والکیری(Valkyrie)

کارگردان: Bryan Singer

بازیگران: Tom Cruise, Bill Nighty ، Kenneth brana

محصول: آمریکا(2008)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

در ستایش شرافتمندی وشجاعت

والکیری(Valkyrie)( در آلمانی: Walküre) برگرفته از واقعیتی است جذاب و دلخراش، ماجرای آخرین ترور نافرجام هیتلر توسط یکی از مفامات عالی رتبه ارتش هیتلری، کلنل اشتفنبرگ Claus Schenk Graf von Stauffenberg. یکی از معدود ترورهای تاریخ بشری که نافرجام ماندنش باعث اندوه بسیار شد. به گواه شواهد موجود در صورت موفقیت آمیز بودن این ترور از کشتار بیش از چهار میلیون انسان بیگناه در یک سال پایانی جنگ جلوگیری میشد. بگذارید برای وارد شدن به جهان فیلم از جملات ابتدایی فیلم نقل کنیم؛ جملاتی که سرهنگ اشتفنبرگ( با بازی تاثیرگذار تام کروز)  به هنگام نبرد در جبهه شمال آفریقا(تونس) در دفترخاطرات خویش مینگارد:

"  قولهای پیشوا در مورد صلح و شکوفایی همه نابود شد و چیزی جز ویرانی برجای نگذاشت. کمیته های وحشت و اس اس مایه ننگ ارتش پرافتخار آلمان هستند ودر بدنه ارتش و لشکرها بیزاری و تنقر عمیقی نسبت به آنها وجود دارد. و نیز جنایات نازیها در کشتار غیر نظامیان، ترور و گرسنگی دادن به زندانیان، کشتار دسته جمعی یهودیان. وظیفه من بعنوان یک افسر چیزی جز نجات کشورم نیست؛ و نیز نجات زندگی انسانها. نمیتوانم ژنرالی را پیدا کنم که جرات مواجهه با هیتلر را داشته باشد. خودم را در برابر افرادی بی میل یا ناتوان از پذیرش حقیقت میبینم. هیتلر نه تنها دشمن تمام بشریت بلکه دشمن آلمان نیز میباشد. پس باید تغییری رخ دهد."

این جملات که ترفندی است جهت پرداخت شخصیت اشتفنبرگ و معرفی او به بیننده خود گویای آن است که با مردی شرافتمند، واقع گرا و وطن پرست روبروییم. فردی که به همراه تیمی از افسران آزادیخواه که در طول فیلم معرفی میشوند با قیام  علیه اصل " چیرگی تام" (total domination) نازیها که از افراد در هر پست و مقامی که هستند تنها اطاعت و فرمانبرداری محض بدون هیچگونه پرسشگری طلب میکند- به یاد پزشک فیلم "هزارتوی پن" میافتم که با به پرسش کشیدن اصل فرمابرداری تام، جان خویش را از کف داد- در جستجوی محو نازیسم و برقراری آلمان آزاد، پایان جنگ و صلح با متفقین پیش از مغلوب شدن آلمان است. رئوس اصل چیرگی تام- که به همراه اصول دیگری همچون از میان بردن طبقات و همبستگی های گروهی و ایجاد جامعه ای توده وار و ذره ای، تحریف و تخفیف  افسانه ها و اسطوره های میهنی و تبدیل آنها به ابزاری جهت تحکیم ایدئولوژی مورد نظر خویش، حاکمیت ترس و ارعاب، ترویج عامیگری، تلقین، جاسوس پروری و....از ویژگیهای تیپیک حکومتهای توتالیتر است- در جملات ابتدایی فیلم بخوبی ارایه شده است:

"این پیمان مقدس را با خدای خویش میبندم: که نافرمانیها را به هیتلر اطلاع دهم؛ پیشوای رایش و مردم، فرمانده کل نیروهای مسلح. و چون سربازی شجاع در همه حال آماده باشم که زندگی خویش را نثار این پیمان کنم."

