گل شیفته


گل شیفته فراهانی این روزها در اوج به سر می برد؛ و شیرین ترین لحظات زندگی اش بی شک همین لحظات است. گل شیفته با آن قامت کوتاه و چهره سبزه و گندم گونش که در مراسم افتتاحیه مجموعه همه دروغها، در ظاهر و در باطن، سمبل و سرجمع یک ایرانیت تمام عیار بود و چهره نه شاد و نه اندوهگینش، روایتگر تمامی رنج ها و اندوههایی که طی سالیان کار حرفه ایش در سینمای ایران چشیده و کشیده است. گل شیفته با آن چهره گلگون، باستانی و آرکائیک، دستان سینمای ایران را در آخرین لحظه های احتظار ناشی از زهرآگین شدنش، گرفته است. گل شیفته راهگشای تمامی عقده ها، کینه ها و حسادتهای مسمومی شده است که سالیان درازی است مثل خوره به جان سینمای ایران افتاده است تا شاید با خالی شدن بر سرش دست از پیکره رو به موت سینما بر دارند.

mim mesle madar (m like mother)

 این روزها هر کسی مجاز است تا بی اعتنا به جایگاه بلند این هنرمند که مانند الماسی نورانی نه تنها بر پیشانی سینما که بر پیشانی تک تک شهروندان هنردوست و فرهیخته این دیار، می درخشد؛ هر گونه انتقادی اعم از سازنده و مخرب، انواع اقسام خوار و خفیف کردن ها و وصله چسباندن ها از ریز و درشت، در حق این سوپر استار و شمایل بی بدیل هنری روا دارد. همگان از پیر و جوان از آنها که ادعاشان در عرصه سینما از هفت آسمان هم در می گذرد و در پاچه خاری سیاسیون و مذهبیون سرآمدند تا برسد به کسانی که یک پاشان سر صحنه است تا فیلم مستهجن و زباله دیگری را روانه پرده نقره ای کنند و یک پاشان در اکس پارتی های شبانه تهران، همه و همه آزادند تا بغض های فروریخته خویش را بر سر گل شیفته آوار کنند. اما گل شیفته با آن قامت بالنسبه کوتاه سمبل بزرگ منشی است؛ گل شیفته با آن صورت سبزه، قلبی دارد از طلا و سعه صدری به فراخنای آن حس حسرت خواری که میمِ  درخت گلابی را واداشت تا پس از سالیان سال جویای احوال عشق از دست رفته اش باشد.

Golshifteh Farahani

گل شیفته با آن چشمها که برق اصالت و شیرینی در انگوری شان، انسان را در هر مقام و منزلتی که باشد در جایش میخکوب میکند تمامی زون کن و زنبیل سینمای ایران را با خود به محکمه هالیوود برده است . گل شیفته با قلبی رئوف که همگان را مسخر خویش میسازد؛ وکیل تسخیری سینمای ایران است. وکیلی که وجدان اهل فضل و زمانی که بر همه چیز پرتو می افکند برای سینما برگزیده است. و چه وکالت زیبا و مستحکمی و چه موکل بی قدر و بی منزلتی. لیکن صبغه هنری گل شیفته به هیچ عنوان مربوط به امروز و دیروز نیست. همه چیز به میم  باز می گردد؛ به شر و شور بی مثالش که تمثالی بود از معصومیت و فرزانگی و آشفتگی های بلوغ دخترانه. معشوقی چنان بی مانند و یگانه که عاشق پا دراز و لق لقیش را تا پای چشمه می برد و تشنه بازپس می فرستاد و زمانی که ظهر تابستان باغ دماوند با هرم گرمایش بر قلب عاشق می افتاد چه جانی میکند و چه تقلایی میکرد که سرانگشتش را به تن میم  برساند.  

