این روزها کمتر شهروند فرهیخته سینمارویی را سراغ دارید که یا اصولا رنج رفتن به سینما را بر خود هموار سازد و یا اگر رفت با دل خون از سالن تاریک بیرون نزند. سینما رفتن بدل به تجربه ای دردناک گشته که تحملش ار عهده بسیاری خارج است بخصوص اگر پای دیدن فیلمی از سینمای ایران در میان باشد. اداره کل نظارت و ارزشیابی وزارت فرهنگ و ارشاد پرکارترین روزهای خود را سپری میکند! و میزبان بداخلاق سینماگرانی است که به تعبیر خودمانی سرشان به تنشان می ارزد. آثار معدود سینماگرانی که تکخالهای این عرصه محسوب میشوند از مهرجویی گرفته تا نیکی کریمی و حتی خودیهایی همچون حاتمی کیا به محاق توقیف افتاده و امیدی به اکران آنها نیست. البته لیست توقیفی ها بسیار بلندبالاتر است: سنتوری( مهرجویی)، خواب تلخ و آتشکار( محسن امیر یوسفی)، تردست( محد علی سجادی)، شاعر زباله ها( محمد احمدی)، یک شب و چند روز بعد( نیکی کریمی) عصر جمعه( مونا زندی)، جزیره آهنی( محمد رسول اُف)، سفر به هیدالو( مجتبی راعی)، تسویه حساب( تهمینه میلانی)، به رنگ ارغوان( ابراهیم حاتمی کیا)، گل یا پوچ و حافظ( ابوالفضل جلیلی)، نیوه مانگ( بهمن قبادی)، سگهای ولگرد( مرضیه مشکینی)، سفر سرخ( حمید فرخ نژاد). در زمانه ای که سینمای جهان در دو سوی آبهای آزاد از اروپا گرفته تا آمریکای شمالی  و حتی لاتین چهار اسبه می تازد؛ سینمای ایران دستخوش مصایب و بلایایی است که توصیف آنها کار را به جاهای غم انگیزی می کشاند. زمانی شاملو آن شاعر بلندآوازه در وصف جهان توسعه نیافته گفته بود که چنین جوامعی در خوابند و در خواب گُرده به گُرده میشوند اما خیال میکنند که پیش میروند؛ حالا حکایت سینمای ایران است که مدام به خود غلط میزند  اما از  پیشرفت و بهبودی و صحت مزاج خبری نیست که نیست.

