کار توی  سازمان  مث کارکردن ته معدن می مونه مدام می فرستنت پی رگه های طلا اما هیچ وقت هیچی پیدا نمیشه جزء مصیبت و بلا آخرشم که برق و درخشش ضعیفی کشف میشه بقیه باهاش عکس یادگاری میگیرن و مث جک و جونورای وحشی می افتن به بردارو بُدو. میرن و تو رو ته معدن تنها میذارن تا خفه شی واسه همیشه انگار که هیچ وقت نبودی درد عجیبیه این سازمان. انگاری که همه از ذات انسانیشون تهی شدن. درد عجیبیه. .

ولی با همه این اوصاف زمانی واسه خودمون کیاوبیایی داشتیم ولی از روزی که بحث ادغام مطرح شد و با توسل به هزار جور زور و تهدید و ارعاب مارو چپوندن تو دله یه تشکیلاته دیگه راستیتش رسید از انواع استخفاف به ما آنچه رسید شدیم  کیسه بوکس دستگاهای اجرایی سرمون داد میزنن نوپ و تشر میرن و اگه یه خورده کوتاه بیایم همونجا توی اتاق پشت میز خفتمون میکنن بعضی وقتا به کلم میزنه ی اره برقی وردارم و هر وقت کارشناس دستگاه اومد با اره برقی بیفتم به جونش و آش و لاشش کنم اونوفت توی شرح عملیات موافقت نامش قید کنم کشتار با اره برقی زاهدان  یک نفر. مبادلش کنم بره پی کارش حیف که دیسیپلین سازمان این اجازرو بهم نمیده حیف