Golshifteh Farahani

گل شیفته مربوط به دیروز و امروز نیست؛ گرمایی که در وجودش نهفته است در نهایت استیصال و واماندگی هم میتواند سردترین نقطه ایران فرض بگیرید غاری تنگ و تاریک در دل کوههای منجمد کردستان را به چنان فضای امان و آرامی بدل کند که باغ عدن در برابرش سر تعظیم فروآورد. زمانی که فریاد می کشید « کاوَه کاوَه » یا گوسفندان را با ادای کلماتی مانوس با گوشهاشان هدایت میکرد و می گفت« هیو هیو هی»، گویی همه چیز و همه کس در هستی سینما فرومیپاشید و سینما می شد آنی که در بیرون قلمرو هستی است و حد و حدودش را مشخص میسازد. و زمانی که در اشک سرما جان خویش را در راه رسیدن به معشوقش از دست داد مگر میتوانستی نگریی برای آن چوپان اهل کتاب. گل شیفته با چرخشی در سبک به «میم مثل مادر»  میرسد و به همگان می فهماند که   حتی بازیگری به شیوه متد را هم میتوان بومی کرد و با مولفه های درون زاد فرهنگ ایرانی عجین نمود. اینک سینماگرانی که سینما را عرصه لودگی و ابتذال فکری خویش ساخته اند؛ حضور گل شیفته را در مجموعه همه دروغها فاقد ارزش می دانند و با ادبیاتی سخیف و مهوع همه چیزی را از هالیوود گرفته تا ریدلی اسکات و ابرستاره هالیوودی به میخ حسادت و عقده های فروخورده و لجن پراکنی های خویش می کشند. دیگر کار از کار گذشته است و آتش به دهان سینمای ایران میبارد. دیگر دست هیچ کسی اعم از صغیر و کبیر و عاشق و  فاسق و حسود و بددل و بیدل، دوست و دشمن از سیاستمدار و ارباب قدرت گرفته تا روزنامه نگارهایی که جهان را به وسعت دفتر و میزکار خویش می بینند و قلمشان پر شده است از عتاب و سرزنش هرآنکس که سرش به تنش می ارزد؛ پر از سم و زهر، و خیالتان را راحت کنم تمامی بدنه سینمای ایران غیر از اندک استثنائاتی که هستند؛ دست هیچ کس و هیچ چیز ، هر چقدر هم که پادراز و لق لقی باشند و ادا اطوار درآورند؛ به گل شیفته نمیرسد. بدنه سینما حال باید در حسرت سوپر استار خویش بسوزد و بسازد.

 

 

Golshifte Farahani

 و براستی هم بدنه ای که مدفوع گاهی برای جولان مگسهاست؛ کجا و عرصه سیمرغ کجا. گل شیفته با آن پوشش مشکی و موهای مشکی و چشمان مشکی حکایت غریب هنرمند خون دل خورده است؛ هنرمندی که ردای تنگ و باریک سینمای بومی را در حد و اندازه های قامت فراخِ ذهن خویش ندیده است. نمی دانم چرا ولی همواره گل شیفته را در ذهن خویش تصور میکنم که در هالیوود پشتوانه مادی خویش را مستحکم و غنی می کند؛ و آن گاه بار سفر را به سوی سینمای فرهیخته اروپا می بندد همواره در خیال خویش او را در فیلمی خیالی از تروفوی فقید یا گُدار یا فلینی و یا تورناتوره  یا گاس ون سنت یا میکل آنجلو آنتونیونی می بینم. چه میشد اگر گل شیفته جای آیرین یاکوب  در زندگی دوگانه ورونیکای کیشلوفسکی  را می گرفت. باور کنید که چه بسا حس و حال و غمباری فیلم دو چندان میشد. یا گل شیفته را تصور کنید بجای میا فارو در بچه رزماری به نظر شما آیا دست شیطان به او می رسید؟ فکر نمی کنم.   و یا اسکارلت یوهانسن در دختری با گوشواره مروارید. هنوز هم دیر نشده است. سینمای اروپا همان منزل گاهی خواهد بود که بی صبرانه در انتظار گل شیفته است و کارگردانان صاحب سبکش بی گمان در انتظار ورود او به اروپا خواهند بود. از همین حالا می توان گل شیفته را در درامی پیچیده و اثر گذار از تورناتوره یا فیلمی ساختار شکن از سینمای فرانسه یا فلسفی و منتقد از میشائیل هانکه تصور نمود. آنچنانکه ریدلی اسکات گفته است؛ انرژی گل شیفته بی پایان است و وصف ناپذیر. کسی که مدتهاست پا در قلمرو اسطوره و افسانه گذاشته است. چه فیلمهایش بفروشد و چه نفروشد چرا که اصولا تعیین معیاری برای سنجش کار او از عهده هر کسی ساخته نیست. 

 

 

