معاونت سینمایی وقت وزارت ارشاد می نویسد و در آن جملاتی را به کار می بندد که ازشخصیتی مانند مرضیه "تهران من حراج" بر می آید او می نویسد:
"معترضم به آنانی که هیچ سفر و تلاش مستقلی را تاب نمیآورند آنهم در این روزها که سفر به دور دنیا شیوه ی دولت ایران است.
معترضم به آنانی که با حذف چهره ی فرهنگی ایران صدمه ی جبران ناپذیری به هویت ملی و فرهنگی ایران میزنند.
و تمام هستی معترض است به آنانی که سیاهچال تاریکی هستند بر راه زایش و تکامل اثری یااندیشه ای که جریان زندگی با تمام قدرت خواستار آنست و میلیاردها ذره ی شناخته و ناشناخته حامی این زایش بوده و هستند.
خواستار رسیدگی به امور فیلمهای کوتاه و مستند هستم.
خواستار فضای تنفس برای سینمای غیر سفارشی و مستقل هستم.
خواستار حذف حرکتهای خودسرانه و سودجویانه در عرصه ی سینما هستم.
خواستار برخورد فرهنگی با امور فرهنگی هستم." (برگرفته از:http://(www.jahannews.com
در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.