یکشنبه خونین
در روز یکشنبه، 9 ژانویه سال 1905، جمعیتی انبوه از کارگران، حدود دویست هزار مرد و زن و کودک، از همه سو به طرف مرکز شهر به راه افتادند. آنان مصمم بودند تا به کاخ سلطنتی که نقطه پایانی همه بولوارهای پترزبورگ است؛ برسند. رهبر آنان کشیشی بود خوش سیما و کاریزماتیک به نام پدر گئورگ گاپون، او روحانی تایید شده از سوی دولت در کارخانجات پوتیلوف و سازمان دهنده گردهمایی کارگران صنعتی پترزبورگ بود. تظاهرکنندگان به وضوح غیر مسلح بودند و قصد نداشتند دست به خشونت بزنند. بسیاری از آنان شمایل قدیسان و تصاویری از تزار نیکلای دوم را حمل می کردند و به هنگام راهپیمایی شعار « خداوند تزار را حفظ کند» سر میدادند. پدر گاپون از تزار خواسته بود تا در کاخ زمستانی در برابر مردم ظاهر شود و به خواسته های آنان پاسخ گوید.
پادشاها- ما کارگران و سکنه شهر سن پترزبورگ از اقشار و طبقات گوناگون، همراه با زنان
کودکان و والدین پیر و بیچاره خویش به نزد تو آمده ایم. پادشاها، تا از تو طلب عدل و حمایت کنیم
ما همگی گدا و بینوا شده ایم. زیر بار ستم و کار طاقت فرسا خُرد گشته ایم. ما از زمره آدمیان
محسوب نمی شویم بلکه با ما همچون بردگانی رفتار میشود که باید سرنوشت تلخ خویش را در سکوت
تاب آورند. ما این سرنوشت را تحمل کرده ایم؛ ولی اینک بیشتر و بیشتر به درون ژرفای فقر،
بی عدالتی و جهل رانده می شویم. فشار بی عدالتی و حکومت بی قانون چنان شدید است که نفسهایمان
را بریده است. پادشاها، برای ما دیگر تاب و توانی نمانده است! تحمل ما به آخر رسیده است. ما به
آن مرحله هولناکی رسیده ایم که در آن مرگ بر ادامه درد و رنج تحمل ناپذیر مرجح است. از این رو
دست از کار کشیده ایم و به کارفرمایان خود گفته ایم تا زمانی که خواسته های ما را اجابت
نکنند به سر کار بازنخواهیم گشت.
در ادامه این درخواست نامه کارگران تقاضای هشت ساعت کار روزانه، حداقل دستمزد معادل روزی یک روبل، لغو اضافه کار اجباری بدون دستمزد، و آزادی سازماندهی را مطرح کردند. اما این خواسته های اولیه اساسا از کارفرمایان مطالبه می شدند و فقط به صورت غیر مستقیم با شخص تزار ارتباط داشتند. لیکن بلافاصله پس از تقاضاهای فوق مجموعه ای از خواسته های سیاسی رادیکال مطرح شده بود. که فقط خود تزار می توانست آنها را برآورده سازد: تشکیل مجلس موسسان بر اساس انتخابات دموکراتیک(" این در خواست اصلی ماست؛ سایر تقاضاها جزء یا مبتنی بر آن هستند؛ این مجلس.....یگانه مرهم برای زخمهای دردناک ماست")، تضمین آزادی بیان و نشر، و آزادی تشکیل اجتماعات؛ تحقق و اجرای قانون، ایجاد نظام آموزش رایگان برای همه، و سر آخر ختم جنگ مصیبت بار روسیه با ژاپن، دادخواست با این عبارات پایان می پذیرد:
پادشاها! اینها نیازهای اصلی ماست که برای طرح آنها نزد تو آمده ایم. ما در اینجا آخرین راه نجات
خود را جستجو میکنیم. کمکت را از رعایای خویش دریغ مدار. مهار سرنوشت ایشان
را به دست خودشان بسپار. یوغ تحمل ناپذیر ستم کارگزاران حکومت را از گردن آنان بردار. دیوار
حائل میانِ خود و مردمانت را ویران ساز و به آنان رخصت ده تا دست در دست تو کشور را اداره کنند....
برای اجرای این اصول فرمان بده و سوگند یاد کن تا که سرزمین روسیه سربلند و سعادتمند گردد و نام تو
در دلهای ما و دلهای آیندگان برای ابد حک گردد. اگر فرمان ندهی و به نیایش ما پاسخ نگویی
همین جا در همین میدان مقابل کاخ تو خواهیم مرد. ما نه جایی دیگر و نه هیچ هدف و یا مقصدی برای رفتن داریم. برای ما فقط دو راه باقی ملنده است. یک راه به آزادی و سعادت ختم میشود و راه
دیگر به گور....باشد که جانهای ما فدای روسیه دردمند شود. ما خود را با شادمانی فدا می کنیم نه با
تلخی و اجبار.
پدر گاپون هرگز فرصت نیافت این دادخواست را برای تزار بخواند: نیکلا همراه با خانواده اش با عجله پایتخت را ترک کرده و مسئولیت را به کارگزاران خویش واگذار کرده بود. و آنان نیز طرح مقابله ای را ریخته بودند بسی متفاوت با آنچه کارگران بدان امید بسته بودند. همچنان که مردم به کاخ نزدیک می شدند؛ دسته هایی از سپاهیان به تعداد بیست هزار و سراپا مسلح، آنان را محاصره کردند؛ و سپس از فاصله نزدیک مستقیما به درون جمعیت شلیک کردند. هیچ کس هرگز نفهمید که در آن روز چند نفر از مردم کشته شدند- دولت رقم صد و سی نفر را تایید کرد اما بر اساس تخمینهای قابل اطمینان ارقامی تا یک هزار نفر نیز ذکر شده است- اما همگان آنا دریافتند که دوره کاملی از تاریخ روسیه به ناگهان خاتمه یافته و انقلابی عظیم آغاز گشته است..........
