آنجا خلوت است خالی از ازدحام و پر است از آرامشی نسبی شاید هم من اینچنین تصور میکنم.  

آنجا پر است از انتظاری شیرین که در سه روزمتوالی تکرار شده و به خروش می آید.

آنجا در آن روزهای زودگذر، در چنین چیزهایی خلاصه میشود جان می یابد و آرام میگیرد:

روسری سرنده ای که به تناوب همچون توالی نامیرای شب و روز می لغزد و سیاهی و سپیدی را به زیبایی تصویر میکند.

دست معصومی که بر بازویی تکیه میزند چونان پیچکی بر دیواری کهنه تا جلوه ای نو به آن ببخشد.

پیچشی سریع و قاطع آنچنان پرجذبه که تو را بی اختیار به سوی خود میکشاند حتی در مسیری اشتباه.

دربند  پسرک فالگیر چای و خرما

عطر مو  بوسه ها بوسه بوسه ها  و خواب کوتاه و سبک و رخوت انگیز ظهر تابستان با دستان و موهای رها که تو را با خود به لایتناهیها می برد و هرآنچه که نمی توان گفت.

ترانه های آهنگین در خیابان و خستگی شیرین و مفرط در پاها

آنجا.....تکیه مغموم شبانه به دیوار   آنجا  راه داده است به عشق.

Painting for sale Touch, modernism figurative paintings, Amsterdam Art Gallery