روزی روزگاری در گذشته های دور که خود را به سختی و زحمت در آینه قدی کمد چوبی کرم رنگ میدیدم همان روزهایی که بندانداز پیری ماهی یکبار به مصاف صورت مادرم میرفت پدرم را به یاد میآورم که سراسیمه و عجول صندوقچه حلبی را که همواره بر سقف کمد کرم رنگ جاخوش میکرد برمی داشت و تمامی توجهش را درون آن میریخت و من با تعجب و کنجکاوی کودکی خردسال به درونش نگاه می کردم صندوقچه ای با طرحی از رودخانه و کلبه و کرجی و کشاورزانی با کلاههای مکزیکی که به گونه ای نه چندان جذاب و بدیع بر درب و کنارش نقش بسته بود. چیزی درونش نبود جز قباله مهر زده شده ازدواج چک های بانکی قبوض آب وبرق گاهن پرداخت نشده و دفترچه های اقساط وامی که برای ساخت خانه گرفته شده بود و همین چند روز پیش آخرین قسطش پرداخت شد. نگاه میکردم به پدر و با خود می گفتم که بزرگ شدن نباید چندان دلچسب باشد اگر قرار است تمامیش در چک و سفته و اینجور آت آشغالها خلاصه شود پس از یادگیری چم و خمش صرف نظر نمودم.

حالا در این روزها که از لحاظ حجیم بودن با آن گذشته دور قابل مقایسه نیستم هر بار که صبحها از خانه جیم میزنم  برای اینکه تصویرم به تمامی در آینه قدی بیافتد کمی خود را خم میکنم و انگار کرنش میکنم دربرابر کمد چوبی که سرسختی نشان داد و با هزارجور ترفند هم از پله های خانه استیجاری بالا نرفت که نرفت یااینکه بردنش ورای طاقت ماها بود و یا شاید حکمتی در کار بود تا هر روز صبح خود را به تمامی ورانداز کنم و با خود بگویم که دنیای بزرگترها چندان هم دلگیر و عبوس نیست بخصوص اگر عاشق باشی هرچند آینه قدی که به تقریب  نیمی از جیوه هایش پریده تو را با خالخالهای سفید و چهره جروواجر شده می نمایاند.