بیداری

از نادانی، سانکاراها بیرون می آیند؛ از سانکاراها، آگاهی، اسمها و شکل ها؛ از اسمها و شکل ها، شش حوزه( حس ها) بیرون می آیند؛ از شش حوزه( حس ها)، تماس بیرون می آید؛ از تماس، احساس بیرون می آید؛ از احساس، میل ظاهر میشود؛ از میل، تعلق بیرون می آید؛ از تعلق، شدن ریشه می گیرد؛ از شدن، زایش بیرون می آید؛ از زایش، کهنسالی و مرگ بیرون می آیند؛ رنج و شکوه، درد، اندوه و ناامیدی. منشا تمام سلطه درد همین است.

اما اگر نادانی با نابودی کامل میل از میان برود؛ سانکاراها نابود می شوند؛ با نابودی سانکاراها، آگاهی از میان میرود؛ با از میان رفتن آگاهی، اسمها و شکل ها نابود می شوند؛ با نابودی اسمها و شکل ها، شش حوزه ( حس ها) از بین میروند؛ با از بین رفتن شش حوزه(حس ها)، تماس نابود میشود؛ با نابودی تماس، احساس از میان میرود؛ با از میان رفتن احساس، میل نابود میشود؛ با نابودی میل، تعلق از بین میرود؛ با از بین رفتن تعلق، شدن نابود میشود؛ با نابودی شدن، زایش از میان میرود؛ با از میان رفتن زایش، کهنسالی و مرگ، رنج و شکوه، درد، اندوه و ناامیدی نابود می شوند. بدین گونه تمام سلطه درد از میان میرود.

Samyutta, Nikaya, 11, 17., cite in, Berval, Rene de, sous la direction, Gallimard, Presence du Bouddisme, Paris, Gallimard, nrf, 1987, p. 177.

سامیوتا، به نقل از: رنه بروال، 1987، حضور بودیسم.

برگرفته از: فکوهی، ناصر، تاریخ اندیشه ها و نظریه های انسانشناسی، صفحه40، نشر نی، تهران: چاپ دوم، 1382.

 

انتقام


چند روز پیشا رفتم پشت دستگاه ای تی ام حقوق سه ماه و که یجا به حساب واریز کرده بودن بگیرم: حقوق: 230000 تومان، اضافه کار به فرض که هر ماه برقرار باشه ماهی 60000 تومان. بعدش رفتم سراغ یکی از نگهبانای اداره خندید و بهم گفت: " مهندس! حقوق من ماهی 240000 تومنه مگه نباید شما از ما بیشتر بگیرین؟" منم خندم گرفته بود آخه من خیر سرم کارشناسم با مدرک فوق لیسانس.

کارشناس که چه عرض کنم با این وضعیت دیگه یک اداره چی دون پایه هم نیستم چه رسد به کارشناس.

درس خواندن من حاصل بی سویی نسبی چشمان پدر و پوکی استخوانهای مادر است حالا چه شده که تقاصش را چنین ناعادلانه پس می دهیم نمی دانم. ادعایی ندارم ولی اگر کار همه درس خوانده ها و تحصیل کرده های این مملکت به اینجا کشیده باشد تمیز میان  خوانده و ناخوانده از میان برخاسته باشد و از احدی صدا بلند نباشد آنچنانکه فی الحال نیست؛ دور نیست روزگاری که داستان منشی صاحب جمع در نمایشنامه ندبه  بهرام بیضایی در آتیه ای نه چندان دور تعبیر شود:

)دوره دوره مشروطه است با تمامی اوج و فرودهایش)

" منشی صاحب جمع: امروز داستان عجیبی شنیدم. شخصی اظهار رویت میکرد که چندین دسته کلاغ فریادکنان به بیرق ایران در سردرِ شمس العماره حمله کرده دریدند. گویا چشمان شیر را درآورده اند. عده شان خیلی بوده. مردم خیلی متوحش بودند. قزاق تیر انداخت متفرق نشدند. به فال بد گرفته می گویند زوال کشور ایران رسیده است. (بیضایی بهرام  ندبه نشر روشنگران و مطالعات زنان تهران ۱۳۸۵ صص ۸۷-۸۶)

