ناشی از قهر و غصه- سیال ذهن
شب اول – باران و غریبه
تو فرض کن ی جایی نزدیک استوا ی منطقه حاره ای میپرسی چرا ؟ چون همینجور ی ریز بارون میبارید تصور کن ی جاده باریک و سنگفرش شده با ی ماشین درب و داغون با دو همراه یکی از جوونا پشت رل نشسته بود و همینجور میرفتیم سمت خونشون حوالی خونه که رسیدیم نمیدونم چطوری قالشون گذاشتم و رفتم. به خونه که رسیدم داداشش اومد پیشوازم منو اینطور معرفی کرد به کی؟ به خانومی که بعد از تقریبن نیم ساعت از رسیدن من اومد رو مبل کناریم نشست: ایشون پسر عموی مُژدن. تا جاییکه یادمه دخترخاله ای با این اسم دارم ولی دختر عمو نه. عموهامم با هم باجناق نیستن. بگذریم خواهرزادش یهویی مث جن توی اتاق ظاهر شدواومد سمت من منم بهش گفتم با صدای بلند: چطوریییییی! نیم ساعت گذشتو خانومی چادر به سر وارد اتاق شد باورتون نمیشه مث سیبی که از وسط دو نیمشون کرده باشن صورتش برق میزد اولش فکر کردم خودشه ولی ی خورده که به صورتش خیره شدم هی ی چند سالی مسن تر میزد تو همین لحظه بود که من دخترعموی مژده معرفی شدم. صورتش مث چهره ی عروس دریایی شفاف بودو ابروهای سیاهش به هم پیوسته از دیدنش هم وحشت کردم و هم آروم شدم ولی از خودش خبری نشد که نشد این بود که دوباره زدم به سینه جاده داداشش منو تا ی جایی همراهی کرد بعدش ی هویی غیبش زد از ماشین خبری نبود بارون ادامه داشت از اون دوتا جوونم دیگه هیچ نشونی نبود. من بازم تنها شدم
شب دوم- عشق و فاصله
درحالیکه چونشو به کف دست راستش تکیه داده بود و با کف دست چپش هی بهم عاشقانه سیلی میزد مدام تکرار میکرد: بالاخره تکلیف منو روشن کن میخوای با من چیکار کنی؟ منم بهش مدام میگفتم هنوز نفهمیدی؟!
شب سوم- ناتورالیسم و دلهره
توی آثار به جا مونده از یک شهر یا یه قصر باستانی که درو دیوارش همش از ی جور خاک یا شن ساحلی یا چیزی شبیه به اون بودو رنگ زرد یک دستی داشت گرفتار شده بودیم. هر دری به ی در دیگه و هر دروازه ای به ی دروازه دیگه ختم میشد. پاک دیوونه شده بودیم. کلافه و عاصی تا اینکه دل و زدیم به دریا یعنی به آسمون و پرواز کردیم پروااااااز. از هزارتوی قصر گذشتیمو رسیدیم به ی زمین هموار با تپه ماهورای ملایم همینجا بود که گونه نره همون حیوونیو که تمام جانورشناسای دنیا بسیج شده بودن تا ی جایی تو این دنیا ردو نشونی ازش پیدا کننو دیدیم. بالامونو جمع کردیمو نشستیم زمین.
عجیب ترین حیوونه روی زمینو جلو چشمام میدیدم بالاتنش زره پوش کاملن. و چشاش از زیر زره برق میزد. تعقیبش کردم تا رسیدم به یه دالان زیرزمینی که پر بود از شفیره ها و لاروهایی که از سقف آویزیون بودن. کولونیه حیوون. همینجا بود که از شدت ترس داشتم قبض روح میشدم شفیره ها از سرو کولم بالا میرفتن. یهو به سرعت رفتو منو تنها گذاشت. ی نفر با یونیفرمه نظامی به دستام دستبند زد. من محکوم شده بودم به حبس ابد توی کولونی. احساس مبکردم میزان مجازات با میزان و شدت جرم هماهنگ نیست.
هنوز هم زن زیبای چادر به سر، سیلی های عاشقانه و کولونیه مملو از لارو و موجودات آویزون از سقف، خوب در خاطرم هست.
در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.