تا اواسط سال 1943 بسیاری از امرای ارتش هیتلری به این نتیجه رسیده بودند که باید جهت صلح با متفقین و جلوگیری از یورش شوروی به آلمان، هیتلر از میان برداشته شود. در آگوست 1943 بود که ژنرال ترسکو (treskow) برای نخستین بار با سرهنگ جوان اشتفنبرگ  ملاقات نمود؛ او به شدت در افریقا دچار جراحت شده بود. اشتفنبرگ از لحاظ سیاسی محافظه کار و ملی گرایی دوآتشه بود. دیدگاههای مذهبی اشتفنبرگ مانع از این بود تا به ترور هیتلر بعنوان یک راه حل بنگرد اما پس از نبرد استالینگراد در دسامبر 1942 به مساله ترور بطور جدی تری اندیشید. با انتقال ژنرال ترسکو به جبهه شرقی تمامی مسئولیت پیشبرد نقشه ترور به اشتفنبرگ واگذار شد. والکیری نام عملیاتی بود که جهت تحکیم رژیم و خروج از آن از بحران در صورت بمباران شهرها و یا شورشهای مدنی در کشورهای اشغال شده طراحی شده بود؛ اما ژنرال اولبریخ (Olbricht) آن را برای آماده باش و تجهیز ارتش ذخیره(reserve army) به منظور یک کودتا بازنویسی نمود. اگرچه امروزه اشتفنبرگ را مسئول اصلی کودتا قلمداد مینمایند اما اسناد بدست آمده توسط نیروهای شوروی که در 2007 منتشر شد؛ نشان داده است که شخص ترسکو به کمک همسرش، اریکا ( Erika) و منشی اش مارگارت فن اون (Margarete von Oven) در بازنویسی و تشریح مفصل والکیری نقش داشتند. نسخه بازنویسی شده چنین آغاز میشد" پیشوای ما آدولف هیتلر مرده است. گروهی از رهبران خیانتکار حزب تلاش دارند تا با حمله به سربازان ما از این وضعیت بهره برده و قدرت را قبضه نمایند". فیلم پس از سکانس درگیری در تونس و مجروح شدن اشتفنبرگ و نیز سکانس تلاش نافرجامی از سوی ترسکو به منظور ترور هیتلر با جاسازی مواد منفجره در بطری مشروب، به سکانسی که اشتفنبرگ را در بیمارستان نظامی ارتش نشان میدهد قطع میکند؛ اشتفنبرگ که یک دست و چشم خویش را از دست داده است؛ در صحنه های بعدی او توسط اولبریخ به تیم کودتاچیان معرفی میشود. در اول ژولای 1944، اشتفنبرگ به سمت رییس ستاد ارتش ذخیره منصوب و به فرمانده این ارتش ژنرال فرام (Fromme) معرفی میشود؛ این سمت او را قادر میسازد تا در کنفرانس نظامی هیتلر در برتشگادن (Berchtesgaden) حضور به هم رساند و نقشه خویش جهت حمل و انفجار بمب در این کنفرانس را عملی سازد. اشتفنبرگ خود شخصا، نسخه بازنویسی شده را در اقامتگاه خصوصی هیتلر در برهوف (Berhoff) به امضای او میرساند؛ نسخه ای که ارتش ذخیره را مجاز میسازد تا در صورت کشته شدن هیتلر جهت جلوگیری از به قدرت رسیدن وافن اس اس و گشتاپو به دستگیری آنها و بسیاری از افسران نازی بپردازد. نسخه ای جهت فریب ارتش ذخیره که گویا در جهت تحکیم رژیم عمل میکنند نه تخریب آن. اشتفنبرگ بمب را منفجر میکند و همزمان انتصابهایی در بسیاری از کشورهای اشغال شده صورت میپذیرد؛ ارتش ذخیره وارد عمل گشته اما در آخرین لحظات، سخنرانی هیتلر از رادیو پخش میشود؛ در کمال ناباوری او از انفجار جان بدر برده- در این رابطه فرضیات و حدسیات متععدی مطرح شده- ورق کاملا بر میگردد؛ ارتش ذخیره میفهمد که بازی خورده؛ اشتفنبرگ و تمامی همراهانش با یورش به مقرشان دستگیر میشوند. متعاقب شکست کودتا بیش از 5000 نفر دستگیر و قریب 200 نفر از جمله اشتفنبرگ اعدام میشوند.

