چند روز پیشا رفتم پشت دستگاه ای تی ام حقوق سه ماه و که یجا به حساب واریز کرده بودن بگیرم: حقوق: 230000 تومان، اضافه کار به فرض که هر ماه برقرار باشه ماهی 60000 تومان. بعدش رفتم سراغ یکی از نگهبانای اداره خندید و بهم گفت: " مهندس! حقوق من ماهی 240000 تومنه مگه نباید شما از ما بیشتر بگیرین؟" منم خندم گرفته بود آخه من خیر سرم کارشناسم با مدرک فوق لیسانس.

کارشناس که چه عرض کنم با این وضعیت دیگه یک اداره چی دون پایه هم نیستم چه رسد به کارشناس.

درس خواندن من حاصل بی سویی نسبی چشمان پدر و پوکی استخوانهای مادر است حالا چه شده که تقاصش را چنین ناعادلانه پس می دهیم نمی دانم. ادعایی ندارم ولی اگر کار همه درس خوانده ها و تحصیل کرده های این مملکت به اینجا کشیده باشد تمیز میان  خوانده و ناخوانده از میان برخاسته باشد و از احدی صدا بلند نباشد آنچنانکه فی الحال نیست؛ دور نیست روزگاری که داستان منشی صاحب جمع در نمایشنامه ندبه  بهرام بیضایی در آتیه ای نه چندان دور تعبیر شود:

)دوره دوره مشروطه است با تمامی اوج و فرودهایش)

" منشی صاحب جمع: امروز داستان عجیبی شنیدم. شخصی اظهار رویت میکرد که چندین دسته کلاغ فریادکنان به بیرق ایران در سردرِ شمس العماره حمله کرده دریدند. گویا چشمان شیر را درآورده اند. عده شان خیلی بوده. مردم خیلی متوحش بودند. قزاق تیر انداخت متفرق نشدند. به فال بد گرفته می گویند زوال کشور ایران رسیده است. (بیضایی بهرام  ندبه نشر روشنگران و مطالعات زنان تهران ۱۳۸۵ صص ۸۷-۸۶)

اینجا بود که یاد این جمله افتادم: کسانی که در فکر انتقامند مدام زخمهای خویش را تازه میکنند