surreal 6

سینمای ایران این موجودمصنوعی و بیمار رنجورِ رو به موت که زمانی در تلاشی نه چندان چشم گیر اما درخورِ تامل و توجه سعی داشت تا در عرصه سیمرغ جولان داده و پا جای پای سینمای روشنفکری اروپا بگذارد؛ حال، کارش به جایی رسیده که چونان اسیری علیل  در سرزمینی تک افتاده و لم یزرع تنها از مدفوع خویش تغذیه میکند و لحظه به لحظه بر نزاری و رنگ پریدگی اش افزوده میشود. حکایت سینمای ایران، حکایت سیاست ایران است و ایضن سینماگرش کم از سیساستمدارش ندارد که زمانی قرار بود پول نفت را بر سر سفره های روز مره نشاند اما سفره ها را تنها با نفتمالی، متعفن ساخت و از طلای سیاه جز سیاهی اش را برای ملت به ارمغان نیاورد. شبه هنرِ سینماگر ایرانی نیز که با جسارتی غیر قابل پذیرش و با فریبکاری و سالوس با ماسک جعلیِ هنرمند خود را در انظار می نمایاند؛ عقده هنر است؛ هنری که تنها در معدود زمانها و در اندک افرادی خود را متبلور ساخت؛ شعله نحیف و کم جانی که به سرعت به سردی گرایید. در قیاس میان سینمای آمریکا و اروپا گفته اند که اولی خود را با ژانر معرفی میکند و دومی با مکاتب، نظریات و ایدئولوژیها. سینمای ایران از هر دو نوع بهره برده چرا که خواسته است هم این باشد هم آن، خواسته تا راه رفتن کبک را فراگیرد اما از آنِ خودش را نیز به فراموشی سپرده؛ دست آخر نه این شده است نه آن. و این از لطایف و عجایب روزگار است که ادعای هر دو را نیز دارد. ادعایی که در مورد اول به ژانر اتوبوسی ختم شده و در مورد دوم از وضعیت و روح زمانه تبعیت میکند؛ وضعیتی که مصداق بارز آن چیزی است که امیل دورکهیم جامعه شناس شهیر فرانسوی از آن تحت عنوان " آنومی"  یاد نموده است.آنومی یا بیسامانی بدین معنی که ارزشها و نهادها و نگرش های کهن و سنتی بی هیچ جایگزینی رخت بربسته اند؛ برزخی از نبودِ  اصول و اعتقادات کهن و ریشه دار و بیگانگی با شیوه ها و فرهنگهای مدرن و جدیدی که به سختی با فرهنگهای بومی، سازگار و هم آوا و هم آواز میشوند. وقتی که به دامان سینمای اروپا می آویزیم؛ پای نظریمان می لنگد و وقتی لاس هالیوودی می زنیم در تکنولوژی و سرمایه کم می آوریم و کارمان از سر انفعال و حسد به افترا و توهین و توهم توطئه و هزار انگ و برچسبِ عجیب غریب دیگر میکشد. مهرجویی و بیضایی را خانه نشین می خواهیم؛ مجیدی و کیارستمی را با چوب جشنواره ای بودن از خود می رانیم؛ ازآن طرف حتی در سوزاندن و داغان کردن یک ماشین دست دوم در یک سکانس اکشن و حادثه ای خست به خرج داده و نهایت تلاش و کوششمان به خلق ژانری می انجامد که من آن را "ژانر اتوبوسی" می نامم. این روزها گزارشی از سوی بانک جهانی منتشر شده است که ایران را از حیث نرخ تورم در رده پنجمین کشور متورم دنیا نشانده و دست یافتنش را به توسعه یافتگی به 54 سال آینده موکول و حواله نموده است. در عرصه هنر هفتم نیز اوضاع بر همین قرار و در بر همین پاشنه می چرخد. تا زمانی که از مولف بودن تنها حضور نابخردانه و مضحک کارگردان در چند صحنه و شخصیتی با یک نام در چند فیلم را فهمیده ایم و مدام لانگ شاتهای کسالت آور می گیریم و نابجا از بازیگر و نابازیگر استفاده می کنیم و بی جهت فضا را با سکوت انباشته می سازیم و دوربین را از فرط حرکت به سرگیجه می اندازیم و یا از شدت بی حرکتی به خواب و چُرت می بریم؛ هیچ وقت نخواهیم فهمید که اصولن متفاوت بودن چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد در این است که تمامی بار دراماتیک صحنه ها و سکانسها بر دوش کولاژهای لفظیِ ادوارد البی است و تمامی برجستگی و شاهکاربودگی فراسوی ابرها و حرفه: خبرنگار در سکوت پر معنا و عمیقشان نهفته است و جذاب بودن و تشخص از نفس افتاده  در جامپ کاتهای بدیع و خلاقش که حکایت از گریزپایی پروتاگونیست فیلم دارد و با کلیت و ساختار فیلم درهم آمیخته؛ پنهان است. و باز هم هیچ وقت معنی این جمله فلینی  را نخواهیم دانست که " یک کارگردان در تمامی عمرش تنها یک فیلم می سازد". و از همین سوء تفاهم است که مدام به ورطه تکرار در می غلطیم و دستمان تا ابدالآباد پیش تماشاگر رو میشود و باز هم هیچ وقت در نمی یابیم که اگر تروفوی فقید گفت" یک بازیگر مرد کمتر از یک مرد است و یک بازیگر زن بیشتر از یک زن" و یا اینکه" فیلم دیدن خود یک مدرسه سینمایی است" منظورش چه بود و به اشتباه به فیلم ندیدن و فرصت فیلم دیدن نداشتن افتخار می کنیم و کاراکترهای زن فیلممان را آنچنان اسیر کلیشه های چندش آور و مضحک می کنیم که یا در حال اشک ریختنند و یا از سوی دیگر بام افتاده و مدام در حال مصرف روان گردان و خیانت.

surreal 17

زمانی آندره بازن منتقد فقید فرانسوی گفته بود که فیلم یا تصویر متحرک انجمادِ در زمان و مکان است و فلسفه اش در عقده مومیایی شدن و فناناپذیری نهفته است. گویا سینمای ایران چندان با بازن موافق نبوده و سر سازگاری نداشته چرا که در قریب به اتفاق موارد کارت را به سکته و ناراحتی های قلبی و ناهنجاریهای روانی می کشاند و همچون یادی دور و لغزان از خاطره ها و یادها در میگذرد؛ بی مرگی و جاودانگی پیش کش.