در تصویر فوق اشتفنبرگ در سمت چپ تصویر به حالت خبردار ایستاده است.
فیلم کاملا به واقعیت وفادار است. فیلمنامه دقیق و موسیقی بجا حضور میخکوب کننده خویش را به رخ میکشد. بازیها کاملا حساب شده و از چنان نظم، ابهت و ریزه کاریهایی برخوردار است که به خوبی حال و هوای نظامی حاکم بر محیط را به بیننده القاء مینماید. از زنان در فیلم خبری نیست؛ جزء همسر اشتفنبرگ که حضور کمی در فیلم دارد و منشی ترسکو که دستورات اشتفنبرگ را مکتوب میکند. فیلمبرداری فیلم به خوبی در جهت القاء ویژگیهای ذاتی یک رژیم توتالیتر عمل میکند بخصوص اشاره دارم به نماهای هوایی از حرکت اتومبیل اشتفنبرگ به سمت محل تشکیل کنفرانس( محل ترور)در قلب منطقه ای جنگلی. این نماها مرا به یاد نماهای هوایی سکانس ابتدایی فیلم تلالو کوبریک میاندازد؛ جایی که مسیر پیچ اندرپیچ و کوهستانی منتهی به هتل Overlook با چنان هیمنه ای به تصویر کشیده میشوند که ترس را در وجود انسان نهادینه میکنند و براستی آیا ترس و واهمه از یک نویسنده مبتلا به جنون با ترس از یک سیاستمدار دیوانه قابل قیاس است؟ دیوارها، حصارها و فنسهای اطراف محل کنفرانس اگرچه ظاهرا یک المان ساده و طبیعی برای یک محیط نظامی است اما درخشش فنسها در لنز دوربین اشاره دارد به یکی از ویژگیهای رهبران توتالیتر که همانا " بی وفایی شدید" برخاسته از بدگمانی بیمارگونه است. هیتلر پیرامون خویش را از حصارها انباشته است. او سخت در انزوا است. و انزوا فرمول اصلی جهت تحکیم جامعه ای توده وار است. این انزوا حتی میان سران نظام نیز تسری می یابد. افراد بطور مداوم در پستهای مختلف جابجا میشوند تا از ایجاد هرگونه دارودسته ای جلوگیری شود. اقتداری که برخاسته از حصار و فنس باشد به چیزی جزء نوعی همرنگی عمومی (public conformity) منجر نخواهد شد؛ همرنگی ای که تنها در سطح رفتار- و نه عقیده- و ناشی از فشارهای تحمیلی است. در صحنه ای ژنرال فروم که از آماده باش ارتش ذخیره عصبانی است از اشتفنبرگ میخواهد که به هنگام خروج از اتاق احترام خاص هیتلری را بجا آورد؛ و اشتفنبرگ نیز با همان دست ناقصش به گونه ای اغراق گونه چنین میکند. و براستی آیا همرنگی و تابعیت بعضا اغراق گونه شهروندان از یک رژیم توتالیتر از جنس همین احترام اشتفنبرگ نیست؟ احترامی ناشی از نفرت که پیامی عکس آن چیزی که خواسته دیکتاتور است را متتقل میکند. فیلم به خوبی از مکانیسمهای تعلیق و دلهره بهره میبرد که کارکردشان در یک محیط نظامی به مراتب بیشتر است. بعنوان مثال میتوان به دو سکانس معرف و مشخص اشاره نمود: سکانسی که اشتفنبرگ و ستوان همراهش در یکی از اتاقهای محل کنفراس با اظطراب فراوان به جاسازی مواد منفجره در کیف میپردازند که به ناگاه تلفن زنگ میزند. تلاش تلفنچی برای ورود به اتاق و درخواست او مبنی بر خروج سریعتر اشتفنبرگ درحالیکه او با دستپاچگی مشغول انجام عملیات است واقعا نفسگیر است. در سکانسی دیگر زمانیکه فرمانده یکی از لشکرهای ارتش ذخیره برای دستگیری گوبلز به وزارت تبلیغات مراجعه میکند؛ همزمان که صدای برخورد پوتینهای سربازان به راه پله ها در سالنهای وزارتخانه طنین انداز شده؛ اضطراب و دلهره ما دقیقا به همان اندازه ترس و وحشت و دلهره گوبلز است که سیانور را در زیر لبانش قرار میدهد اما درست در همین زمان برقراری تماس او با هیتلر و دستور هیتلر به فرمانده ارتش ذخیره- مگر نه اینکه همه چیز در پیشوا خلاصه میشود- گوبلز را از مهلکه رهانیده و ورق را برمیگرداند.

