آنجا
آنجا خلوت است خالی از ازدحام و پر است از آرامشی نسبی شاید هم من اینچنین تصور میکنم.
آنجا پر است از انتظاری شیرین که در سه روزمتوالی تکرار شده و به خروش می آید.
آنجا در آن روزهای زودگذر، در چنین چیزهایی خلاصه میشود جان می یابد و آرام میگیرد:
روسری سرنده ای که به تناوب همچون توالی نامیرای شب و روز می لغزد و سیاهی و سپیدی را به زیبایی تصویر میکند.
دست معصومی که بر بازویی تکیه میزند چونان پیچکی بر دیواری کهنه تا جلوه ای نو به آن ببخشد.
پیچشی سریع و قاطع آنچنان پرجذبه که تو را بی اختیار به سوی خود میکشاند حتی در مسیری اشتباه.
دربند پسرک فالگیر چای و خرما
عطر مو بوسه ها بوسه بوسه ها و خواب کوتاه و سبک و رخوت انگیز ظهر تابستان با دستان و موهای رها که تو را با خود به لایتناهیها می برد و هرآنچه که نمی توان گفت.
ترانه های آهنگین در خیابان و خستگی شیرین و مفرط در پاها
آنجا.....تکیه مغموم شبانه به دیوار آنجا راه داده است به عشق.

در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.