اینجا بود که یاد این جمله افتادم: کسانی که در فکر انتقامند مدام زخمهای خویش را تازه میکنند

استفراغ

کار توی  سازمان  مث کارکردن ته معدن می مونه مدام می فرستنت پی رگه های طلا اما هیچ وقت هیچی پیدا نمیشه جزء مصیبت و بلا آخرشم که برق و درخشش ضعیفی کشف میشه بقیه باهاش عکس یادگاری میگیرن و مث جک و جونورای وحشی می افتن به بردارو بُدو. میرن و تو رو ته معدن تنها میذارن تا خفه شی واسه همیشه انگار که هیچ وقت نبودی درد عجیبیه این سازمان. انگاری که همه از ذات انسانیشون تهی شدن. درد عجیبیه. .

ولی با همه این اوصاف زمانی واسه خودمون کیاوبیایی داشتیم ولی از روزی که بحث ادغام مطرح شد و با توسل به هزار جور زور و تهدید و ارعاب مارو چپوندن تو دله یه تشکیلاته دیگه راستیتش رسید از انواع استخفاف به ما آنچه رسید شدیم  کیسه بوکس دستگاهای اجرایی سرمون داد میزنن نوپ و تشر میرن و اگه یه خورده کوتاه بیایم همونجا توی اتاق پشت میز خفتمون میکنن بعضی وقتا به کلم میزنه ی اره برقی وردارم و هر وقت کارشناس دستگاه اومد با اره برقی بیفتم به جونش و آش و لاشش کنم اونوفت توی شرح عملیات موافقت نامش قید کنم کشتار با اره برقی زاهدان  یک نفر. مبادلش کنم بره پی کارش حیف که دیسیپلین سازمان این اجازرو بهم نمیده حیف 

زاييده تصوير-سیال ذهن

در فیلم مرد مرده ساخته جیم جارموش، جانی دپ خسته از تعقیب و گریز آدم کشانی که در پی او هستند؛ بر روی برگهای فروریخته جنگلی در کنار آهویی ظاهرا مرده، می آرامد. دوربین از نمای بالا آنها را در کادر می گیرد.

اگر خواهان آرامشيد؛ در جنگلي پاييزي و برگ پوشيده، در کنار آهويي مرده؛ بخوابيد!

 

( مرد مرده ساخته جيم جارموش) 

 

 

گوست داگِ جارموش هم حکایت غریبی دارد؛ این جمله را به ابراهیم و پارسا تقدیم میکنم. یادش بخیر لحظات جاویدانی داشتیم در خانه پارسا در دل کویر یزد در زمستان که پوشیده از برف بود و ما که در کنار حرارت مطبوع چراغ علاء الدین،  فیلم را میدیديم.

 

ای مرد سیاه! تنهای تنومند! به هنگام مرگ خویش کتابی هدیه بده!

 

( گوست داگ  ساخته جیم جارموش)

 

آسمان سرپناهِ برتولوچی به این آسانیها از حافظه سینما دوستان محو نخواهد شد. ترکیبی موجز گونه از زیباشناختی بصری و موسیقایی. روایتی از تنهایی و دغدغه، شامپاین و فلسفه. ن. ش خوب میداند چه میگویم:

اگر هتل دوکسار را نیافتی مرا به قلعه فرانسویها ببر!  .....عاشق!  ناگفته ها را تا سپیده دمان بشنو! آنگاه تنها خواهی شد.

