سفید
کمتر انسان شیفته ی سینمایی را سراغ میگیرید که تریلوژی آبی، سفید و قرمز کیشلوفسکی را ندیده یا در رابطه اش چیزی نشنیده باشد. کمتر منتقد فیلمی را سراغ دارید که کیشلوفسکی را اوج سینمای هنری دهه ی 70 اروپا ندارد. به کمتر موسیقیدانی برخواهید خورد که قطعات زبینگیف پرایزنر را سحرآمیز و جادویی نداند. اما تضادهای موجود در فیلم( روایت فیلم) تا به حال کمتر مورد توجه قرار گرفته است. کارل کارل یک مهاجر لهستانی تبار در فرانسه( تضاد اول: فرهنگ زادگاه کیشلوفسکی و فرهنگ فرانسه) در دادگاهی فرانسوی با درخواست طلاق همسرش دومینیک(با بازی جولی دلپی با آن چهره ی پلاستیک گونه که یادآور هنرپیشه های زن فیلمهای هیچکاک بوده اما از شخصیت پردازی قهرمانان زن هیچکاک تا کیشلوفسکی فاصله از زمین تا آسمان است) مواجه میشود. در هم تنیدگی متنی(intertexuality) در سه فیلم نیز معرف حضور همه هست و جای توضیح ندارد.

دومینیک از شوهری سخن میگوید که زمانی دوستش داشته است اما حال دلایل متقنی(concrete) – قطع و یقین و عینیت ویژه دنیای مدرن چه زیبا در سفید نه به هجو که به بازی گرفته میشود- برای دوست نداشتنش دارد. اما کافی است تا در چشمان غمبار دومینیک خیره شوید آنگاه درخواهید یافت که عشقی که میانشان هست اگرچه خصلتی چالش برانگیز و دردناک دارد اما ارزنده ترین چیزها برای کارل و دومینیک است( تضاد دوم: رها کردن چالشها یا به چالش طلبیدنشان). تضاد سوم: سکانس مترو، بازنمودی(representation) از خیانت به واسطه ی سایه ها و آواهای خصوصی که از مجرایی عمومی به گوش کارل میرسد. تضاد چهارم: مهاجرت به خانه یا در غربت ماندن. کارل از چمدان بیرون آمده و خویش را در خانه میبیند و چه زیباست اولین منظر خانگی که در پیش چشمان کارل تصویر میشود؛ همزمان موسیقی پرایزنر آغاز میشود و کارل میگوید" بالاخره خانه". صحنه ای که قلب انسان را از درد لبریز میکند؛ صحنه ای که بوی دل انگیز زادبوم و مهاد میدهد.
تضاد چهارم: کارل خسته و پریشان حال به خانه می آید؛ دوران کمونیسم سپری شده؛ و لامپهای نئون، تاریکی شب را- بخوانیم کمونیسم را- به تاراج برده اند. اما رابطه ی دو برادر تنها به واسطه ی پول برقرار میشود؛ اینکه هر کدام کار چند مشتری را در طول روز راه بیندازند. خانه ی پولی شده؛ برادر پولی شده. تضاد پنجم: کارل درگیر سیاه بازیهای مسکن شده؛ املاکی را به ضرب و زور وودکای ناب از پیرمردی فرتوت مفت خری میکند؛ و از اینجاست که زیباترین تضاد فیلم در دستان کارکشته ی کیشلوفسکی ساخته و پرداخته میشود: اگر مارکس سرمایه را مسبب پروتاریزه شدن و ازخود بیگانگی میدانست؛ کیشلوفسکی این بار جریانی را در لهستان پس از کمونیسم که از مدرن درگذشته و به پسا مدرن نه طعنه که پهلو میزند؛ بازگو میکند که دوباره مارکس را بر سر خویش قرار داده و با هگل و روح بی قرارش نزدیکی و بستگی دارد: تبدیل شدن سرمایه به بستری که بذر خودآگاهی را در وجود دومینیک میکارد؛ کارل مال و منالی به هم زده و شمایل سرمایه دارهای کپرادور را یافته؛ اموال خویش را به نام دومینیک میکند و او را به لهستان میکشاند؛ دومینیک در مراسم تدفین ساختگی کارل شرکت میکند و درحالیکه میگرید از دریچه دوربین توسط کارل نظاره میشود. سرمایه ای که به خودآگاهی و عشق جنون آمیز بدل شد یا به آن دامن زد
تضاد هفتم: کارل در انتهای فیلم با دیدن دومینیک از دریچه سلولش، درحالیکه میگرید؛ شانه بالا می اندازد؛ و این چکیده ی تمامی آن چیزی است که پیامبر عصر پسامدرن- نیچه- گفته است که پذیرش زندگی در عین مصائب و مشقتها و پیچیدگیهایش و شاعر وطنی- شاملو- نیز به زیبایی به زبان شعر درآورده که: آری! زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
و در نهایت تضادی که نه با روایت که با واژه ها و مفاهیم شکل می بندد: یک کمدی سیاه و دهشت افکن در فیلمی که " سفید" نام گرفته است.
در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.