تظاهرات نهم ژانویه نمودی از تجدد بود که مشخصا از خاک پترزبورگ سربرآورد. این تظاهرات بیانگر ژرف ترین نیازها و کششهای متعارض مردم عادی بود....ولی اگر 1905 برای پترزبورگ سال برخوردهای خیابانی و تجلیات رودررو است در عین حال سال عمیقتر شدن ابهامات و راز و رمزها، سال کاسه درون نیم کاسه و سال درهایی است که حول پاشنه خود می چرخند و با ضربه ای شدید بسته میشوند.... هیچ چهره ای به اندازه خود پدر گاپون عمیقا مبهم نیست. گاپون پسر یک دهقان اوکراینی، پیرو تولستوی و رهرویی همیشگی، اتحادیه خویش را عملا با نظارت و حمایت پلیس مخفی سازمان داد. زاباتف رئیس بخس مسکو، ایده سازماندهی کارگران صنعتی در اتحادیه های میانه رو را مطرح کرده بود؛ اتحادیه هایی که می بایست خشم و غضب کارگران را از حکومت دور ساخته و آن را بسوی کارفرمایان آنان معطوف سازند؛ این آزمون « سوسیالیسم پلیسی» نام گرفت. .....
هیچ کس به اندازه خود گاپون از حوادث یکشنبه خونین تکان نخورد.....اونخست از مخفیگاهی زیرزمینی و سپس از تبعید، مجموعه ای از بیانیه های آتشین صادر کرد. او اعلام داشت« دیگر تزاری وجود ندارد» او خواهان استفاده از « دینامیت و بمب» شد و همچنین « اعمال ترور از سوی افراد و توده ها و یا هر چیزی که ممکن است به قیام ملی کمک کند». لنین در ژنو با گاپون ملاقات کرد....... او کشیش روس را تشویق به مطالعه کرد تا از این طریق تفکر سیاسی خود را روشن و مستحکم سازد و از او خواست تا بیش از هر چیز از اینکه تحت تاثیر چاپلوسی و شهرت آنی قرار گیرد پرهیز کند......گاپون به لندن سفر کرد و در آنجا به منزله شخصیتی سرشناس از سوی میلیونرها و بانوان برجسته جامعه انگلستان به میهمانیهای متعدد دعوت و از او به گرمی استقبال شد. او موفق شد مبالغ هنگفتی برای آرمان انقلاب جمع اوری کند اما نمی دانست با این پول چه باید بکند زیرا هیچ تصور منسجمی از عمل انقلابی نداشت. پس از تلاشی ناموفق برای قاچاق اسلحه، خود را ناتوان و منزوی یافت و همچنان که شعله انقلاب به تدریج فرونشست گاپون نیز به نحوی فزاینده اسیر پاس و افسردگی گشت. در اویل سال 1906 مخفیانه به روسیه بازگشت و کوشیدتا دوباره عضو پلیس مخفی شود! او حاضر شد در قبال مبالغی قابل ملاحظه به هر کس و همه کس خیانت کند. اما پینکوس روتن برگ یکی از نزدیک ترین یاران او در و بعد از حوادث ژانویه 1905 و مولف مشترک بیانیه او متوجه نیرنگ گاپون شد و او را به دادگاه مخفی کارگران تحویل داد؛ آنان نیز او را در آوریل 1906 در خانه ای خالی در فنلاند به قتل رساندند.
( برگرفته از کتاب تجربه مدرنیته، نوشته مارشال برمن، ترجمه مراد فرهادپور، صفحاتِ 304 تا 309)
پدر گاپون در سال ۱۹۰۲ توسط سیناد مقدس(انجمن اسقفها) به دلیل مواضع اخلاقی گناه آلود از خدمات و تکالیفش منفصل شد. با دختر یتیمی با نام ماریا آزدالف ازدواج نمود. که در هیچ کجا ثبت نشد؛ چرا که میان کشیشهای راست آیین، ازدواج دوم ممنوع بود.
با خواندن این ماجرا پرسشهایی در ذهن خواننده طنین می افکند:
1- چرا پدر گاپون توسط زاباتف و آزف- رئیس پلیس مسکو و مامورش- بازی خورد.
2- چرا پدر گاپون همه اندوخته مبارزاتی اش را در ازای مبالغی به حراج گذاشت.
3- چگونه و طی چه فرایندی ایده سوسیالیسم پلیسی زاباتف راه را برای سرکوب قیامی اصلاح طلبانه از طریق رادیکال نمودن بی پروایش، هموار نمود تا ارتجاع خشن فارغ البال به آشیانش بازگردد.
4- توصیه های لنین به گاپون از چه بابت بود؟
و در نهایت اینکه چرا نیکلا و زاباتف پیروز شدند، گاپون به تباهی و مرگ کشیده شد و پترزبورگ غافلگیرشد؟

در این وبلاگ سعی خواهد شد تا در حدی که دانش نویسنده اقتضا می کند و با استفاده از دانسته های فرامتنی که از علومی همچون روانکاوی، جامعه شناسی و مکاتب مختلف ادبی و سینمایی وام گرفته می شود به انکشاف لایه های عمیق معنایی فیلم نایل شویم. شاید درییچه جدیدی به سوی مبحث نقد فیلم باز کنیم. تا چه پیش اید.