 

 ( آسمان سرپناه  ساخته برناردو برتولوچی)

 

 

 

ناشی از قهر و غصه- سیال ذهن

شب اول  باران و غریبه

تو فرض کن ی جایی نزدیک استوا ی منطقه حاره ای میپرسی چرا ؟ چون همینجور ی ریز بارون میبارید تصور کن ی جاده باریک و سنگفرش شده با ی ماشین درب و داغون با دو همراه یکی از جوونا پشت رل نشسته بود و همینجور میرفتیم سمت خونشون حوالی خونه که رسیدیم نمیدونم چطوری قالشون گذاشتم و رفتم. به خونه که رسیدم داداشش اومد پیشوازم منو اینطور معرفی کرد به کی؟ به خانومی که بعد از تقریبن نیم ساعت از رسیدن من اومد رو مبل کناریم نشست: ایشون پسر عموی مُژدن. تا جاییکه یادمه دخترخاله ای با این اسم دارم ولی دختر عمو نه. عموهامم با هم باجناق نیستن. بگذریم خواهرزادش یهویی مث جن توی اتاق ظاهر شدواومد سمت من منم بهش گفتم با صدای بلند: چطوریییییی! نیم ساعت گذشتو خانومی چادر به سر وارد اتاق شد باورتون نمیشه مث سیبی که از وسط دو نیمشون کرده باشن صورتش برق میزد اولش فکر کردم خودشه ولی ی خورده که به صورتش خیره شدم هی ی چند سالی مسن تر میزد تو همین لحظه بود که من دخترعموی مژده معرفی شدم. صورتش مث چهره ی عروس دریایی شفاف بودو ابروهای سیاهش به هم پیوسته از دیدنش هم وحشت کردم و هم آروم شدم ولی از خودش خبری نشد که نشد این بود که دوباره زدم به سینه جاده  داداشش منو تا ی جایی همراهی کرد بعدش ی هویی غیبش زد از ماشین خبری نبود بارون ادامه داشت از اون دوتا جوونم دیگه هیچ نشونی نبود. من بازم تنها شدم

شب دوم- عشق و فاصله

درحالیکه چونشو به کف دست راستش تکیه داده بود و با کف دست چپش هی بهم عاشقانه سیلی میزد مدام تکرار میکرد: بالاخره تکلیف منو روشن کن میخوای با من چیکار کنی؟ منم بهش مدام میگفتم هنوز نفهمیدی؟!

شب سوم- ناتورالیسم و دلهره

توی آثار به جا مونده از یک شهر یا یه قصر باستانی که درو دیوارش همش از ی جور خاک یا شن ساحلی یا چیزی شبیه به اون بودو رنگ زرد یک دستی داشت گرفتار شده بودیم. هر دری به ی در دیگه و هر دروازه ای به ی دروازه دیگه ختم میشد. پاک دیوونه شده بودیم. کلافه و عاصی تا اینکه دل و زدیم به دریا یعنی به آسمون و پرواز کردیم پروااااااز. از هزارتوی قصر گذشتیمو رسیدیم به ی زمین هموار با تپه ماهورای ملایم همینجا بود که گونه نره همون حیوونیو که تمام جانورشناسای دنیا بسیج شده بودن تا ی جایی تو این دنیا ردو نشونی ازش پیدا کننو دیدیم. بالامونو جمع کردیمو نشستیم زمین.

عجیب ترین حیوونه روی زمینو جلو چشمام میدیدم بالاتنش زره پوش کاملن. و چشاش از زیر زره برق میزد. تعقیبش کردم تا رسیدم به یه دالان زیرزمینی که پر بود از شفیره ها و لاروهایی که از سقف آویزیون بودن. کولونیه حیوون. همینجا بود که از شدت ترس داشتم قبض روح میشدم شفیره ها از سرو کولم بالا میرفتن. یهو به سرعت رفتو منو تنها گذاشت. ی نفر با یونیفرمه نظامی به دستام دستبند زد. من محکوم شده بودم به حبس ابد توی کولونی. احساس مبکردم میزان مجازات با میزان و شدت جرم هماهنگ نیست.

هنوز هم زن زیبای چادر به سر، سیلی های عاشقانه و کولونیه مملو از لارو و موجودات آویزون از سقف، خوب در خاطرم هست.