یک فصل یک جمعه

بر آن جمعه سرد از فصل انتظار

هر تپش قلب من     هر گام اندیشناک تو   بر زمین یخ زده

فسانه شده

عکس

آن عکسی که تنها یک عکس نبود

بعکس خیلی عکس های دیگر

شب شهران

آهای مردم!

عشق مرا بنگرید

که تمامی فراز و نشیب زندگیش را

در نگاه اشک آلود خویش خلاصه کرده

انگشت برچانه

در این شب شهران

بزرگی تو کوچکی من

دستان کوچکت   معبود من!

پاهای کوچکت

چشمان کوچکت

اما

همه بزرگی های تو   در برابر

همه کوچکیِ من

خفتن

و زمانی مرا در تلالو خورشید و ماه

در شرجی مه آلود جاده ها

در لمحه درد و فریاد

خواهی جست

و با خود خواهی گفت

پس چه شد

آن پسرک غریب و مغموم

آه!

که چه زود خفت.