قفس شیر


مملکت ظلم پرور و زمین ظالم خیز همانی است که اصطلاح مودبانه اش می شود توسعه نیافته. این زمین پر از علف هرز است. و پر از انگل. مملکتی که شهروند شصت و اندی ساله اش همینجا رودرروی من اشک می ریزد و در خاطرش نیست که آخرین بار کی لب به میوه زده است. پیرزن شوهر مرده ای با صورت چروکیده و چشمانی متحیر و مات که قصد گرفتن حق شوهر متوفایش را نموده  از یکی از همین غولهای تنه لش و بی خاصیتی که نامشان سازمان دولتی است از همان سازمانی که گردن ریاستش از گردن خرس کلفت تر است و شکمش آنچنان آماسیده که گویا در سه بعد اقلیدسی نمی گنجد و در پی ابعاد تازه است. به هم کار و هم اتاق من می گوید که پسر نوجوانش روزی چهارده آرام بخش می خورد. توسعه نیافته یعنی 2500 مینی بوس در تهران با عمری بالای 20 سال در ترددند و اینجا در این گوشه از این سرزمین به گمانم عمرشان به سی سال هم میرسد. آنوقت رییس مجلسش جهت شرکت در همایش گردهمایی سران بین المجالسِ چه و چه و به منظور بررسی معضلات زیست محیطی جهان که لابد کیوتو و مقاومت آمریکا باز هم مثل همیشه نقل مجالس است عازم ژنو میشود. و رییس جمهورش بر موجودی حساب ذخیره ارزی مهر کاملا محرمانه میزند. که ملک طلق من است. و توسعه نیافته یعنی اینکه جهت گرفتن تعرفه برای یک ویزیت ساده از یک چشم پزشک بایستی از بوق سگ در صف بمانی تا صلات ظهر و اینکه برای گرفتن یک خانه اداری به زاری و التماس بیفتی و زندگی ات معطل بماند در حالیکه همین همکارهای چند اتاق آنطرف ترت سرمست اند از اینکه سالیان سال در خانه سازمانی جاخوش کرده و خانه خود را نیز اجاره داده و با دمشان گردو میشکنند و به عالم و آدم بی اعتنا و از هر دو طلبکار اگر نگاه چپ بیاندازی به قیافه شان. و ظالم خیز یعنی شبه سیرکهایی برپا میشود با هزینه دولتی و ما نیز آنقدر عقل و شعور نداریم که رفتن در قفس شیر سالها تجربه و تحصیلات و ممارست می خواهد و از ساز زدن در ارکستر فیلارمونیک برلین هم سخت تر است اما شهروند ما بی محابا میرود در قفس جانش را در کف دستش می گذارد و خیال کرده است شیر می فهمد که اینجا ایران است و دولت مهرورزی در کار است و برای اداره مردمان جهان و چه بسا شیرهای جهان برنامه دارد و نمی فهمد و لابد عقلش را بیرون قفس جاگذارده که شیر نمی فهمد و اینجور حرفها به کتش نمی رود و اگر درست تربیت نشده باشد حمله میکند و خونت را می ریزد. توسعه نیافته یعنی اینکه مدیرت در میان غریبه ها بجای تشویق لاطاعلات بارت کند و حسادت چون لخته های خون در چشم  دوستان و همکارانت نطفه بسته باشد. اینجا ایران است.

برنامه ای برای دنیا

 آقای کریم پورازغدی اگر اسم و فامیل مبارک ایشان را درست نوشته باشم عالی ترین مقام مذهبی مسیحیان جهان را فاسد خطاب کرده و تمامی سفرهای ایشان را در جهت لاپوشانی بچه بازیها[ از نگاشتن این واژه عذرخواهی میکنم ولی عین کلمه ایست که ایشان عنوان نمودند]  ی کشیشان ارزیابی میکنند در سخنرانی دیگری ایشان که این روزها گل سرسبد برنامه های به اصطلاح روشنگرانه رسانه ملی است در جمعی سخن می گفتند که مخاطبین مدام دل مشغول پراندن مگسها از سر و صورت خودشان بودند در سودان در جمع به اصطلاح دانشجویان سودانی در کشوری که از سالها پیش شاهد یکی از بزرگترین فجایع انسانی در دارفور است. از محکومیت اسراییل می گفتند و از اینکه عدالت مارکسیستی و آزادی لیبرالیستی کشک است و حقیقت تمام و کمال در چنته ماست به احتمال زیاد در همان لحظه ای که پورازغدی اومانیسم را با استدلالهای سخیف خودشان لگدکوب می کردند نزاع قومی و قبیله ای و مذهبی در سودان همچنان قربانی میگرفته است در گوشه تاریک دیگری از باز هم همین رسانه ملی استاد ارجمند جناب آقای دکتر ولایتی در باب قراردادهای ننگین تحمیل شده بر تن نحیف این ملت در تاریخ معاصرش سخن می راندند و نهایتن از گلستان و رژی و ترکمنچای و 1919 رسیدند به همان چیزی که مد نظرشان بود قرارداد احتمالی ننگینی که درتخیل ایشان آمریکاییها ساخته و پرداخته و در پس پشت آن احیانن مترصد به گمان ایشان چپاول ملت عراقند و از آیت الّه حکیم گفتند که گفته است کمونیسم کفر است.

کار ما به کجا رسیده است . فرهنگ و تمدن ایرانی – اگر به فرض چیزی هنوز ار آن باقی باشد- چه نسبتی با تفکر و فرهنگی میتواند داشته باشد که محصولش دارفور است و اصولن چرا سودان تو را به خدا ما در سودان چه میکنیم؟ چرا موشکافی در تحولات آتی عراق پس ایران کجای این بازی است؟ ایران چه میشود؟ چرا به جای سودان و عراق مصر نه؟ مصر که کلید ورود به جهان عربی است. شهاب ۱و ۲و ۳ درست اصلن میگوییم برود تا شهاب n اُم ولی آخر این روزها ایران را تنها با همینها می شناسند.