کشتیِ طوفان زده سینما در این هنگامه، بی تعهد ترین گونه هنری است که از پذیرش کوچک ترین مسئولیتی در قبال پیشبرد و بهبود فرهنگ و شیوه زیست جامعه خویش، سرباز میزند اگر هم در مقاطعی به این فراست افتاده، یا در دام ژورنالیسم گرفتار شده و یا آن قدر بر واقع گراییِ خشک و بی نزاکت خویش پای فشرده است که دست رادیکالیسم خشن پازولینی فقید را نیز از پشت بسته است. نتیجه این می شود که استاد کیارستمی ایده خلاقانه و بدیعِ! ده  را به نخبگان سینما رو هدیه میکند و مهرجویی خود را با سنتوری به تباهی میکشاند و جنبش اصلاح طلبی در چنبره پر پرواز  و آواز قو  گرفتار می آید و اعتراض در اعتراض خلاصه میشود.

زمانی انتلکتوئل جماعت مدام به همگان یادآور میشد که " میدانم که هیچ نمی دانم" سالها  گذشت تا منور الفکر بودن را در بازگو نمودن " نمی دانم که نمی دانم" متبلور یافت؛ اما کارگزاران و چرخانندگان سینمایی ایران با صدای رسا اعلام میکنند که " میدانند که همه چیز را میدانند"؛ میدانند که به لجن کشیدن و به کُما بردنِ یک سرود مردمی و حماسی در کما ، ابتذال و بی هویتی نیست؛ می دانند که جاهل مسلکی و یقه درانی یک پیرمرد فرتوتِ به آخر خط رسیده؛ لمپنیسم نیست و لابد بطور حتم میدانند که یک شبه میتوانند با سنتوری بر تمامی کارنامه سینمایی خویش خط بطلان کشید.

سینمای ایران از بدو پیدایش خویش تا کنون در اختناق نفس کشیده و خودی نشان داده. زمانی که فضا باز شده و اندک مجالی برای عرض اندام یافته، به ورطه تباهی افتاده است. از همین روست که روشنفکری اش همواره چپ می زده و از مخالف خوانها و نصاب شکنهای اروپایی الهام می گرفته و متقابلن وجهه سرگرمی بخشی اش را در ابتذالی جست و جو نموده است که مُهر راست سنتی محافظه کار و یا انقلابیهای گیج و منگ را بر پیشانی اش داشته. هیچ گاه حتی لحظه ای در خود درنگ ننموده و با خود در گپ و گفت نبوده و بدین ترتیب آنچنان که جورج هربرت مید  تعریف نموده؛ هیچ گاه دارای ذهن و قوه اندیشه نبوده است. بایستی از چنین سینمایی پرسید " تو کیستی؟ از آنِ تو چیست؟"

اگر نمی بودند اندک مدیران جشنواره ای که آنهم به واسطه تبعیت از نظریه نوگرایی در توسعه زیر بال و پر سینمای ما را گرفته اند؛ - آنچنان که ترومن و اصل چهارش با جهان سوم چنین کرد- از همین اندک نام و نشانی که هم اکنون هست نیز خبری نبود؛ اندک سرمایه ای که آنهم مدام خویش را در کسوت تنگ و تاریک و باریکِ مخالف و مطرود، دچار خفگی و  زجر و درد دیده است.

