Abbas Kiarostami-Murcia (cropped).jpg

 

کج‌سلیقگی مرگ

مرگ چقدر میتواند کج‌سلیقه باشد که کیارستمی را نشانه بگیرد چقدر رعب‌انگیز! درست در زمانه‌ای که سینمای ورشکسته‌ی ایران در منجلابی ته‌اش ناپیدا دست‌وپا می‌زند یا شده برهوتی که با آبی مسموم به پیشواز مسافر/مخاطب تشنه‌لبش می‌آید مرگِ بی‌پیر آن تک‌چهره‌ی زنده‌ی سینمای ایران را که همه‌ حفظ آبرو بود و حرمت با خود بُرد. کیارستمی شاید از آخرین چهره‌های سینمای هنری جهان بود که شاید به اشتباه راهش و گذارش افتاده بود به این سرزمین. نسلی جاندار غنی مستحکم و اصیل با چهره‌هایی همچون کوروساوا، آنتونیونی، برگمان، تارکوفسکی، آنجلوپلوس و.....نسلی که نسب از موج نوی سینمای فرانسه می‌برد و درخاک مدرنیسمِ پس از جنگ ریشه داشت. اکنون توبره‌ی سینما در ایران از همه‌ی اندک دانه‌درشت‌هایش سخت خالی شده پیکر رو به احتضارش شده بازیچه‌ی مافیایی که از بسیاری چیزها من‌جمله تفکر و اندیشه بویی نبرده و به هیچ چیز جز پول نمی‌اندیشد غرق در فساد و تباهی. زمانه در همه‌ی گیتی نیز زمانه‌ی دیگری شده و از آن بازسازی‌ها و توسعه‌ای که آبشخور سینمای هنری بود هم دیگر خبری نیست. حاشیه‌نشینی اگرچه بیشتر هم شده اما دیگر چندان توجهی را بر‌نمی‌انگیزد تا کسی مثل دسیکا معجزه در میلان را بسازد. دغدغه‌ی معنویت و مذهب خیلی بیشتر شده اما نیو‌ایج می‌آید و جایگزین مذهب می‌شود تا استاکرِ تارکوفسکی بلاموضوع شود و بومی بودن و فرهنگ آن از اساس در اختلاطی پیچیده با شهرنشینی فرماسیون‌های عجیبی خلق کرده که باید باد ما را خواهد بردِ کیارستمی را به بحث و نقد کشید. در سکانسی نفس‌گیر و انتهایی در حرفه:خبرنگار فیلمی از آنتونیونی، جک نیکلسون که مدام از زن و زندگیش میگریزد در خلوت جان می‌دهد پلیس سر‌میرسد و از زن که بر بالین شوهر ایستاده می‌پرسد که او را می‌شناسد؛ زن می‌گوید نه، از دختری تنها که چند روز پایانی زندگی با نیکلسون هم‌سفر شده بود می‌پرسد که او را می‌شناسد؛ او با اطمینان می‌گوید بله. نیکلسون به زعم من در این فیلم نماد آن نسل از کارگردانان اروپایی هستند که آنقدر از زمانه‌ی خویش از حیث پیش‌بینی و تصویرگری تبعات اجتماعی و فرهنگی مدرنیسم و توسعه جلو بودند که تنها اندک‌شماری از مردم و مخاطبین را جذب و با خویش همراه می‌کردند تنها همچون دختر تنها و آواره‌ی حرفه: خبرنگار. فیلم‌سازانی متشخص، اخلاق‌گرا، مولف، و عمیق با آثاری در غایت زیبایی و سرشار از مضمون‌های چشم‌گیر. مرگ کیارستمی به معنای واقعی کلمه یک فقدان است بیش از همه فقدان یک اندیشه اندیشه‌ای که درست حالا وقتش بود تا گسترده شود تاثیر بگذارد و جریان‌ساز شود. در سرزمینی که تنها مواجهه‌ی یک هنرمند با مسئولین حکومتی که قصد دارند از صدر تا ذیل فرهنگ را مهندسی می‌کنند بر بالین مرگ است این غنیمتی است برای حفظ شان و مقام هنرمند و از سوی دیگر فرصتی است ازدست‌رفته برای مسئولین و مقاماتی که تنها شاید توانسته‌ باشند جسم تراشیده و آب‌رفته‌ی هنرمند را با بادی به غبغب ورانداز کنند و لاغیر. بعنوان شهروند کشوری که هنرمند و اندیشه‌ورز در تبعید کم ندارد برایم بسیار عجیب بود که چگونه موزه فیلم شهر وین همین چند ماه پیش در ژانویه برای فرانکو سیتی {Franco Citti} یکی از بازیگران اصلی در چند فیلم پازولینی بزرگداشت گرفت و بسیاری از دالان‌های متروی شهر پر شده بود از عکس این بازیگر، در قیاس با میهن من که اگر توفیق داشته باشیم دنباله‌رو تابوتی خواهیم شد یا به حمل آن تا قطعه‌ی هنرمندان افتخار خواهیم کرد.

پازولینی زمانی در آن مقاله‌ی معروفش در کایه، مونتاژ  در سینما را که به نماهای پی‌درپی معنا می‌بخشد؛ با مرگ مقایسه کرده بود؛ مرگی که به بی‌معنایی و بی‌هدفی در زندگی خاتمه می‌دهد. به زنده بودن بسیاری چیزها از معدود سینماگران مولف در کشور دریغ شده و می‌شود حداقل شاید مرگ کیارستمی به بی‌معنایی نضج یافته در بدنه‌ی سینمای ایران معنا بخشد و تلنگری باشد به   آنها که قصد ترمیم این بنای فرسوده را دارند.

زنده‌یاد کیارستمی در فیلمی که از زندگی شاملو شاعر پرآوازه ساخته شده بود و حقیقتش را بخواهید نام کارگردانش خاطرم نیست؛ شعری درخاطرماندنی از این شاعر را با سوز خواند: هرگز از مرگ نهراسیدم چراکه دستانش از ..............هراس من باری همه از زیستن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد." نمی‌دانم که در آن دقایق پایانی مجالی و آگاهی‌ای برایش بوده که از مرگ بهراسد یا نهراسد اما می‌دانم که حکایت گورکن و مزدش و باقی قضایا هنوز باقیست.....