چندان طولی نکشیده است که محتوای برنامه های ما برای اداره جهان کم کمک آشکار میگردد. اصلن چرا اداره جهان؟ بگذریم.........

ü     هدف در نهایت افزون نمودن شادیها نیست بلکه کاستن از درد و رنج فراگیر است- کارل پوپر نظریه پرداز لیبرالیسم

ü   .....سرانجام آدمیان ناچار خواهند شد تا با صبر و عقل با همنوعان خویش مواجه شوند.........شرایطی که تحول آزاد هر کس شرط تحول آزاد دیگری باشد. – کارل مارکس بنیانگذار کمونیسم

ü   اکنون به آینده می نگریم به آلمانی عاری از اسلحه و خونریزی آلمانی سرشار از عدالت سرشار از زندگی و عاری از مرگ  آلمانی راسخ آزاد و انسانی  آلمانی که بهترینها را برای شهروندانش میخواهد-  ارنست یانینگ در دفاع از قانون اساسی جمهوری وایمار

آخرین گامهایشان- دیوید اولر

گسینگ- دیوید اولر

آذوغه مرگ برای زندگی- دیوید اولر

از کار افتاده- دیوید اولر

کشیش و رابی- دیوید اولر


 

اردوگاه مرگ بوخن والد(Buchenwald) در سال 1933 تاسیس شد.  ساکنین این اردوگاه 80000 نفر بودند. در بوخن والد شعاری وجود داشت: جسم را خُرد کنید؛ روح را مسخ کنید؛ قلب را بشکنید. محصولات جانبی بوخن والد اینها بودند: برسها، کفشهای بزرگسالان و کودکان، عینکها. طلای دندانها ذوب می شد و به وزارت بهداشت وافن اس اس(waffen-ss) فرستاده میشد. از پوست افراد آباژور ساخته میشد. از پوست افراد جهت نقاشی نیز استفاده میشد که بسیاری از آنها تصاویری مستهجن داشتند. سر دو کارگر لهستانی تا یک پنجم اندازه واقعیش در هم شکست و از لگن خاصره زیرسیگاری ساخته میشد. کودکان علامت گذاری میشدند تا در مرحله آخر کشتار شوند. پاره ای اوقات به کودکان ترحم میشد و قبل از آنکه به دار آویخته شوند به آنها مرفین تزریق میشد تا هشیار نباشند. یکی از پزشکان اردوگاه تشریح کرد که چگونه بچه ها را با چنگگهایی که به دیوار میخ میشد به دار می آویختند. بعضیها در واگنهایی بدون غذا و هوا به داکاو(Dachau)[ یکی دیگر از اردوگاهای مرگ - داکاو شهری در 16 کیلومتری شمالغربی مونیخ است] آورده میشدند؛ کسانیکه هیچ گاه این سفر را زنده به پایان نمی رساندند. بسیاری از ساکنین اردوگاه بعنوان خوک آزمایشگاهی جهت آزمایشهای پزشکی تکان دهنده استفاده میشدند. یکی از شاهدان کشتارها می گوید که به افراد گفته میشد که لباسهاشان را به جالباسی آویزان کنند و برای حمام گرفتن آماده شوند. آنگاه دربها بسته میشد؛ حجم زیادی از زیکلون بی(Zyclon B) از طریق دستگاهی بجای آب وارد دوشها میشد؛ ضجه ها و فریادها را می شنیدید اما پس از دو یا سه دقیقه سکوت حکمفرما بود. کاروانهای مرگ در اسلوواکیا 90000 نفر،  در یونان 65000 نفر، فرانسه 11000 نفر، هلند 90000 نفر، 400000 نفر در مجارستان، 250000 نفر از لهستان و سی لژیای علیا، و 100000 نفر در آلمان تخمین زده میشود؛ بر اساس گزارشات و اسناد خود مقامات آلمانی بیش از 6 میلیون انسان در سرتاسر کشورهای اشغالی اروپا قتل عام شدند. اما اینکه آمار واقعی چقدر بوده است هیچ کس بطور قطع و یقین نمیداند.          

 برگرفته از فیلم دادگاه نورنبرگ ساخته استنلی کریمر

Image:KZDachau1945.jpg

درب ورودی اردوگاه داکاو چند لحظه پس از آزادی

Image:Prisoner's barracks dachau.jpg

اتاقکهای زندانیان- ۱۹۴۵

Image:Prisoners liberation dachau.jpg

زندانیان داکاو در لحظه آزادی

Image:Dachau never again.jpg

جمله" دیگر هرگز" به چندین زبان بر یکی از دیوارهای داکاو نگاشته شده است.