قصه از داستان سرراستِ لینچ هم ساده و سرراست تر است و با یک حساب سرانگشتی حل پذیر. بدنه سینمای ایران تنبل و  خرفت و ساده اندیش و خودخواه شده است. بی هیچ حس مسئولیت و تمنای آوانگارد بودن. بی سامان است آنچنان که آبشخورش چنین است. کند ذهن است چرا که  کند ذهنان پاشنه اش را می چرخانند و لولاهایش را روغنکاری می کنند؛ مبتذل است چرا که دایره و حریم مبتذل نبودن را بسیار تنگ و محدود می بیند؛ با سیاست قرینه شده است چرا که ابدیتش را در رویارویی با آیینه سیاست جستجو میکند و گوش به زنگ چرندیات سیاستمداران تا واکنش نشان دهد؛ در حال انزوا است چرا که به روندها و تحولات فکری و اجتماعی و ادبی و  به تبع آن  سینمایی در عرصه جهانی بی اعتنا است، سر در لاک خود فرو برده و از سودای وهم آلود ساخت کیک زرد فرهنگی سینماییِ غنی شده خویش سرمست و شیفته است؛ آنی و زودگذر است چرا که تسلیم روح زمانه خویش گشته و از خلاق بودن تَن میزند؛  سوء استفاده گر است و بدش نمی آید که تنها به خاطر پول و پله ای که عایدش میشود خود را به هر منجلابی کشانده  و در مرداب گیشه دست و پا بزند؛ حکومتی است و بدش نمی آید تا سفارشی کار کند. خود شیفته و مغرور است و همین نقطه ضعف باعث شده است تا روز بروز بر کم مایگی و بی مقداری اش افزوده شود و چیزی شود در مایه های هیچ و پوچ چرا که بی شک کبر و غرور زاییده جهالت است. محصولاتش به شدت تاریخ مصرف گذشته است چرا که بخش کنترل کیفی، محک زدن و نقادی بخردانه و علمی آثار سینمایی را با سانسور غرض ورزانه و آش و لاش کردن و اعمال سلیقه های شخصی اشتباه گرفته و نمی داند که سالهاست نفس وجودش نیز بلاموضوع شده است چه رسد به اینکه حق اظهار نظری داشته باشد.

surreal 7

 

سینمای ایران به شدت دچار بیماری عقده حقارت است که از بی هویتی اش نشات می گیرد. حداقل پیرامون سینمای کشوری که آنهم بطور ناخواسته و درون جوش مشمول تز گفتگوی تمدنها شده است و آثارش در کشور خریدار دارد؛ میتوان گفت که با تماشای اولین سکانس و یا حتی اولین صحنه میتوان گفت که فیلم هندی است حتی اگر کر و لال بود؛ منظور اینکه هویت دارد و مشخصه های فرهنگ هند چه خوب چه بد در آن موج میزند. اما سینمای ایران با آن افاده های طبق طبقش بر هیچ تکیه داد یا بر ملغمه بی اصل و نسبی از خُرده فرهنگهای منسوخ غربی و یا شرقی.

حال زمان آن فرارسیده است که بگوییم دیگر چیزی با نام سینمای ایران وجود ندارد و تا اطلاع ثانوی تعطیل است. در مملکتی که حتی برخی از مراکز استانهایش فاقد سالن سینما هستند و سینماروهایش با هزار اما و اگر و بنا به هزارو یک دلیل شرعی و غیر شرعی دیگر پا به سالن تاریک می گذارند و سینماگرش سر در گریبان، یا از فلاکت و بی چیزی و بی پناهیش می نالد و یا آنچنان کله اش پرباد است و با حس از دماغ فیل افتادگی ، همه چیزی را به هر نحو ممکن به مسلخ نقد بی محتوای خویش می کشاند؛ هیچ انتظاری نمی توان داشت.  نه حتی انتظار شق القمر که انتظار مسئولیت پذیر بودن و پویا بودن.

سینما و ادبیات ایران غریبه هایی تمام عیارند. مخزن غنی و سرشارِ ادبیات ایران هیچ گاه منبع الهام سینما نبوده و چیزی به نام سینما اقتباس در ایران بی معنی و مطرود است چرا که سینماگر ایرانی یا اهل مطالعه نیست و یا اصولن خاستگاه طبقاتی اش، مال ِ این حرفها نیست و به فرهنگ مکتوب سرزمینش بی اعتنا، و اگر به آن به دیده تحقیر ننگرد؛ غنیمت است. تا حالا چند شخصیت ادبی و هنری را سراغ داریم که بر اساس زندگی و آثارشان فیلمی ساخته شده باشد. سینمای ایران سفره رنگینی است برای زنان خانه دارِ و یا نوجوانانی که تازه پشت لب سبز کزده اند و یا زوجهای جوانی که به دنبال تایید عشق خویش به هر گوشه کناری سرک میکشند؛ و چه تاییدی بهتر از فیلمفارسیهای ژانر اتوبوسی.  

به راستی از چنین سینمایی بایستی پرسید که : تو کیستی؟ از آنِ تو چیست؟