رد استخوانها
اسکای از زمان تولد خویش پدر را ندیده، هاوارد اسپنس بازگیر معروف فیلمهای وسترن است
دون ژوانی بوده برای خودش ستاره اقبالش در حرفه اش بس روشن و بلند و در زندگی
شخصی بس تاریک و کوتاه . هاوارد پدر اسکای است. اسکای در مایه های بیست و اندی
ساله است. هاوارد از سر صحنه فیلمبردای آخرین فیلمش میگریزد با اسب میزند به بیابان
. هاوارد از ابتذال زندگی شخصیش می گریزد اما ازصحنه تاریخ گریزی نیست. اسکای در
انتهای فیلم( don’t come knocking، نیا التماس کن به کارگردانی ویم وندرس) کوزه به
دست، کوزه ای که حاوی خاکستر مادرش است؛ از پدر که دستبند ابتذال روزمرگی بر
دستانش هست؛ لحظه ای درنگ می خواهد تا پس از این همه سال سکوت و غیبت فراگیر
حتی اگر شده لحظه ای به چهره ی پدر چشم بدوزد؛ دستانش را لمس کند و شاید که در
آغوشش کشد و آنگاه خاکستر مادر را به باد بسپارد.
اسکای به پدر خیره شده و لب به سخن می گشاید[ در حین مونولوگِ اسکای دوربین بطور متناوب بر چهره ی او و هاوارد شات ریورس شات میکند]:
من باید بهت یه چیزی بگم— لازمه قبل از اینکه دوباره از اینجا بری اینو بهت بگم— من همیشه
در مورد تو در شگفت بودم— من به فیلمهات فکر میکردم— همه ی عکسها— ساعتها بهشون
نگاه میکردم— انگشتهامو رو صورتت به حرکت در می آوردم— استخونها را دنبال می کردم—
دستهاتو زیر ذره بین بررسی میکردم— رگها و بند انگشتها رو جستجو میکردم— و....چندتا
نشونه— به صورت خودم در آینه زل میزدم— فکر میکردم— نگاه میکردم— دنبال چند...چند تا
خط چشم— چند تا چروک لب— هر چیزی که بتونه یکدفعه همه چیزو از بین ببره--- هیچوقت
خودشو نشون نداد— همیشه یه چیزی بود— نیمه پنهان-- حالا تو اینجایی— درست اینجا
رودرروی من--- همینجا ایستادی-- هنوز مطمئن نیستم— برای چی؟-- چطور ممکنه؟
http://www.youtube.com/watch?v=jKfzVgaNLIk




در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.