جوزف گوبلز (Joseph Goebbels) وزیر تبلیغات آلمان نازی

همین دلهره ها از المانهای اصلی پیش برنده داستان و همراهی بیننده با فیلم است. همچنین میتوان به دلهره ناشی از شناسایی و لو رفتن اشتفنبرگ در طول عملیات و یا در خروج یا عدم خروج او از محوطه شدیدا محافظت شده کنفرانس، پس از انفجار اشاره نمود. اگر تنها یک صفت در اشتفنبرگ و یا مردانی همچون او باشد که تجلی تاریخ ساز بودنشان است؛ قاطعیت و قدرت تصمیم گیریشان در لحظات دشوار است. اشتفنبرگ به برلین بازمیگردد - با این فکر اشتباه که هیتلر در انفجار مرده است- اما اولبریخ در شروع والکیری مردد است. اشتفنبرگ به او میگوید:" نه بخاطر آلمان نه بخاطر اروپا، که بخاطر حفظ جان خودت والکیری را شروع و فروم را در صورت مقاومت دستگیر کن!" و براستی خطر کردن و ورود در تاریکی و ناشناخته ها توسط مردانی همچون اشتفنبرگ کلید مبارزه با رژیمهایی است که خود فی ذاته بر توهم، تاریکی و تاریکخانه ها استوارند. دو سکانس آماده باش ارتش ذخیره نیز بجای خود تاثیرگذار و برجسته است و بخوبی نظم و اقتدار حاکم بر ماشین نظامی آلمان را به رخ میکشد. اما هیملر کیست که والکیری برای بار نخست بواسطه عدم حضور او در اتاق کنفرانس لغو میشود؟ هایرنیش هیملر فرمانده گشتاپو،  اس اس، اردوگاههای مرگ، بنیانگذار سازمان میراث گذشتگان و مرکز روحانیون جنگجو، استاد علوم غیبیه رایش سوم و معمار دین نوین- جایگزینی اسطوره نوردیک بجای انجیل مسیح- آلمان نازی است؛ دینی که در واقع ملغمه ای بود انحرافی از باورهای شرک آمیز کهن، وارونه ای از پیکارهای اسطوره ای میان نیروهای خیر و شر، سفری به دنیایی تحت فرماندهی صوفیان، دیوانگان و قاتلان. شخصی که اجداد و تیاکان برترآریایی نژاد را در میان راهبان رشته کوه هیمالیا میجست. مبنای دین نوین نازی به روایت محفل غیبی هیتلر رودولف هِس، آلفرد روزنبرگ، جوزف گوبلز و هاینریش هیملر- افسانه ای کهن بود در رابطه با سرزمینی گمشده در اقیانوس اطلس شمالی به نام آتلانتیس. قاره ای که زیستگاه گونه ای برتر از آدمیان بوده و در اثر سیلی مهیب به زیر آب فرومیرود اما کشیشان آنها سوار بر قایق به سمت هند و هیمالیا می گریزند.

هاینریش هیملر (Heinrich  Himmler) فرمانده اس اس و گشتاپو بنیانگذار دین نوین نازی(مذهب خون)

هیملر از چند سفر اکتشافی به تبت جهت یافتن اجداد آریاییها حمایت مالی نمود. هیملر معتقد به چند همسری میان افراد اس اس بود تا بدین طریق نژاد برتر را سریعتر تکثیر نماید. او در 1935 برنامه لبنز بورن (lebensborn) را اجرا نمود. این برنامه ازآن رو طراحی شده بود که امکان تولد، رشد و تکثیر کودکان نژاد آریایی را تسهیل کند. بر اساس این برنامه افراد اس اس میتوانستند با هر زنی که خواستند آمیزش کنند و یک فرزند نامشروع درصورتیکه مادرش از لحاظ ژنتیکی سالم بود به هیچ وجه مایه آبروریزی نبود. تخمین زده میشود که مابین سالهای 1935 تا 1945، 11000نوزاد لبنزبورن متولد شد. اکثر این کودکان هرگز پدر و مادر خویش را نشناختند. نشریه اس اس در همان سالها نوشت که تنها آن زمان که تعداد گهواره ها بر تعداد تابوتها پیشی بگیرد میتوانیم به آینده امیدوار باشیم. در راستای اجرای این برنامه در حدود 200000کودک لهستانی ربوده شده و در خانه های لبنز تحت تعلیم جنبه های اسطوره ای و افسانه ای نازی قرار گرفتند. کودکانی که از لحاظ ذهنی و جسمی نقص داشتند نامشان ثبت میشد و در صورت استمرار بیماری پزشکان نازی تزریقاتی مرگبار انجام میدادند. پسران 10 ساله به عضویت سازمان مردان جوان آلمان در می امدند؛ و در 18 سالگی وارد حزب نازی میشدند.  

همین محفل غیبی است که در فیلم در اقامتگاه شخصی هیتلر در اطراف او نشسته اند و نزدیکی و صمیمیت هیتلر با آنها کاملا مشخص است.  لحن فیلم پس از شکست کودتا بسیار غمگسارانه میشود؛ منشی اشتفنبرگ آخرین نفری است که به دستور او از مقر فرماندهی خارج میشود؛ تماس اشتفنبرگ با خانواده اش ممکن نمیشود. سکانس پایانی، صحنه اعدام اشتفنبرگ و اولبریخ است به دستور فروم. شخصی که خود نیز چند ماه بعد اعدام میشود. اعدام فروم، فرجام همه مقاماتی است که گمان میدارند رژیمهای توتالیتر در نهایت قدر سرسپردگی آنها را خواهد دانست؛ اما هرگز چنین نیست. اگرچه تعلیقها و هیجانات والکیری ممکن است با دو یا سه بار دیدن فروکش کند اما بواسطه مضمون و واقعیت تاریخی ای که به تصویر میکشد؛ فیلمی است که بارها و بارها دیده شده و هر بار انسان را به تفکر وامیدارد. " مذهب خون" نازی بر مبنای پایبندی به پیشوا تا لحظه مرگ پایه ریزی شده بود اما تجربه آلمان هیتلری به ما گوشزد میکند که بسیاری از هواخواهان و فداییان رژیمهای توتالیتر بلافاصله پس از فروپاشی رژیم از آن روی برمیگردانند؛ اما رساندن آن به مرحله اضمحلال تنها از عهده مردان جسور و میهن پرستی همچون اشتفنبرگ بر میآید. شخصی که به گفته ترسکو در صحنه ای از فیلم تنها فرد صادق در ارتش آلمان بود. والکیری را بارها و بارها دیده ام و هربار با چشمانی گریان سکانس پایانی فیلم را که با روایتی موازی اعدام افسران آزادیخواه را به نمایش میگذارد؛ تماشا کرده ام و گفته هاشان را شنیده ام: " مردم ما میدانند که اهداف ما بالاتر از منافع شخصیست. ممکن است که ما را به دست جلادان بسپارید اما تا چند ماه دیگر مردم خسته و بیزار شما را اشاره به قاضی دادگاه فرمایشی- زنده زنده در کثافات خیابانها خواهند کشید"؛ و به این اندیشیده ام که اگر رژیمی توتالیتر تمامی راهها را به روی مردم خویش و جهانیان ببندد آیا نباید در ارزشگذاری خویش پیرامون مفاهیمی همچون، کشتن، کودتا، و......تجدید نظر نماییم؟